|
«حادثههای سیاسی بدون زمینهء فکری آنها قابل درک و سنجش نیستند.» -- فریدون آدمیت (۱)
در ستایش و نکوهش انقلاب مشروطه، در آستانهء قرن بیستم، پردامنهترین بحثها و بررسیها صورت گرفته است. این انقلاب از سویی چنان دور است که نسل حاضر تنها آوایی از آن شنیده و چنان نزدیک است که آماجاش، یعنی تأمین «دمکراسی اجتمامی و سیاسی»، همچنان مبرمترین قدم در راه پیشرفت ایران است.
حکومتهای دوران رضاشاه و محمدرضاشاه ظاهراً بر شالودهء قانون اساسی برآمده از این انقلاب حکم میراندند و حکومتگران اسلامی آنرا سرآغاز کوشش «روحانیت مبارز» برای برقراری حکومت اسلامی ارزیابی میکنند، که در آنزمان از مسیر اصلی خود منحرف شد، تا آنکه بالاخره در انقلاب بهمن ۵۷ قرین موفقیت گردید!
در واقع نیز انقلاب مشروطه از هر نظر یکی از پیچیدهترین و جالبترین وقایع تاریخی ایران و حتی جهان است: در کشوری که ۹۸ درصد «اهالی» بیسوادند و از روابط قرون وسطایی قدمی فراتر نرفته، حاکمیت مذهبی در اوج قدرت قرار دارد و دو قدرت جهانی برای تسلط برآن از هیچ کوششی فروگذار نیستند، انقلابی رخ میدهد که ثمرهء آن تصویب مترقیترین قانون اساسی جهان (بیرون از اروپا و امریکای شمالی) است. انقلابی که نه تنها به خلع شاه و فرار او از کشور منجر میگردد، بلکه پرقدرتترین رهبر مذهبی(شیخ فضلالله نوری) را در ملاء عام بدار میآویزد و در کشوری که پیش از آن خونبهای مردی ارمنی ۲۵ تومان بود، یپرمخان ارمنی را به «ریاست کل نظمیهء پایتخت» میرساند.
از سوی دیگر امّا، انقلاب مشروطه، ظاهراً به ابتکار دو عمامه بسری که به کلمهای بیرون از «فقهیات» باور نداشتند، آغاز شد و به تقسیم رسمی و اشغال کشور توسط روس و انگلیس خاتمه یافت. نه حاکمیت استبداد را برانداخت و نه خللی به حاکمیت دستگاه مذهبی وارد آورد. کشوری که به فلاکت اقتصادی و ناتوانی اجتماعی- سیاسی دچار آمده بود و مردمش از یک قحطی به قحطی دیگر، دست بگریبان وبا و طاعون بودند، از این انقلاب طرفی نبست که هیچ، به هرج و مرج سیاسی نیز دچار آمد.
هدف این مختصر برنمودن نقش «دگراندیشان» در این انقلاب است و بدین منظور نیروهای محرک انقلاب را برمیشمریم و به دینامیسم «حوادث» در خطوط اساسی خواهیم پرداخت. کشاکش نیروهای درگیر را تا صدور فرمان مشروطه در نظر داریم و دربارهء تحولات بعدی به اشاراتی اکتفا خواهیم کرد.
محدودیت زمانی دورانی که مورد بررسی است، این حُسن را دارد که به تأیید همهء تاریخنگاران، کشاکش اصلی در میان خود ایرانیان میرفته، نه «سفارت انگلیس» و «مشاوران روسی» جریانات را «هدایت» میکردند، و نه هنوز «محافل فراماسونر» و «چپها» پا به عرصهء تاریخ ایران گذارده بودند.
* * *
در میان انبوه کتابها و رسالههایی که دربارهء انقلاب مشروطه منتشر گشته، دو کتاب از اهمیت خاصی برخوردارند .یکی «تاریخ بیداری ایرانیان»، نوشتهء ناظم اسلام کرمانی میباشد، که در آن «مدارک و اسناد دست اوّلی» ارائه داده است. نویسنده که خود عضو یکی از «انجمنهای مخفی» است، در نزدیکی سید محمد طباطبایی (یکی از دو «پیشوای» انقلاب) در رویداد فعالانه شرکت جسته، هرچند از تعقل تاریخی بهرهای نبرده، امّا بعنوان نمونهء گروه «عمامه بسران متجدّد» از هر نظر درخور توجه است.
دیگر «تاریخ مشروطهء» احمد کسروی است. با آنکه کسروی در دوران انقلاب، جوانیاش را در تبریز میگذراند و دربارهء وقایع پایتخت از روی شنیدهها و بویژه «تاریخ بیداری ایرانیان» قضاوت میکند، بدین جهت که در بارهء رویدادها به تفکّر پرداخته و به دستگاه حکومت مذهبی وابسته نبوده است، «تاریخ» او را نیز شالودهء این بررسی قرار دادهایم.
بدیهی است که بررسی تاریخ نه با تکیه بر اسناد، بلکه بر پایهء آثار تاریخنگارانی که «ناگزیر» از دیدگاه خاصّ خود به وقایع نگریستهاند، کار را مشکلتر میسازد. با اینهمه نگارنده این دو کتاب را منبع اصلی این بررسی قرار داده است، تا بازتاب وقایع را در آنان در نظر گرفته و خودشان را هم بعنوان نمونهء کسانی که با شرکت در انقلاب، از آن تأثیر پذیرفتهاند، مورد ارزیابی قرار دهد.
البته محدود ساختن منابع مطالعه از «حُسنی» نیز برخوردار است و آن نادیده گرفتن دروغها و «مغالطهکاریهای» است، که بویژه در بارهء انقلاب مشروطه صورت گرفته است!
فریدون آدمیت، در این باره مینویسد:
«هرچه کم داشته باشیم، هیچگاه مردمان نوکر صفت و بیفضیلت و شارلاتان کم نداشتیم، که با مقاله و حتی رسالهنویسی به مغالطهکاری در مباحث تاریخ مشروطه دست ببرند.» (۲)
* * *
پیش از آنکه ویژگیها و نیروهای محرک انقلاب مشروطه را برشماریم، بحثی کوتاه در بارهء اهمیت و «انتظار تاریخی» از این انقلاب جایز است.
انقلاب کبیر فرانسه را بدرستی مهمترین تحوّل در تاریخ بشر دانستهاند. این انقلاب با پرچم «برابری، برادری و عدالت»، خواستار عروج فرد انسان به موجودی خود آگاه و برخوردار از حقوقی خدشه ناپذیر گردید. انقلاب فرانسه از این نظر نیز نقطهء عطف تاریخ بشر است که پیش از آن ده هزار سالی از تبدیل «گلههای انسانی» به «جوامع بشری» میگذشت، امّا اکثریت افراد این «جوامع» در بردگی مادی و معنوی از تعیین سرنوشت خود، ناتوان بودند. منتسکیو، از نظریهپردازان این انقلاب، اعلام داشت، که تنها در «جوامع وحشی»، حکومتهای استبدادی موجودیت مییایند و آنجا که انسان به مقام انسانی خود آگاه گشته باشد، هیچ قدرت این جهانی نباید و نمیتواند ارادهء آزاد او را به پند بکشد و قدرتهای اجتماعی و سیاسی بر پایهء اراده و خواست افراد شکل میگیرند و عمل میکنند و نه برعکس.
مقام والایی که برای انقلاب فرانسه برشمردیم، بر تجربیات دو قرن گذشته تکیه دارد و بیشتر متوجه درونمایهء این انقلاب است تا به یک «رویداد تاریخی». تجربیات تاریخی در دو قرن گذشته نشان میدهد، که میزان تحقق آرمانهای این انقلاب با درجهء قوام و پیشرفت «جوامع انسانی» نسبت مستقیم داشته، آنجا که حقوق فرد انسان سنگبنای نهادهای اجتماعی و پایگاه قدرت سیاسی قرار گرفته، به گردونهء پیشرفت واقعی گام گذاردهاند و هرجا که چنین تحوّلی رخ نداده، با وجود پیشرفتهای ظاهری، جامعه همچنان در مرحلهء «ما قبل مدنی» میخکوب گشته است. از سوی دیگر اگر از «انقلاب» اکتبر روسیه و کوششهای پس از آن در راه نوسازی سوسیالیستی جوامع درسی میتوان آموخت، آنستکه هر کوششی برای «میان بر زدن»، بدون گذار از مرز «انقلاب فرانسه»، کوششی نافرجام است و ناگزیر به «دیکتاتوری استالینی»، «توحش پول پوتی» و یا «سوسیالیسم قذافی» منجر میگردد.
البته انتقاد مارکس و انگلس بر «جامعهء بورژوایی» و تکیه بر عدالت اجتماعی و اقتصادی بعنوان پیش شرط رشد واقعی جامعه نیز خود در جهت تحقق واقعی و تداوم آرمانهای انقلاب فرانسه بود و بدین خاطر هم از نظر آنان تحوّل سوسیالیستی تنها در کشورهایی، که مرحلهء اوّل این روند انقلابی را پشت سر داشتند، پیشبینی میشد!
اشاره به درونمایه و اهمیت جهانی انقلاب فرانسه از آنرو ضروری است، که انتظار تاریخی از انقلاب مشروطه در ایران نیز، (همزمان با چنین دگرگونیهایی در روسیه و عثمانی) در سمت چنین تحوّلی قرار داشت و همین نیز انقلاب مشروطه را به مهمترین رویداد تاریخی دوران معاصر ایران بدل میسازد. انتظار تاریخی از انقلاب مشروطه این بود که با درهم شکستن ساختار حکومت استبدادی و مذهبی، قدرت سیاسی را بر پایهء ارادهء خلق قرار دهد و با تأمین حقوق فردی و تحقق دمکراسی اجتمامی، به «قرون وسطای» ایران خاتمه بخشد.
