|
«اگر به آینده اعتقاد نداشته باشيم، گذشته نيز از آن ما نخواهد بود.» -- شاعر انگلیسی T. S. Eliot
«ما اگر بتوانيم گليم خودمان را بعنوان يك كشور جهان سوّمى از آب بيرون بكشيم... خيلى هنر كردهايم.»! -- داريوش آشورى (۱)
در پژوهش حاضر، نگارنده كوشيد خواننده را به انديشهاى ژرفتر دربارهء فراز و نشيبهاى ميهنمان و علل «ديروزى» فلاكت و سقوط كنونى ايران وادارد. كوشيديم به خطوطى سریع پیکرهاى از تاريخ اجتماعی ايران نشان دهيم و راهى بسوى شناخت درونمايهء كشاكشهاى جامعهء ايرانى بگشاييم. از آنجا كه «حافظهء تاريخى» مشترک را مهمترین پیش شرط انسجام «هويت ملّى» دانستيم، مصالح فكرى و عناصر فرهنگى لازم را در تاریخ ايران جستجو كرديم و شگفتا دريافتيم، ايرانمان خارِستانى بىگل و مارِستانى بىگنج نبوده كه هیچ، شهرنشينى شش هزار سالهء مردمانش بطورى ناگزير به برآمدن بسيارى از ويژگىهاى «مدنيت» منجر گشته است.
رفتار مسالمتجويانه را، بعنوان شاخص هميارى و همزیستى انسانى در جامعهء مدنى، در جامعهء ايرانى عصر باستان بازيافتيم و تداوم و تكاملش را با وجود حملات پى در پی بيابانگردان اين سوى جهان در لحظات تاريخى چندى، به تماشا نشستيم.
يك گهر بوديم همچون آفتاب / بىگره بوديم و صافى همچو آب
«مولوى»
ديديم كه اگر در تاريخ اجتماعی بشر به دو نقطهء عطف قايل باشيم، اوّلى گذار از شرايط زيست «بيابانگردى» به شیوهء زندگى شهرنشینى است و در ايران (پس از دو كوشش ناماندگار در بابل و مصر) براى نخستين بار جامعهء شهرنشينى و دستگاه دولتمدارى لازم براى سازمانيابى با ثبات آن برشکفت.
از سوی دیگر امّا، تاريخ تكامل بشرى اين وظيفه را برعهدهء ايران گذارد، كه با جذب انرژی تخریبى عرب و ترك و مغول، اروپا را از گزند بيابانگردان «ربع مسكون» در امان دارد و ماهيتاً همين عملکرد بود، كه باعث شد، آنگاه كه جوانههاى مدنيت عصر جديد در اروپا به ثمر مىنشست، ايران گام در سراشيب اضمحلالى نوين گذارد.
در بررسی حاضر، اين روند اضمحلالى- بویژه در دوران معاصر- خود را به چهرهاى زشت و جانگداز نمایان ساخت و بدين سبب پایان دادن به سخن با توجه به آهنگ شتابانى كه اين روند در دههء گذشته يافته، بدين معنى خواهد بود، كه آنرا جبرى در راستاى تكامل تاريخى و اجتماعى كل بشر بيابيم. از اينروست كه در اين سطور آخرین، خواهيم كوشيد، بر سر دو راهى امروز، چشماندازى به آیندهاى اميدبخش داشته باشيم.
همانگونه كه فرد انسان براى نيل به اهداف و آرزوهايش به تكاپو و كوشش هدفمند دست مىیازد، ملتهاى «موفق» جهان نيز هر يك دورنما و جایگاهى شایسته را در پيش رو دارند و هر قدم كه بدين مقام نزديكتر شوند، با سرافرازى فزونترى به گذشته و خوشبينى عميقترى به آینده مىنگرند.
از اين دیدگاه پرسيدنى است، با توجه به شرايط تاريخى، اجتماعی و جغرافيایی ايران، اين ملت را كدام نقش و مقام در خانوادهء ملتها شايسته است؟
تنها با پرداختن و كوشيدن در راه يك «آرمان ملى» است، كه كشش و اراده بسوى انسجام ملى قوام مىیابد و در پى گامهایی چند به پيشروى سرآمدان جامعه، «مردم» كشورى به «ملت» فرامىرويند. و گرنه درغلطيدن به «جهان سوّم» را به کوشش و خيزشى نياز نيست!