همچنانکه انقلاب کبیر فرانسه، تحوّلی ابتدا به ساکن نبود، انقلاب مشروطه نیز یکشبه برنیامد که هیچ، نقطهء اوج کوششهای تدارکی چند جانبهای بود. تاریخنگاران برآمدن «روشنگران و راهگشایان»، ایجاد مدارس و تأسیس روزنامهها را از جملهء این کوششها یافتهاند.
چنانکه تاریخ نشان میدهد، تحوّل در سمت انقلاب فرانسه، در کشورهای گوناگون به اشکال گوناگون چهره گشودند و نکتهء جالب آنکه هرجا این تحوّل با کمترین «تلفات» و به صور مسالمتآمیز پیش رفته، کارآیی و قوام آن نیز افزونتر بوده است. مثلاً در انگلستان و سوئد (پایدارترین دمکراسیهای جهان)، با روندی طولانی و در مجموع مسالمتآمیز روبروییم. از سوی دیگر مثلاً در روسیه پس از سرکوب قیام ۱۹۰۵ م.» تشکیل پارلمان (دوما) جز یک ظاهرسازی بیش نبود و در ژاپن «مشروطیت» با فرمان امپراتور برقرار گشت!
تکیه بر این نکته ضروری است که تحقق آرمانهای انقلاب کبیر فرانسه امری است جهانشمول و در ورای اشکال گوناگون نیل به آن، بر یک تحوّل فرهنگی تکیه دارد که از درون جوامع بشری به برآمدن نیرویی اجتماعی از سرآمدان جامعه میانجامد. گرامشی در این باره مینویسد:
«سرنیزهداران سپاهیان ناپلئون همان راهی را پیمودند که قبلاً توسط سپاه نامرعی کتابها و جزوههایی هموار شده بود که در طی نیمهء اوّل قرن هجدهم از پاریس به بیرون هجوم آورده بود.» (۳)
* * *
قتل ناصرالدین شاه بدست میرزا رضای کرمانی، پایان قطعی دورانی تاریخی در ایران را آشکار ساخت. دورانی پنجاه ساله، که در طول آن، ائتلافی گسترده میان دربار و حکومت مذهبی، تسلط ساختارهای قرون وسطایی را برای مدت نیم قرن تمدید نموده بود. اگر آغاز این دوران، سرکوب جنبش نوآوران بابی بود، پایان واقعی آنرا باید «واقعهء رِژی» یا «جنبش تنباکو» دانست. بدین معنی که «دوران ناصری» بدین «واقعه»، که محتوای آن فسخ ائتلاف دربار و حکومت مذهبی بود پایان گرفت و قتل ناصرالدین شاه تنها این واقعیت را نشانهگذاری نمود.
«واقعه» چنین رخ داد که شاه در آخرین سفر خود به اروپا (۱۳۰۹ ق) قراردادی با یک شرکت انگلیسی بست، که تجارت داخلی و خارجی تنباکوی ایران را در ازای سالی ۱۵ هزار لیره و یک چهارم درآمد شرکت، به «کمپانی رژی» واگذار میکرد. پس از آنکه تجّار ایرانی نارضایتی خود را از این قرارداد اعلام داشتند، «روحانیت» فرصت مناسبی یافت، تا در مقابل دربار به قدرت نمایی دست بزند. پس از کشاکشهایی ناصرالدین شاه مجبور شد قرارداد را فسخ و مبلغ ۵۰۰ هزار لیره (که از بانک انگلیس بقرض گرفت!)، جریمه بپردازد!
«شاه ناگزیر گردید با کمپانی گفتگو کند و با پذیرفتن پانصد هزار لیره تاوان، امتیاز را برهم زند... آن پانصد هزار لیره را از بانک شاهنشاهی که تازه بنیاد یافته بود گرفته و به کمپانی دادند و این نخستین وام دولت ایران بود.» (۵)
برخی از تاریخنگاران، مخالفت «روحانیون» با این قرارداد را، به سبب سود سرشاری که در کوتاه مدت عاید انگلیس نمود، «ابتکار» عوامل این کشور دانستهاند و این ادعایی دور از ذهن نیست، اگر در نظر گیریم، نمایندگان «روحانیت» در نشستی که با نمایندگان دربار در این باره داشتند، از متن قرارداد بیاطلاع بودند و چون کلمهای انگلیسی نمیدانستند، ابتدا واژهء «مونوپول» را برایشان توضیح دادند! (۶)
هرچه بود، از این «جنبش»، دربار ایران و در نهایت ملّت زیان دیدند و انگلیس و «روحانیت»، سود بردند. روشن است که فسخ این قرارداد برای ناصرالدین شاه به چه حد خفتآور بود. او که نیم قرنی بر پایهء ائتلاف با «رهبری مذهبی» حکومت کرده بود و برای حفظ خود هرچه را که این رهبری میخواست، برآورده بود، خشمناک از «عهدشکنی» عمامهبسران، در نامهای به میرزا حسن آشتیانی، سردمدار «جنبش تنباکو» نوشت:
«... اینطور قرار نبود بکنید به عوام کالانعام. یعنی چه؟... آیا... مسند خود را میخواهید به این واسطه رونقی بدهید؟ و باز هم در مجالس و محافل خودتان در عوض تحسین و تمجید، بر ضد دولت و اولیای دولت حرف میزنید... آیا نمیدانید که کسی نمیتواند بر ضد دولت برخیزد؟ آیا نمیدانید، که اگر خدای نکرده، دولت نباشد، یکنفر از شماها را همان بابیهای تهران تنها گردن میزنند؟»
در همین نامه ناصرالدین شاه، سالوسی «روحانیت» را افشا میکند:
«عجب خدمتی به ملت و مردم میکنید! هرکس هم که تریاک کش نبود، حالا چپوق تریاک میکشد. غلیان چرس را عجب رواجی دادید! مرد که بیجهت غلیان را ترک نمیکند. لابد است برود یا تریاک بکشد یا چرس یا هر نجاستی که گیرش بیاید، سر غلیان بگذارد، بکشد و دیوانه شود. ناخوش شود، بمیرد.»! (۷)
«جنبش تنباکو» را، که بقول نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان»، «فتح روحانیون و شکست دربار ناصرالدین شاه» بود، بسیاری بعنوان سرآغاز «جنبش استبداد شکنانهء مردم ایران» ارزیابی نمودهاند. این تنها از این لحاظ درست است که «واقعهء رژی» ائتلاف میان دربار و «روحانیت» را فسخ نمود، ائتلافی که با ضعف روزافزون حکومت سیاسی و بالا گرفتن بحران اجتماعی دیگر کارایی خود را در مقابله با جبههء پیشرفت از دست داده و بدین لحاظ نیز یکطرفه از جانب «روحانیت» لغو گردید. از این پس از طرفی تضعیف باز هم بیشتر حکومت سیاسی شتاب یافت و از طرف دیگر «روحانیت» که نیم قرن فرصت یافته بود، پایگاه قدرت مادی و «معنوی»اش را تحکیم بخشد، اینک برای تصرف تمامی قدرت سیاسی به میدان آمد.
اصولاً سخن از داوری در بارهء خود «قرارداد رژی» نیست. دربارهء سود و زیان آن و همچنین دیگر امتیازاتی که حکومتهای قاجار در زمینههای گوناگون از قبیل کشیدن راه آهن، خطوط تلگرافی، بهرهبرداری از جنگلها، شیلات و غیره به خارجیان دادند، میتوان بداوری نشست و دربارهء علل آنکه این امتیازات به سبب ضعف دربار بیشتر به سود خارجیان بود، نیز سخن گفت؛ از دیدگاه امروز دادن این امتیازات را «غارت منابع ملی ایران» و تنها عامل عقبماندگی کشور قلمداد نمودن، کژبینی تاریخی است در خدمت منافع عمامهبسران. زیرا همینکه سرگرفتن این امتیازات نیم قرن پیش از دوران پهلوی، ناگزیر به برآمدن یک زیر بنای مادی منجر میگشت و میتوانست ایران را به گردونهء اقتصاد جهانی وارد نماید، یکسره به زبان منافع ملی ایران نبود.
مسلم آنستکه مخالفت «روحانیت» تنها به انگیزهء تضعیف حکومت سیاسی اصولاً جای سخنی از سود و زیان این روابط باقی نمیگذارد. در این باره هما ناطق بدرستی مینویسد:
«آن تصوّر باطل و رایجی را هم که روحانیت را بمثابه نیروی «ضد استعماری» و معترض به قراردادها و امتیازات ترسیم میکند، باید یکسره زدود... برای نمونه در امتیاز بانک شاهی (۱۸۸۹ م) که امتیاز تنباکو بخشی از آن بشمار میرفت حتی بعضی وزرا مانند اعتمادالسلطنه سرسختانه مخالفت کردند، امّا آیت الهب بهبهانی که بعدها مشروطهخواه شد... هم از آن قرارداد بانک استقراضی روس هزار لیره ستاند و «لا نَعَم» نگفت. طباطبایی آزادیخواه از امتیاز تنباکو متنعّم گشت.» (۸)
بمنظور دریافت ماهیت «جنبش تنباکو» بیفایده نیست، تنها به نقش یکی از «روحانیون» در این ماجرا اشارهای بکنیم. سخن از سید علی اکبر فال اسیری، همان پیشنماز شیرازی است که دیدیم با یهود آزاری و به اهرم «نهی از منکر» به سرعت به «مجتهد الزمانی» ارتقا یافت. او در این میان به سامره رفته و با دامادی میرزای شیرازی، «موقعیت»اش را تثبیت ساخته بود!
آدمیت دربارهء نقش او در «بلوای رژی» مینویسد:
«تجار در شهر (شیراز) افتاده مردم را با خود همراه ساختند و دور سید علی اکبرفال اسیری را گرفته، وی را برآن داشتند که برود بالای منبر «از دولت بد بگوید و دادن امتیازات را تشنیع نماید. سید مقام ممتاز علمی نداشت، امّا همگام شدنش با مخالفان رژی بر اعتبارش در انظار مردم افزود.» (۹)
«تدبیری که دولت برای هنگامهء شیراز اندیشید، دستگیری سید فال اسیری... بود... (او و) خانوادهاش را هم به بوشهر فرستادند و حکمران فارس دویست تومان خرج سفر آنان را داد.» (۱۰)
پس از ختم غائله و بازگشت او از «تبعیدگاه» نیز «در حق او جیره و مواجب (دولتی) مقرر شد.» (۱۱)
با تعمیم «غائلهء شیراز» به دیگر شهرهای ایران و «تدبیراتی» که دولت به مقابله اندیشید، میتوان به ماهیت «جنبش تنباکو» پی برد! در شرایطی که شاه مملکت نیز پس از اعلام فتوای تحریم تنباکو، تنها در خلوت جرأت قلیان کشیدن داشت (۱۲)، هر تصور دیگری نیز باطل است! این در حالیست که مثلاً سید عبداله بهبهانی (یکی از دو «پیشوای انقلاب مشروطه») در جریان این «جنبش» علناً قلیان میکشید، که «من مقلد نیستم و مجتهدم.»! (۱۳)
* * *
اشاره شد که شاهان قاجار به «نیابت و اجازت» حکومتگران مذهبی بر تخت سلطنت استوار بودند. بدین منوال، صدراعظمهایی هم که چند سالی بر مسند خود دوام آوردند، تنها با زد و بست با جناحی از حاکمیت مذهبی مقام خود را حفظ میکردند. پس از میرزا آقاخان نوری، اتابک امینالسلطان، آخرین صدراعظم ناصرالدین شاه، چنین صدراعظمی بود و اینکه بهبهانی در «واقعهء رژی» قلیان میکشید، در واقع ناشی از آن بود که به جناح پشتیبان اتابک تعلق داشت. اتابک، در طولانیترین مدّت، صدراعظم مظفرالدین شاه نیز بود. اتابک نمونهء یک «دولتمرد ارتجاعی» دوران خود است. برای او در درجهء اوّل مهم آن بود که بر سر «کار» بماند و «سیاست» را بدین میفهمید که با زد و بست با جناحی از «روحانیت» و بده و بستان با درباریان و نمایندگان دو قدرت خارجی آن تعادلی را برقرار کند، که مقامش را حفظ میکرد. امّا با آنکه او در این کار «استاد» بود، اینک در مقابل دگرگونیهای زمانه و اضمحلال قدرت دربار با دشواریهای فزایندهای روبرو گشت. از جمله، پس از پیروزی ملایان در «واقعهء رژی»، کوشش اتابک برای حفظ ائتلاف با «روحانیت»، «جلوهء مذبوحانهای» یافت. اگر تا این زمان منبع اصلی درآمد رهبری شیعه، گرفتن «سهم امام» از امّت بود و گهگاه نیز «پاداشی» از درباریان دریافت میداشت، اتابک در پی حفظ قدرت خود برای «آقایان» مستمری دولتی برقرار نمود! امینالدوله در خاطراتش مینویسد:
«تدبیری که به عقل دولت رسید مقرر داشتن «انعامات و احسانات» در حق هر ملا و سید و واعظ و روضهخوان و معرکهگیر و امام محلّه و محرّر محضر شرع بود. آن وجوه از خزینهء دیوان به آن کسان میرسید و آقایان جزیه و باج حساب میکردند. به بیاعتنایی آنها و بیاعتباری دستگاه سلطنت میافزود.» (۱۴)
از این بگذریم که تا بحال از میان همهء تاریخنگارانی که مسافرتهای شاه به اروپا را عامل تهی گشتن خزانهء دولت دانستهاند، یک نفر را نمیتوان یافت، که دربارهء زیان مستمری گرفتن انبوه «عملگان مذهب» سخنی گفته باشد!
عقب نشینی دیگر دربار در مقابل «روحانیت» پس از قتل ناصرالدین شاه رخ داد. اتابک در همان سال اوّل حکومت مظفرالدین شاه چاره را در این جست که با کیش دادن «روحانیت» بسوی «بابیان» و دامن زدن بیک بلوای «بابیکشی» خود را از زیر فشار بیرون بکشد. امّا این تدبیر ثمری نیاورد و ناآرامی ناشی از این بلوا به مظفرالدین شاه فرصت داد، امینالدوله را به صدرات عظما برگزیند.
البته از امینالدوله و جناح مترقی دربار هم در مقابل اوجی که قدرت رهبری مذهبی یافته بود، کاری ساخته نبود. در فصل پیش به امینالدوله بعنوان چهارمین صدراعظم ترقیخواه دوران قاجار اشاره شد و از آنجا که شناخت او و موقعیت اجتماعیاش به شناخت جناح مترقی دربار در آستانهء انقلاب مشروطه کمک میکند، بازهم مختصری از او سخن میگوییم.
امینالدوله، مردی بود متفکر و تجدّدخواه، در رابطهء نزدیک با جناح مترقی دربار و جامعه. زمانی در فراموشخانهء میرزا ملکم عضو بود؛ با آقاخان کرمانی مکاتبه داشت و از همفکران شیخ هادی نجمآبادی نیز بشمار میرفت. دولتآبادی، رئیس «بابیان» ایران، مینویسد:
«امینالدوله با بیداران ایران در خارج و داخل مربوط است و نسبت به آنها مرجعیتی دارد.» (۱۵)
دوستی عمیق و نزدیک او با دولتآبادی، «تهمت بابیگری» را متوجهاش میساخت:
«امینالدوله با روابط معنوی که با حوزهء بیداران طهران و قسطنطنیه داشته و با مناسبتهای مخصوص که با ملکمخان دارد...» (۱۶)
گفتیم که، در دوران ناصرالدین شاه طرح یک «حکومت قانونی» بر پایهء وزارتخانههای چند را ارائه داد و بیک کلام، «بیدارترین» دولتمرد زمان خود بود. در دوران یکسالهء صدراعظمیاش بلوا در کشور فرو کشید و «بیداران» کشور قوتی یافتند. از جمله اقدامات پیشرفتطلبانهء او میتوان تأسیس کارخانهء قند (کهریزک) و کبریت سازی را بر شمرد. (۱۷)
با اینهمه چون بکلی از چنبرهء باورهای شیعی رها نگشته بود، اقداماتش نیز دچار دوگانگی بود و کوششاش برای به حرکت آوردن کشتی بگِل نشستهء ایران نمیتوانست به ثمر نشیند. اولین قدم در این راه بنظر او تنظیم دارایی کشور بود و جالب است که اینرا از خود شاه شروع میخواست:
«لایحهای به شاه داد که در آن نوشته بود، باید مواجب شاه معلوم و معین باشد، تا سایر تکالیف معلوم گردد.» (۱۸)
از طرف دیگر مذهبزدگیاش او را واداشت، برای جلوگیری از اضمحلال ایران، خواستار الحاق کشور به عثمانی شود!:
«یک زمانی به مرحوم مظفرالدینشاه اظهار داشته بود که صلاح دولت ایران است که با دولت عثمانی متحد گردد و سلطان عثمانی را به سمت امیرالمؤمنین و خلیفهء اسلام بشناسد.»! (۱۹)
جای خوشبختی است که این پیشنهاد «در ضمیر مظفرالدینشاه طوری دیگر جلوه کرد.» (۲۰)
امینالدوله نمونهء صدها و بلکه هزاران ایرانی روشنفکری است که جامهء فضیلتشان در تاریکی جامعهء ایران، زیر سایهء سهمناک مذهب مسلّط رنگی نداشت و کوششهاشان به جایی نمیتوانست برسد. با اینهمه انتخابش به صدارت عظما خبر از پیشرفتطلبی عمیق مظفرالدین شاه میدهد و نشانگر وجود یک جناح قوی مترقّی در دربار. دولتآبادی، دوست و همفکر امینالدوله، دربارهء او مینویسد:
«از همهء هنرها که فراگرفته بود، هنر حکومت کردن را نمیدانست.» (۲۱)
اگر «هنر حکومت کردن» در این بود که با زد و بست با رهبری مذهبی، حکومتش چند صباحی دوام آورد، پس تفاوت میان امینالدوله و اتابک چه بود؟
بگذریم، یکسالی نگذشت که اتابک به کمک جناح ارتجاعی دربار و عمامهبسران به رهبری بهبهانی، عرصه را بر امینالدوله تنگ کرد و «علما» با تهدید (؟!) به اینکه خود شاه را به شیخیگری متهم خواهند ساخت، او را به خلع امینالدوله واداشتند!! اتابک صدارت دوبارهء خود را به مظفرالدینشاه تحمیل نمود و شش سالی روند اضمحلال ایران ادامه یافت.
در این دوران در سایهء قدرت عظیم حاکمیت مذهبی هر دولتمردی تنها با برخورداری از پشتیبانی جناحی از این حاکمیت به نفوذ سیاسی دست مییافت. همین «پشتیبانی» نیز از اهرمهای قوی اعمال قدرت حاکمیت مذهبی بود. از این گذشته در همین مکانیسم میتوان بخوبی نشان داد، که ساختار ملوکالطوایفی رهبری مذهبی نه تنها نقطهء ضعف آن نبود، که در «هدایت» دستگاه حکومت سیاسی کارایی بسیار داشت.