چنانكه پیش از اين دریافتيم، در ايران چنین آرمان و زيربناى فرهنگى از ديرباز ريشه دواند و در مقابل حملات سخت انسانستیزانه تداوم يافت. امروزه روز نيز مىتوان در هر ايرانى كمابيش جلوه و تبلور آنرا بازيافت و همين فرهنگ ملى ايرانى است كه مىتواند راه بسوى «آرمان ملى» بگشاید.
امّا درونمايهء اصلى اين منش و فرهنگ كدام است؟
فرهنگ ايرانى برخاسته از سرزمينى كه در آن از همان سپيده دم تاريخ، مجموعهاى از نژادها و اقوام را در خود جاى داد، بدين درونمايه تبلور يافت، كه پیوند نوع انسان در وراى هر آنچه او را به نژادها، اقوام و مذاهب تقسيم مىكند، تحقق يابد.
فرهنگ ملى ايرانى در كشورى كه از ديرباز «چهار راه جهانى» و برخوردگاه جریانات اجتماعى و فرهنگى از چهارسوى جهان بوده است، جز اين نمیتوانسته باشد، كه با تكيه بر منزلت انسانى به يافتن شیوههاى همزیستى مسالمتآميز بكوشد و به مرتبهاى وراى وابستگىهاى قومى، نژادى، مذهبی و جنسى عروج كند. همين درونمايه را مىتوان «نقطهء ضعف تاريخى» فرهنگ و مدنيت ايرانى در دورانهایى يافت كه امواج بنيان بركن «بيابان گردان» رنگارنگ تاريخ در اين «چهار راه جهانى» تركتازى مىنمودند. از سوی دیگر امّا، در جهان امروز كه بشر گرفتار در تماميتهاى جداگانه و مرزهاى «مصنوعى»، بطورى فزاینده با مشكلات فراگير جهانى روبروست، و اين مشکلات (از حفظ محيطزيست تا گسیختگىها مدنى ميان «شمال» و «جنوب»)راه حلهایى را در چهارچوب بينالمللى ايجاب مىكند، درونمايهء فرهنگ ايرانى مىتواند، «كارساز» باشد.
فرهنگ ملى ايران همان پیوند ملتهاست و «آيين» ايرانى همان نقطهء مشترك آيينها و مكاتب انسانى. تداوم اين فرهنگ هم تنها در «خُرد فرهنگها»ى (Subculture) ايرانى، ممكن بود و از بابک «خرمدين» تا افشين «بودایى»، و از ملكم خان «ارمنى» تا گندم پاك كن «بابى»، پاسداران آن بودهاند. هويت ايرانى چیزى نيست، مگر قدرت احترام به هويت «دیگران». ملتى هستيم كه چه شرایط جغرافيایى و اقليمى و چه توفانهاى عظيم تاريخى كه پشت سرگذاردهايم. «محكوم»مان مىسازد، به وراى تنگچشمىهاى ملى، قومى و آيينى برافرازيم. دشوارى اين راه را ايرانى در آوردگاههاى عظیم تاريخ ميان مدنيت و توحش، با شكستها و قربانيهاى بيشمار بتن زیسته و از رفتن بدان بازنايستاده است.
آيا اينك پس از دو هزار و پانصد سال كه از نقطهء اوج ديرین آن در زمان كورش كبير مىگذرد، زمان آن فرار رسیده كه درونمايهء اين فرهنگ در ابعاد جهانى راهگشاى آیندهء بشر باشد؟
اگر ايران در سپيده دم تمدن بشرى، توانست جایگاه همزیستى گوناگونيها باشد، در برآمدن تمدن جهانى نيز كه ناگزیر بر چنین پايهاى بنا خواهد نمود، چشمپوشى از عناصر فرهنگى برآمده در اين سرزمين ناممكن خواهد بود. آرى، همچنانكه جوانهء «دمكراسى» در يونان باستان مىبايست دو هزار سال در آوردگاه تاريخ بشرى دوام آورد تا شالودهء نوزایى اروپا قرار گيرد، همزیستى مسالمتآميز نوع انسان نيز، چنانكه در دو هزارهء پیش در ايران رخ نمود، شالودهء مدنيت آینده خواهد بود.