در چنین دودستگیهایی نباید بهیچوجه ضعف این رهبری را دید. بلکه همین بهترین وسیلهء حفظ و گسترش قدرتش بوده و هست. یکپارچگی و همدستی زمانی بکار آید که فعالیتی سازنده، هدف باشد و این رهبری در جهت عکس. بسیار زود و بخوبی دریافت که چگونه با تکیه بر دودستگیها میتوان هر دشمنی را از میدان بدر کرد.
شیوهء کار آسان است. در هر درگیری اجتماعی- سیاسی این رهبری حداقل دو دسته میشد، با دو جهتگیری کاملاً متفاوت. طبیعی است که در چنین حالتی «کار» به هر طریق که بگذرد، دستهای برنده شده و بر اقتدارش افزوده میگشت و دستهء دیگر دم فرو بسته و منتظر میماند تا در دور بعدی از موضعی کاملاً متفاوت بمیدان آید. از این جهت نیز کاملاً «طبیعی» بود که سید عبدالهف بهبهانی رهبر جناح مخالف «جنبش تنباکو»، چند سالی بعد در «جنبش مشروطه» یکی از «رهبران بنام» گردید!
از سلاح «تکفیر» نیز بمنظور ایجاد جوّ منفی اجتماعی- سیاسی بهمین روال استفاده میگشت. مثلاً شایعه میکردند که در اسلامبول (!؟) اتابک صدراعظم را تکفیر کردهاند. اگر کار چنان بالا میگرفت که صدراعظم خلع میگشت، به اقتدار «علما» میافزود و اگر چنین نمیشد، تکفیر «علما» در اسلامبول، ربطی به «آقایان» در تهران نداشت!
چنین «مکانیسمی» بنوبهء خود دولتمردان را به این وامیداشت، که همواره در پی «جلب محبت» جناحی از حاکمیت مذهبی باشند و بدین سبب درگیری در دسیسهها و رقابتهای جناحهای مذهبی و حکومتی فرصتی برای «حکومت کردن» بجا نمیگذاشت. چنانکه مثلاً پس از خلع امینالدوله، اتابک به پشتیبانی بهبهانی دوباره بر مسند صدارت نشست و
«چون دربار ایران را بخود محتاج دید،... با عامهء علمای اعلام و رجال گرام و شاهزادگان بنای بدسلوکی را گذارده... ورقهء تکفیر (او) در اسلامبول عکس انداخته به اطراف فرستاده شد... در طهران، آقا سید علی اکبر مجتهد و آقای طباطبایی و امام جمعه... و چند نفر دیگر از علما و عدهای از رجال دولت، مجلسی تشکیل داده... قسم یاد کردند که هرکدام در عزل (او) بقدر میسر اقدام کنند... (او هم) فوراً پانصد تومان برای آقای سید علی اکبر فرستاد و او را با خود دوست و همراه نمود، میانهء سایرین هم نفاق انداخت.»! (۲۲)
بدین ترتیب با عزل امینالدوله، دربار یکسره صحنهء مبارزه و رقابت جناحهای مختلف رهبری مذهبی گشته بود. مظفرالدین شاه در مقابل قدرت و نفوذ دوگانهء اتابک به کنجی خزید و آن چهرهء مفلوکی را یافت، که در «کتابهای تاریخ» بازتاب یافته است. خاصه آنکه خود دربار نیز صحنهء رقابتها گشته، مثلاً انتقال دربار کوچکی که مظفرالدینشاه در دوران طولانی ولیعهدی در تبریز فراهم آورده بود به تهران و رقابت میان دربار جا افتادهء ناصری و این «تازه بدوران رسیدهها»، خود زمینهء دسیسهها و دشمنیهای پردامنهای گشت.
از سوی دیگر، هم اختلاف میان جناح مترقی و جناح ارتجاعی دربار بالا گرفته بود و هم حکّام ولایات با زد و بند با این و یا آن جناح در پی تحکیم قدرت خود بودند. البته این ضعف و چند دستگی دستگاه حکومت جنبهء مثبتی نیز داشت و آن اینکه، راهی برای ظهور نیرویی مترقی در سطح جامعه میگشود.
بر چنین زمینهای، در آغاز دههء بیست (۱۳۲۱ ق)، قدرت روزافزون حاکمیت مذهبی چنان بالا گرفته بود، که بدنبال بلوایی جدید و «بابیکشی» دوبارهای، شاه، اتابک را عزل و عینالدوله را به صدارت رساند.
عینالدوله، این شاهزادهء پیر، دست رد بسینهء بهبهانی مجتهد بزرگ تهران زد و رقیب او، شیخ فضلالهز نوری را برکشید. جناح بهبهانی نیز راه یورش به قدرت دربار را پیش گرفت. بدین ترتیب ایران وارد مرحلهای شد که تصادم میان دربار و رهبری مذهبی اجتناب ناپذیر مینمود و این «تضاد»، موتور رویدادهایی است که بنام «انقلاب مشروطه» در تاریخ ایران ثبت گشته است. نمونهء این برخوردها، یکی واقعهء خراب کردن ساختمان بانک روس است. بدین شرح که بانک روس در جستجوی زمینی برای ساختمان، قطعه زمین موقوفهای در نزدیکی بازار یافت و آنرا از شیخ فضلالهو نوری، به مبلغ ۷۵۰ تومان خرید. امّا چون ساختمان رو به اتمام بود، خبر منتشر شد که در این زمین استخوان مردگان یافت گشته و بهانه بدست شیخ مرتضی آشتیانی افتاد، تا «مردم» را شورانده، ساختمان را با خاک یکسان کنند. نکتهء جالب آنکه بجای پس دادن پول توسط شیخ فضلالله، شاه از خزانه مبلغ ۲۰ هزار تومان خسارت به بانک روس پرداخت و دستور داد به «علما کاری نداشته باشند»! (۲۳)
روند تضعیف دربار با عزل اتابک، مسافرت او به اروپا و در نتیجه از میان رفتن محور بهبهانی- اتابک به نهایت رسید و بهبهانی را که «یارِ غار» اتابک بود، در کنار طباطبایی که مخالف او بود، قرار داد و هر دو عینالدوله را به مبارزه طلبیدند.
واقعهء دیگری در این دوران گویای توازن قوای آنروزهاست. این واقعه در رجب ۱۳۲۱ از آنجا آغار گشت که بهبهانی ادعای «سرپرستی» یک «حوزهء علمیه» (مدرسهء مروی) در تهران را داشت و باعث شدکه طلبههای دو «مدرسه» به زد و خورد پرداختند و کار چنان بالا گرفت که حتی خودش نیز در این میان کتک خورد. دولت مجبور به مداخله شد و «چهارده طلبه» را دستگیر و به اردبیل تبعید کرد. گزارش نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان» ازاین ماجرا، بخوبی نشانگر سطح فکر و میزان رسوخ خرافات، سه سال پیش از انقلاب مشروطه است:
«مخفی نمانَد که عدهء مأخوذین سیزده نفر بود. چون این عدد نحس بود، لذا یک نفر هم از اشخاص بیگناه گرفته و به آنها ضمیمه کردند که عدد میمون باشد.»! (۲۴)
همین ماجرا بخوبی دستبستگی قدرت دولتی را نشان میدهد: هنگامیکه طلبگان دستگیر شده را از تهران حرکت میدادند، چون خطر بلوای دیگر میرفت، دولت مجبور به مخفیکاری گشت:
«مردم گفتند، این جماعت از سادات و ارباب عمایم میباشند. این نوع سلوک با آنها خدا را خوش نیاید. جواب گفتند، اینها از طایفهء بابیه و ارامنه میباشند که به این لباس درآمدهاند.»! (۲۵)
گزارش کسروی نیز «وارونگی روزگار» را مینمایاند:
«ولی عینالدوله چون اینان (طلبهها ن.) را گرفت، چنین پراکند که بابی (بهایی) میبودند... و سه تن از بازرگانان را که به بهاییگری شناخته میبودند گرفتند و بند کردند و چند گاهی نگه داشتند و سپس از هر کدام یکصد و پنجاه تومان گرفته رها گردانیدند.» (۲۶)
* * *
«راستی آنستکه نه پادشاهان قاجاری و نه سر جنبانان توده، از آن تکان و دیگرگونیها سر در میآوردند و ناآگاهانه با شیوهء کهن خود بسر میبردند.» کسروی (۲۷)
در چنین فضای سیاسی- اجتماعی است که «انقلاب مشروطه» پا میگیرد و بدین لحاظ نیز لازم است ببینیم «مشروطه» چیست و مشروطهخواهان کدام بودند؟!
واژهء «مشروطه» خود بهترین شاخص محتوای این «انقلاب» است. این واژه از لغت Charte فرانسوی بمعنی منشور یا اعلامیه ریشه گرفته، و به «اعلامیهء حقوق بشر» نظر داشته است. در عثمانی «معرّب» گشته و به «مشروطه» بدل شده بود و ربطی به «مشروط» ندارد! انقلاب مشروطه را انقلابی بمنظور جا انداختن ارزشهای مدنیّت اروپایی در ایران قلمداد نمودهاند. بیک نگاه آنچه در خلال این انقلاب در این جهت صورت گرفت و نتیجهای که عاید آمد. همانقدر به حکومت قانون و مردم سالاری در اروپا شبیه بود که واژهء «مشروطه» بیگانه مییافت، که مدعی شد، اوّل بار کنسول انگلیس در تبریز این واژه را بر سر زبانها انداخت! (۲۸) او مینویسد:
«جنبش مشروطهخواهی را در ایران، دستهء اندکی پدید آوردند و تودهء انبوه معنی مشروطه را نمیدانستند و پیداست که خواهان آن نمیبودند. از آنسوی پیشروان هم به چند تیره میبودند: یک تیرهء نواندیشان، که اروپا را دیده یا شنیده و خود یک مشروطهء اروپایی میخواستند و پیداست که اندازهء آگاهی اینان از اروپا و از معنی مشروطه و قانون یکسان نمیبود و بسیاری جز آگاهیهای سرسری نمیداشتند. یک تیرهء بزرگتر دیگر، ملایان بودند که پیشگامی را هم اینان بگردن گرفتند. اینان هم بدو دسته میبودند: یک دسته که شادروانان بهبهانی و طباطبایی و همراهان اینان بودند. چون به کشور دلبستگی میداشتند و آنرا در دست دربار خودکامهء قاجاری رو به نابودی میدیدند... در همان حال معنی مشروطه را چنانکه سپس دیدند، نمیطلبیدند و خود از کشورداری و چگونگی پیشرفت توده و اینگونه اندیشهها بسیار دور میبودند. یک دستهء دیگر... به کشور هم دلبستگی نمیداشتند و درآمدنشان به مشروطهخواهی به آرزوی رواج «شریعت» و پیشرفت دستگاه خودشان میبود.» (۲۹)
از «آگاهیهای سرسری نواندیشان»، که بگذریم، کسروی دو عمامهبسر، یعنی بهبهانی و طباطبایی را، هرچند که خواستار مشروطه «بدانسان که در اروپا بود» نبودند، پیشگام مشروطهطلبی قلمداد میکند. او در این «ارزیابی» با دیگر «تاریخنگاران» هم نظر است:
«این دو تن از نخست در اندیشهء مشروطه و قانون و دارالشوری میبودهاند، ولی بخردانه میخواستهاند کم کم پیش بروند تا به خواستن آنها رسند. اینکه گفتهاند دو سید و دیگران از مشروطه آگاه نمیبودند و در عبدالعظیم یا در سفارتخانه دیگران آنرا بزبان ایشان انداختهاند، سخنیست که از دلهای پاکی نتراویده.» (۳۰)
میدانیم که کسروی در جریانات انقلاب، نوجوانی بود ساکن تبریز، و آنگاه که قلم بدست گرفت تا «تاریخ مشروطه» را بنویسد، دربارهء جریانات و شخصیتهایی که در پایتخت دست اندر کار بودند، ناگزیر از بیان شنیدهها و خواندهها بود. کسروی که شاهد قیام آزادیخواهان تبریز گشت، علاقه داشت بداند، این جنبش به چه نیرویی و با کدام رهبران برخاسته است؟ او اولین کسی است که، هرچند با استناد به «تاریخ بیداری»، دو سید را پیشرو این جنبش قلمداد میکند، امّا این «ارزیابی» را با شناختش از ملایان در تناقض مییابد. از اینرو در این باره در طول همان کتاب بشک افتاده و از خود و خواننده میپرسد:
«اگر اینان معنی مشروطه را نمیدانستند و آنرا نمیخواستند، پس بچه میکوشیدند، و آن ایستادگی را در چه راه مینمودند و صد گزند و آسیب را به امید چه نتیجهء بزرگی بخود هموار میساختهاند. آری، تودهء انبوه و مردم بازاری از آن آگاه نمیبود، ولی این جز آنستکه دو سیّد هم ندانسته باشند.» (۳۱)
بدین ترتیب این «اجبار منطقی» که چنین جنبشی بالاخره باید رهبرانی داشته باشد، کسروی را بدین راه آورد که بر «تاریخنگاری رسمی» گردن نهد و «دو سیّد» را پیشرو و رهبر انقلاب بداند. از سوی دیگر امّا تصویر او از اینان، بیپایگی ارزیابیاش را برملا میسازد و همین آن خدمتی است که کسروی به تاریخنگاری مشروطه نمود. برپایهء چنین تناقضی است که از سویی برای آنکه کتاب کسروی در «جمهوری اسلامی» تجدید چاپ شود، مقدمهای بر آن نوشتهاند که تمامی محتوای کتاب را رد میکند و از سوی دیگر هما ناطق، تاریخپژوه معاصر، هشدار میدهد، آنانکه «روحانیت» را موجد انقلاب مشروطه میدانند، «کتاب کسروی را درست نخواندهاند.»! (۳۲)
بهررو، بازبینی نقش دو سید و همچنین شیخ فضلالهو نوری، آن نقطهء حساس در تاریخ معاصر ایران را میشکافد، که به کژاندیشیهای خسران آوری دامن زده است. مقدمتاً بگوییم که با این فرض که هر دو سیّد معنی مشروطه را میدانستهاند و به انگیزهء وطن دوستی و ترقیخواهی پا به میدان نهاده و چنان خردی داشتهاند، که «میخواستهاند کم کم پیش بروند تا به خواستن آنها برسند»، در ارزیابی کلی در بارهء ماهیت حکومت مذهبی ایران تغییری نمیدهد. امپراتوری مذهبی را در ایران دهها کس همطراز ایندو رهبری میکردند و با قدرت و مکنتی عظیمتر از آنچه کلّ دربار و حاکمیت سیاسی در اختیار داشت، بر ایران حکم میراندند. این قطب تماماً ارتجاعی، به حکم تاریخ مسئول عمدهء عقبماندگی مادی و معنوی «تودهء مردم» بود و هیچ کوششی از سوی یک یا دو تن آنرا تخفیف نمیدهد.
در فصل پیش نمونههایی از قدرت و شقاوت حکومتگران مذهبی بدست داده شد. چهره و ماهیت واقعی دستگاه رهبری شیعه و نقشی که رویدادهای واژگونهء مشروطه در پنهان ساختن آن بازی نمود، زمانی روشن میشود، که تاریخ اجتماعی ایران بدرستی و راستی بررسی گردد. اینجا تنها به دو تن دیگر از حکومتگران مذهبی در دوران مورد نظر اشاره میکنیم:
«در خراسان آقا سید زینالعابدین سبزواری، جماعتی از طلاب مدارس را پیرامون خود تجمع نمود و با لقب جندالها مرتکب هرگونه شرارت و عمل شنیع و زشتی میشد و از همه جا بدتر، همدان بود که ملا عبدالهو بروجردی بصورت زهد و جلوهء تقوی، عدهای از اشرار شهر را با خود همدست کرد و بدینوسیله زمام امور شهر را بدست گرفت و همهء مقررات و احکام دولت را باطل کرد.» (۳۳)
بگذریم، بررسی انگیزه و هدف حاکمیت مذهبی از «شرکت» در انقلاب مشروطه، از قول کسروی و ناظم الاسلام، این امکان را فراهم میسازد، «دور باطلی» را بررسی نماییم. بدین معنی که این دو تاریخنگار هرچند تجدّدخواه بودند و هر دو بدین سبب مورد حملهء حاکمیت مذهبی قرار گرفتهاند، امّا از آنجا که از «تفکّر» شیعی بتمامی رها نبودند، خود به توهماتی دامن زدند، که در خدمت مشاطهگری این حاکمیت قرار گرفت.
یکی از این توهمات آنستکه حساب شیخ فضلالله نوری را بعنوان «ملای مرتجع» از حساب دو سید جدا میکنند. در حالیکه خود کسروی مینویسد:
«... جنبش مشروطه را در تهران دو سید پدید آوردند... سپس در پیش آمد بست نشینی در مسجد آدینه و کوچیدن به قم، حاجی شیخ فضلالهر نیز با آن همراهی نمود و پس از آن همیشه همراه بود.» (۳۴)
این «همراهی» پس از صدور فرمان مشروطه و تشکیل مجلس نیز ادامه داشت:
«پس از پیشرفت مشروطه و بازشدن مجلس، دیگران هر یکی بهرهای جسته کنار رفتند. ولی دو سیّد و حاج یشیخ فضلالله همچنان بازماندند و چون مشروطه را پدید آوردهء خود میشماردند، از نگهبانی باز نمیایستادند. دو سیّد با آنکه به نمایندگی برگزیده نشده بودند، همیشه در نشستهای مجلس میبودند و بگفتگو در میآمدند. حاجی شیخ فضلالله نیز گاهی میبود.» (۳۵)
اگر تا پیش از برقراری حکومت اسلامی در ایران، همراهی شیخ فضلالله با دو سیّد، نتیجهء درایت این دو تلقی میگشت که گویا میکوشیدند، جناح ارتجاعی «روحانیون» را همراه جنبش مشروطهخواهی نمایند، بالا بردن مقام او از طرف حکومتگران اسلامی بعنوان «اولین پرچمدار و مبارز راه حکومت اسلامی» آشنایی نزدیکتری با او را لازم میدارد.
شیخ فضلالله، که در «جمهوری اسلامی» برایش تمبر چاپ میکنند و شاهراهی به اسم او نامیدهاند، نمونهء کامل یکی از رهبران حکومت مذهب مسلّط در ایران است. او که دقیقاً به موقعیت خود آگاه بود، بیپرده خواستار برخورداری از مزایای «شریعتپروری» نیز بوده است. «تراژدی» شیخ فضلالله تنها در این است که هنگامی وارد میدان گشت، که تقسیم مال و قدرت در میان «روحانیون» به مرحلهء پیشرفتهای رسیده بود، و او «مجبور» شد برای بدست آوردن ایندو. به دربار روی آورد. همین نیز باعث شد که «انگیزههای طبیعی» او بعنوان یک «روحانی تمام عیار» با شدت خاصی جلوه نمود و چنان خشم مردم را برانگیخت که در روزهای کوتاهی که قدرت بدست انقلابیون افتاد، او را بعنوان نمایندهء ارتجاع مذهبی بدار آویختند.