در شرایطى كه «غرب» و «شرق دور» به آهنگى شتابان در جهت نوسازى «مادّى» جهان گام بر میدارند، ايران مىتواند به «كانون معنويت» و قطب مدنيت جهانى بدل گردد. پیش شرط عروج به چنین جایگاهى، همانا بدل گشتن اين سرزمين به كانون برخورد عقاید و آيينهاى انسانى- در هركجا كه زيسته و انديشيده- است. امّا ايران تنها زمانى مىتواند، «مهماندار» جريانات فكرى انسانى در سراسر جهان باشد، كه خود در درون نمونهء همزیستى و برخورد زایندهء رنگارنگترین مجموعهء فرهنگى گرد آمده در يک کشور گردد.
البته كه دستيابى به چنین عمق و گسترشى در «دمكراسى اجتماعى»، درست در جهت تداوم فرهنگ سیاسی و اجتماعی در پیشرفتهترین کشورهاى جهان قرار دارد و «تعقل اجتماعى» و «دمکراسی سیاسی» بمراتب عمیقترى را لازم مىسازد. از سوی دیگر امّا مىتواند در رشد فرهنگ سیاسی و اجتماعی بشر نقطهء عطفى نوين را موجد گردد، كه بدان راه تحوّل جهانى بسوى مدنيت انسانى هموارتر شود.
اگر «عقب ماندگى» ديرپاى ايران تنها يك «حسن» داشته باشد، آنستکه در نوسازى آن مىتوان از همهء آنچه بشريت در شرق و غرب عالم تجربه كرده، سود جست و اين سرزمين را به «نمايشگاه» زندهء مدنيت و فرهنگ مادى و معنوى جهانى، آنچنانكه «انسان» باید در پى ساختناش باشد، بدل ساخت.
اين «فرصت تاريخى» كه با از ميان رفتن ساختار دو قطبى جهان نصيب ايران گشته، در قلب هر آنكس كه خود را به اين «آب و خاك» وابسته مىداند، عظيمترين شورها و گرمترین آتشها را دامن خواهد زد. از اين دیدگاه، «ايرانى» آنستکه خود را به ميراث فرهنگى برآمده در اين سرزمين مديون و وابسته مىداند و آماده است، در راه آبادانى و نوسازى ميهنش خدمت كند. از همين دیدگاه نيز آن «پارسى» در كلكته، آن «كليمى» در اورشليم و آن «بهائى» در آمریكاى جنوبى بهمان درجه كه بدون چشم داشتى به ايران عشق مىورزند، از آنانكه به تمام كردن كار غارت كشور مشغولند، ايرانىتراند!
اگر برقرارى حكومت اسلامى، ايرانيان را به «غربت در و طن» و بموجى چند ميليونى به پراكندگى در چهارسوى جهان محكوم کرد، اين «ملت» را نيز بيش از پیش با احساس توصيف ناپذیر ميهندوستى و «گوارایى حسّ وطن» آشنا ساخته است. احساسى دردناک كه پیش از اين در طول سدههاى متوالى گریبانگیر دهها ميليون ايرانى رانده از ميهن بوده است. احساسى كه تنها تا زمانى دردناک است كه به انرژی زاینده بدل نگشته و اگر چنین شود، فورانى از انرژی سازندهء انسانى را موجد خواهد شد، كه نه تنها نقطهء عطفى واقعى را در تاريخ ايران بسامان خواهد رساند، به تكانهاى عظيم، انسانىتر شدن جهان را ممكن خواهد ساخت.
گمان مبر كه به پايان رسيد دور مغان / هنوز بادهء ناخورده در رگ تاكست
(۱) کِلک، شمارهء ۳۷، ص۲۳۷.
|