چندی از «فراز»های زندگی شیخ فضلالله از قول ناظمالاسلام، که خود عمامهبسری از «اجزاء» طباطبایی بود، خواننده را بقدر کافی با این چهرهء «جالب» آشنا میسازد:
«... تا اینکه شیخ فضلالله نوری از سفر مکه معظمه معاودت بطهران نمود. چون در این سفر مکه تغییر مسلک داده و به طریق اعیانیت سلوک کرده بود، با قرض گزافی وارد شده، مبلغ دوازده هزار تومان برای ادای دیونش از (اتابک) درخواست نمود. او هم از دادن این مبلغ امتناع نمود... در مجلس خود هم گفت، بیک نفر آخوند مازندرانی دوازده هزار تومان دادن از طریق اقتصاد خارج است. حاج شیخ فضلالله با آقای طباطبایی متحد گشت و مجالسی تشکیل داد.» (۳۶)
این واقعیتی پوشیده نیست، که «روحانیون» دیگر، پیش از آنکه قصد «زیارت مکّهء معظّمه» نمایند، خرج سفر را از «عوام کالانعام» میگرفتند. از این نظر درخواست شیخ فضلالله که ظاهراً جیب خود و جیب دولت را یکی میدانسته، باید بیشتر بعنوان قدرتنمایی سیاسیاش تلقی گردد و بسا که اگر اتابک دوازده هزار تومان را میپرداخت سرنوشت دیگری در انتظارش بود:
«بالاخره میرزا علی اصغرخان (اتابک) معزول و عینالدوله بوزارت عظمی منسوب گشت. با حاج شیخ فضلالله متحد گردیده، امورات شرعی و عرفی بلکه مملکتی را راجع به محکمهء شیخ نوری کرد.» (۳۷)
ناظمالاسلام علّت سقوط اتابک را همین روی گرداندن شیخ فضلالهظ از او میداند:
«عزل او (اتابک) از صدارت بواسطهء اتفاق علماء اعلام بود که عدهای از درباریان را با خود همدست کرده، بر ضد (او) اقدامات سرّی کرده تا او را از کار انداختند.» (۳۸)
بدین ترتیب بطور ناگزیر شخصی به رأس هرم حاکمیمت مذهبی پایتخت رسید که «بحق» جانشین پیشینیان خود، سید شفتی (دورهء محمد شاه) و ملا علی کنی (دورهء ناصرالدین شاه) بود.
«(شیخ فضلالله) هرکس را مانع پیشرفت خیالات خویش داند، حکم به کفرش میکند، بلکه اگر بتواند حکم قتل یک اهل شهری را برای رسیدن به صد تومان میدهد... هرکس مخالفت او را کند، یا زنش به خانهاش حرام و یا قباله و سندی از برای ملک خانهء او ظاهر میکنند و بیچاره را گدا و خانهنشین میکنند. اگر هیچ نداشته باشد، حکم کفر او را میدهد.» (۳۹)
خوانندهء دقیق متوجه است که ناظمالاسلام در توصیف شیخ فضلالله از «فعل مفرد» به «جمع» رفته، دوباره به «مفرد» باز میگردد! چه این عمدی باشد یا سهوی، یک چیز را نمیتوان انکار نمود و آن اینکه «منش» شیخ فضلالله نه استثنایی بوده است و نه تنها مختصّ به اقلیتی از «متولیان اسلام ناب محمّدی».
پیش از این گفتیم و دربارهء شیخ فضلالله مجبور به تکراریم که حکّام مذهبی تا آنجا که بر اثر «کهولت سن» از «غرایز جوانی»شان کاسته نشده باشد، در منش و رفتار با حکّام درباری تفاوتی نداشتند، که از آنها نیز گوی سبقت میربودهاند. ماجرای مشمئزکنندهای که نگارندهء «تاریخ بیداری» بدون ابراز انزجار خاصی نقل میکند، «مراتب اخلاقی آقایان» را روشن میسازد:
«شیخ فضلالله نوری دو پسر خوشسیما (فرزندان منتخب الممالک مازندرانی (!؟)) که با شیخ خویشاوندی داشته، را برای «خدمت» به عینالدوله تقدیم کرده، ولی چون پدر، دو فرزند را فراری داد، عینالدوله بخشم آمد و دستور داد، یکی از آخوندهای وابسته به شیخ فضلالله را کتک بزنند. «لیکن چون دید یکنفر از دوستانش کم و بر عدهء مخالفانش افزوده خواهد شد، لذا در مقام عذرخواهی برآمد... با حاج شیخ فضلالله... صلح نمود. یعنی حکومت بیرجند و قائنات را داد به شوکتالممالک که واسطهء او حاج شیخ فضلالله بود و ضمناً سی هزار تومان به کیسهء شیخ و اجزای او داخل گردید.»!! (۴۰)
بیشک همین بیپروایی شیخ فضلالله، در آنچه دیگر «همکارانش» پوشیدهتر میکردند، او را زبانزد ساخته است و کسی مانند ناظمالاسلام را واداشته، در پی نجات «اسلام راستین» از چنگ چنین کسانی، تنها جناحی از این حاکمیت را به راه و روش شیخ فضلالله ببیند. او از اولین کسانی است که از «اسلام راستین» در مقابل «دکانداری برخی اهل عمّامه» به دفاع برخاسته است. مکانیسم چنین دفاعی ساده است. ناظمالاسلام «مسلمانی» است که از منش «ایرانی» بهرهای برده، نمیتواند از رفتار و کردار کسانی چون شیخ فضلالله، احساس تنفر نکند، از طرف دیگر چون مسلمان است، مسلمان یافتن شیخ فضلالله را نیز انکار هویت خویش مییابد:
«باری، مانعی که بندهء نگارنده از برای این ملّت ضعیف میبینم، حاج شیخ فضلاله و امثال او است، که در هر شهری از شهرهای ایران یکی دو تا از قبیل این شخص میباشد.» (۴۱)
ناظمالاسلام که از تعقل اجتماعی بیبهره است، از خود نمیپرسد که، چه مکانیسمی بر دستگاه حاکمیت مذهبی راهیابی چنین کسانی را به رأس این دستگاه ممکن میساخت؟ آیا اینکه دیگران چنین بیپرواییهایی نمیکردند، تنها به این خاطر نبود، که در این دستگاه در ردههای پایینتری قرار داشتهاند؟ مگر در حکومت سیاسی نیز زیردستان میتوانستند، به بیپروایی زبردستان عمل کنند؟ ناصرالدین شاه، وزیران خود را رسماً «نوکر» خطاب مینمود و بیشک این «نوکران» به حدّ فلان مجتهد در حیطهء قدرت خود، مالک جان و مال «نوکران» خویش نبودند. کسروی در بارهء امام جمعهء تبریز مینویسد:
«حاجی میرزا کریم، امام جمعهء (تبریز)... هر زمان که بیرون آمدی، صد تن کمابیش سید و طلبه و نوکر از پیش و پس استر او راه رفتندی. گفتهاش در همه جا پیش رفتی. خانهاش بست بودی که هر که پناهیدی ایمن گردیدی. میتوان گفت، پس از محمد علی میرزا، بزرگترین فرمانروایی در تبریز او را میبود.» (۴۲)
کسروی که دستگاه امام جمعهء تبریز را بدرستی میبیند، چون خود از شیعهگری دست نشسته، از دیدن استقلال تام امام جمعه باز میماند و نمیبیند که حکومت امام جمعه حکومتی مستقل و در رقابت با حکومت ولیعهد در تبریز است. همین «تفاوت کوچک» عامل بزرگترین کژبینیها و کژاندیشیهایی است که امثال کسروی را مجبور میکند، رفتار شیخ فضلالهد را به «شریعت پناهی»اش ببخشند!
«امّا حاجی شیخ فضلالله... این مرد از یکسو به شکوه و آرایش زندگی و به نام و آوازه دلبستگی بسیاری میداشت و «پارک الشریعه» بنیاد نهاده و اسب و کالسکه بسیج کرده، همیشه با دستگاه اعیانی میزیست. از یکسو فریفتهء «شریعت» میبود و رواج آنرا بسیار میخواست. توده و کشور و اینگونه چیزها نزد او ارجی نمیداشت.» (۴۳)
این شاید دردناکترین واقعیت تاریخ تفکر درایران معاصر باشد، که کسروی و امثال او که هم «شیعهگری» را شناختهاند و هم دستگاه حاکمیت مذهبی را با همهء عظمت و قدرتش درک مینمودند، و حتی خود قربانی این دستگاه بودند، از «شناخت» پیوند گسستناپذیر ایندو باز ماندهاند. نمونهوار، کسروی تضاد این حکومت با حکومت سیاسی و مردم را در کوران انقلاب مشروطه به «زمانهای پیش» نسبت میدهد!؟:
«چون در زمانهای پیش، در ایران بیش از دو نیرو نبودی: یکی «حکومت» و دیگری «شریعت». و هر زمانی که با حکومت کشاکش رفتی جز برای پیشرفت کار «شریعت» نرفتی. و او (شیخ فضلالله) این شور و جنبشی را که با دربار قاجار میرفت، نیز از آنگونه میشمرد و از یک نیروی سوّمی، نیروی توده که این زمان پدید آمده و گام به گام زورآورتر میگردید، ناآگاه مانده، گمان دیگری نمیبرد...» (۴۴)
* * *
اینک که با چهرهء مجتهد اوّل تهران، شیخ فضلاله ، آشناتر شدیم، رواست که بطور گذرا ببینیم، دو سیّدی که کسروی بعنوان «پیشرو و نگهبان» مشروطه قلمداد میکند، از چه عیاری بودهاند؟ آیا آنها را بایستی «استثنایی برای تأیید قاعده دانست» مسلّم آنستکه، این دو از شیخ فضلالهر در دستگاه رهبری مذهبی در مقامی پایینتر، نمیتوانستند به بیپروایی او قدم بردارند. از این دو سید نیز هر دو بیک اندازه «کوشا» نبودهاند. بهبهانی از طباطبایی جلوتر بود و ما نیز به چهرهء این یک دقیقتر میشویم.
هدف از این چهرهپردازی نمیتواند آن باشد که «چهرهای منفی» از او بدست دهیم و ادعا کنیم که چنین کسی نمیتوانست رهبر مبارزات آزادیخواهانهء مردمی باشد. چه بسا مردان بزرگی در تاریخ که خدمتهای عظیمی کردهاند، لیکن از ضعفهای بزرگی نیز برخوردار بودهاند. هدف ما اینستکه ببینیم آنچه او کرده بچه انگیزهای بوده، تا امکان یابیم کردهء او را ارزیابی کنیم. برای مثال، اگر یک رهبر «انقلاب بورژوایی» شخص پولدوستی باشد در رابطه با انگیزه و اهداف اجتماعیاش، نه تنها عیب او نیست که شاید یک حسن هم باشد. امّا اینکه رهبر یک جنبش قانونخواهی، کوچکترین ارزشی برای قانون قایل نبوده و حتی خود از بزرگترین قانونشکنان باشد، با منطق نمیخواند:
«یکی از زنهای معروف تهران که اهل کرمان است وفات میکند بیآنکه وارثی داشته باشد. خانه و مختصر اسباب خانه دارد. آقا سید عبداله (بهبهانی) میفرستد در خانههای او را مهر و موم میکنند که ضبط نماید.» (۴۵)
او از چنین راههای «مشروعی» بزودی دربار کوچکی برای خود و پسرانش فراهم آورد:
«پسران متعددش هر یک زندگانی وسیع و اسباب تجمل بسیار و خرج فراوان دارند. معلوم است این ادارهء وسیع لااقل در ماه چند هزار تومان خرج دارد.» (۴۶)
مسلّم آنستکه بهبهانی پیش از جریانات انقلاب مشروطه نه تنها با افکار آزادیخواهی و قانون طلبی توافقی نداشته، که خود سدی بزرگ در اینراه بوده است.
«این سیّد... هوشیار و زرنگ که دست تقدیر او را به ورطهء نیکنامی و نیکبختی انداخت، در آغاز کار در بند آزادی مردم نبود، او میخواست زمام حکومت شرعی پایتخت را بلا منازع در دست بگیرد. حریف زورمند خود، مرحوم شیخ فضلالهم را که در نردبان علم بر پلکانهای آخر جای داشت، از میدان بدر کند و اگر این منظور او را حاصل میشد، چه بسا که او را در صف آزادیطلبان نمیدیدیم.» (۴۷)
«هوشیاری و زرنگی» بهبهانی به این ختم میشد، که پس از عزل اتابک و مسافرت او از ایران چون دیگر «طرف معامله»ای در دربار نداشت و عینالدوله، صدراعظم تازه، شیخ فضلالله را برکشیده بود، با طباطبایی در مقابل دربار متحد گردید.
«بهبهانی از سالهای دراز طرفدار و دوست میرزا علی اصغرخان اتابک بود و کوشش میکرد که روزی او را مجدداً به مقام صدارت رسانیده و از دشمنان خود انتقام بکشد وخود مختار و مطلق در کارها بشود.» (۴۸)
بهبهانی نه تنها «در آغاز کار در بند آزادی مردم نبود» بلکه تا پایان که بگلولهء یاران حیدر عمو اوغلی کشته شد نیز، قدمی که بتوان آنرا به انگیزهای دیگر از قدرتطلبی تعبیر ساخت، بر نداشت. در بارهء «هوشیاری» او نیز همین بس که برای بدست آوردن تولیت مدرسهء مروی، طلبههای تهران را بجان هم انداخت و خود در این میان کتک خورد.
جالب آنکه حتی در مخالفت با عینالدوله نیز پیگیر نبود و در بحبوحهء «مشروطهخواهی»
برای جای پا باز کردن نزد عینالدوله، از طریق «اجزاء» خود با او «مراودت» داشت و این دو دوزهبازی، چون به «امر مبارزه با حکومت» خلل وارد میساخت، «انجمن مخفی» عمامهبسران را واداشت، به «شاهکاری» دست زند. در بارهء این «انجمن مخفی» دیرتر سخن خواهیم گفت، اینجا همین بس که اعضای «انجمن مخفی» بفکر افتادند، تلگرافی از قول طباطبایی تهیه نمایند، خطاب به امپراتور ژاپن!
«مقصود و منظور اعضای انجمن از صدور این تلگراف، تشویق آقای بهبهانی بود که... شما اگر... بکلی مراودت مخفیانهء اجزاء خودتان با عینالدوله را مانع شوید و جداً در مقام تأسیس عدالتخانه برآیید... اختیار تاج و تخت ایران با حضرت آقا خواهد بود.»! (۴۹)
«آقایان» هنوز حرکت قابل توجهی در مبارزه با حکومت نکرده، «اختیار تاج و تخت ایران» را از آن خود میدانستند و از امپراتور ژاپن میخواهند که با مسلمانان (!؟) بخوبی رفتار کند!
در این تلگراف آمده است:
«حضور میمنت ظهور اعلیحضرت امپراطور معظم دولت بهیهء ژاپن!... مقام اخوت با برادران مسلمین ساکنین آن مملکت مقتضی این توصیه شده استدعا مینمایم که توجه ملوکانه نسبت به آن برادران دینی طوری باشد که آسوده و محترم بتوانند از عهدهء وظایف دینی و دنیوی برآیند.
رئیس ملت اسلام در ایران – محمد الحسینی الطباطبایی» (۵۰)
نمونهء کردار و رفتار بهبهانی، یکی اینکه در انتخابات اولین مجلس شورا چنان بازار رشوه را گرم نمود که ناظمالاسلام مینویسد:
«بعضی میگویند این مجلس انتخاب بر وفق نظامنامه نمیباشد و دست تقلب و تدلیس در کار داخل شد.»
و عامل اصلی این «تقلب و تدلیس» کسی نبود جز خود بهبهانی:
«(چون) جناب آقای میرزا محمد تقی گرگانی که وکیل علما بود، استعفا داد، در جایش... داماد آقای بهبهانی وارد شد، بدون انتخاب و بدون شرایط. همین قدر که آقا میرزا محمد تقی استعفا داد، جناب آقای سید عبدالهد (بهبهانی) داماد خویش را بجای او منصوب کرد، هرقدر عقلاء داد و فریاد کردند، بجایی نرسید.» (۵۱)
بازهم اگر این گونه رفتار بهبهانی به دو سه مورد محدود بود، میتوانستیم آنرا بحساب ناآشناییاش با قانون بگذاریم. امّا او جز این نمیتوانست؛ چنانکه دامنهء رشوهخواریاش بجایی رسید که:
«یک شب در انجمن مذاکره شد که... اجزای جناب آقای سیّد عبدالهل (بهبهانی) از مردم تعارف و رشوه میگیرند و ما هرقدر بخواهیم به اشاره و کنایه یا به پیغام برسانیم اثر نخواهد کرد... سلوک اجزاء و اطرافیان ایشان مردم را مستأصل و تباه میکند... آنوقت خدای ناکرده سستی در اعتقاد مردم پدید خواهد شد.»! (۵۲)
«ماجرای» دیگری در همین اولین انتخابات مجلس شورا، نشان میدهد که «اطرافیان ایشان»، به خود او اقتدا میکردهاند. این ماجرا از این نظر هم قابل دقت است که نمونهایست از تناقص آشکار میان عمل و انگیزهء دو سید و مؤید این ادعا که آنان به انگیزهء قدرتطلبی در کشاکش انقلاب به اعمالی کشانده شدند که در خدمت خواستههای انقلابی بود! ماجرا آنکه، در فرمان مشروطه و نظامنامهء انتخابات مجلس اوّل، سخنی از شرکت اقلیتهای مذهبی در «مجلس شورای ملّی» نبود ولی با این وجود «پیش بینی» میگشت که اقلیتهای مذهبی (کلیمی، ارمنی و زرتشتی) نیز نمایندهای به مجلس بفرستند:
«پس از شروع به انتخابات... مسموع افتاد که طایفهء یهود و ارامنه و زرتشتیها اصرار دارند که وکیلی از خود انتخاب کنند و این مطلب باعث ایراد علماء نجف و اصفهان خواهد شد و یکدفعه اختلافی بزرگ پدید خواهد آمد... لذا اجزای انجمن رأی دادند که حضرات را دیده آنها را منصرف کنیم.» (۵۳)
«طایفهء یهود و ارامنه» نیز قبول نمودند که دو سیّد به نمایندگی آنان در مجلس شرکت کنند! تا هر وقت که مجلس قوی شد، آنان نیز نمایندهء خود را انتخاب نمایند:
«طایفهء ارامنه بانهایت نجابت و معقولیت حق خود را در انتخاب اوّل منتقل نمودند به جناب آقای طباطبایی» و یهودیان به بهبهانی. «لکن طایفهء زرتشتی، ارباب جمشید را وکیل خود قرار دادند...» (۵۴)
عجبا که ارباب جمشید به عضویت مجلس نیز منصوب گشت و نشان داده شد که ترس «اجزای انجمن مخفی» از ایراد «علما» بیجا بوده است! این «غیرممکن» چنین ممکن شد که ارباب جمشید «سوراخ دعا» را یافته بود:
«لکن یکروز جناب آقای بهبهانی در مجلس (از انتخاب نمایندهء زرتشتیان) علناً حمایت فرمود... و ارباب جمشید بر وکالت خود مصرّ گردید. گویند تعارفی به آقا داد و کار تمام شد.» (۵۵)
* * *
سوّمین «پیشوای روحانی» که در جریانات مشروطیت دست داشت، سید طباطبایی است. پس از آنکه دیدیم نه شیخ فضلالله نوری و نه بهبهانی آن بودند که پیشوایی یک جنبش قانونخواهی و ترقیطلبی را بدست گیرند، نوبت به طباطبایی میرسد، که ستایشهای بیدریغ «تاریخنگاران» را متوجه خود ساخته، به خارج سفر کرد، گویا «بر مقتضیات زمانه آگاه» بوده است. ناظمالاسلام که از «اجزاء» اوست مینویسد:
«هرکس سیّد را دیده میداند که او چه شوری در سر دارد و ابداً در خیال خویش نیست. زاهدترین مردمست. فقط میخواهد اسلام را بزرگ کند.» (۵۶)
بدین ترتیب اگر قول «تاریخنگاران» را قبول کنیم طباطبایی دیگر آن پیشوایی است که در راه برقراری مشروطیت قدم برمیداشت، تا آنجا که مورد خشم رهبری مذهبی قرار گرفت و عمامه بسران قدیم و جدید او را مسئول «انحراف» جنبش از خط اسلامی میدانند!
مهمترین ستایش نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان» در بارهء طباطبایی آنستکه او «از معاشرت شاه و درباریان تنفر میفرمود و آنچه بزرگان دیگر از قبیل سید جمالالدین و میرزا ملکمخان جرئت تصریح نداشتهاند، تصریح میفرمود.» (۵۷)
ظاهراً تاریخنگار در مورد طباطبایی با شخصیتی روبروست که از سالوسی «روحانیت» بدور و با دربار بعنوان پایگاه استبداد نیز زد و بندی ندارد. پیش از این دیدیم که اختلاف «روحانیت» با دربار نه از سر عدالتطلبی، بلکه به انگیزهء رقابت در حکمرانی بوده است. حال ببینیم که طباطبایی را در این میان باید استثنا کرد یا نه؟ مقام و موقعیتش خبر از آن میدهد که استثنایی بر این قاعده نبوده است. سید محمد طباطبایی پسر سید صادق طباطبایی است که در رقابت با ملا علی کنی، «مدت ۶۰ سال در طهران، بلکه تمام محروسهء ایران رئیس بزرگ ملت بود.» (۵۸)
اشاره به اصل و نسب طباطبایی از این نظر است که نشان میدهد تعلّق به دستگاه رهبری شیعیان تا حدّ زیادی موروثی بود، و «لیاقت» و «علم»، در صعود آنان کمتر اهمیت داشته است. نسل طباطبایی از یک طرف به سید محمد مجاهد میرسید که در زمان فتحعلی شاه «امّت» را به جنگ با «کفار روسی» شوراند و از طرف دیگر به «علّامه مجلسی» «روحانی» بزرگ و مشوق شاه سلطان حسین در تسلیم اصفهان به افغانها:
«پس صاحب چنین نسب جلیل و اصل اصیل را سزد که مؤسس مشروطیت ایران شود...»! (۵۹)
دولتآبادی در بارهاش نوشت:
«در اوایل سن به اقتضای آقازادگی دارای احترامات و بواسطهء ذوق فطری با اشخاص تجدد خواه و با جوانان خوشگذران آمیزش مینمود. دورهء جوانی را به آزادی و خوشی گذرانیده، پس از گذشتن آن دوره و سالخورده شدن چند سال به عراق عرب رفته در سامره اقامت نموده جزو اصحاب میرزای شیرازی شد. بالاخره به تهران آمده از روحانیون محترم شمرده میشود.» (۶۰)
با توجه به مقام و موقعیت طباطبایی، طبیعی میبود که در مال اندوزی به اندازهء بهبهانی حریص نباشد و حتی از این لحاظ بر او «خوردهگیری» کند:
«آقا سید محمد طباطبایی هم که... از رفتار سید ناراضی است و بر اعمال وی خوردهگیری میکند، نه اینستکه... از مداخل کردن باک داشته باشد، خیر، ولی در صدد دخل از راه غیر مشروع نمیباشد.» (۶۱)
علت به تهران آمدن او این بود که، ناصرالدینشاه بسال ۱۳۰۹، که در جریان «جنبش تنباکو» از «روحانیت» ضربه خورده بود، «خواست رونق بازار میرزا (آشتیانی) را بشکند، آقای طباطبایی را از «عتبات عالیات» بطهران خواست.» (۶۲)
امّا قضیه نتیجهء عکس داد و طباطبایی «هر صدراعظمی که در زمان ایشان بر مسند صدارت نشست با او متارکه میفرمود.» (۶۳)
دستکم آنستکه اگر هم طباطبایی از پیش ترقیخواه بوده است و چنانکه کسروی مینویسد، «به خردمندی» آنرا پنهان میداشت. میبایست با کسانی که در پایگاه قدرت سیاسی در پی رفرم و پیشرفت بودند، همکاری و یا حداقل نزدیکی مینمود، امّا چنین انتظاری از کسی که بعنوان «رئیس ملت ایران» به امپراتور ژاپن تلگراف میزد، برنیاودرنی بود!
بدین ترتیب «تفاوت موضع» طباطبایی با بهبهانی تنها در این بود که هنگام صدارت اتابک، اولی مخالف او بود و دومی طرف معاملهاش. اینکه دشمنی طباطبایی با اتابک او را در کنار شیخ فضلالله قرار میداد، دیگر در ماهیت مبارزه برای کسب قدرت بود. کسروی مینویسد:
«در تهران طباطبایی همچنان با اتابک دشمنی مینمود، و چنین رخ داد که حاجی شیخ فضلالله نوری که از مجتهدان بنام و با شکوه تهران شمرده میشد و تازه از مکّه بازگشته بود، در دشمنی با اتابک با وی همراهی کرد.» (۶۴)
بدین ترتیب بطور جمعبست باید گفت، هر سه «روحانی دوران مشروطه» را انگیزهء قدرت طلبی در کنار هم قرار داد و بکلی از قانونخواهی و پیشرفتطلبی برکنار بودند. سخنی که به شیخ فضلالله در پای چوبهء اعدام نسبت میدهند، بخوبی بیانگر این واقعیت است:
«نه من مستبد بودم. نه سید عبدالله مشروطهخواه و نه سیّد محمد. آنها مخالف من بودند. من مخالف آنها.» (۶۵)
* * *
حال که مختصری با شخصیت «سه روحانی» درجهء اوّل، که بگفتهء تاریخنویسان در انقلاب دست داشته، آنرا «پیشوایی» کردهاند. آشنا شدیم، لازم است که هرچند به نگاهی گذرا تحوّلات دوران پیش از صدور فرمان مشروطیت را.از نظر بگذرانیم. چنانکه دیدیم در اواخر سلطنت مظفرالدینشاه شاهزادهء کهنسال، عینالدوله برجای اتابک نشسته بود. طرف معاملهء او با «روحانیت» شیخ فضلالله بود. او با درباریان نیز به غرور شاهزادگی رفتار میکرد. از طرفی حکام ولایات و فرزندان و برادران شاه را از خود راند و از طرف دیگر جدایی میان دو پایهء حکومت را تشدید نمود، باعث ائتلاف استثنایی دو «رهبر روحانی»، (یعنی بهبهانی که پیش از این از اتابک هواداری مینمود و طباطبایی که کلاً با دربار میانهای نداشت) شد.
طباطبایی در روزهای نخست سال ۱۳۲۳ به بهبهانی پیام داد که: «اگر جناب آقا سیّد عبدالله مقصود را تبدیل کند و غرض شخصی در کار نباشد، من همراه خواهم بود.» (۶۶) و ظاهراً چون بهبهانی در نبود اتابک در ایران، «غرض شخصی» نداشت، دو سیّد در اعتراض به دربار پا بمیدان گذاردند!
«در این سال هر حادثهای در هرگوشهای از مملکت رخ داد، پیراهن عثمان کردند و به حساب فساد دستگاه و رژیم استبداد گذاشتند و تا آنجا که مقدور بود خونها را به جوش آوردند و احساسات را برانگیختند و مادّه را برا ی انقلاب مساعد ساختند.» (۶۷)
قحطی بیداد میکند، تا آنجا که «در قوچان، چون زراعت به عمل نیامد، حاکم بجای مالیات ۳۰۰ تن از دختران رعایا را تصاحب نموده، هر دختری را بجای دوازره من گندم محسوب و به ترکمن ها فروخت ».(۶۸)
در چنین اوضاعی که «مادهء انقلاب از هر جهت آماده بود»، «رؤسای ملت» بر طبلی دیگر میکوفتند و تنها در حاشیه از چنین مسایلی سخن میگفتند. درد اصلی آنان «پیشبرد اسلام» بود و دامن زدن به تشنجاتی که به تحکیم قدرتشان منجر شود. مشکلشان این بود که عسگر گاریچی، که امور نقل و انتقال زائران از تهران به قم را در دست داشت، با آنها بدرفتاری مینمود و یا مسیو نوز بلژیکی، رئیس گمرکات و مالیه، در یک «مجلس بال»، به لباس آخوندی عکسی گرفته بود! قرار بود تومانی دهشاهی از مواجب و مستمریات «مردم» که همان جیرهخواران عمامه بسر دولت بودند، کسر گردد و یا از نامههای پستی «آقایان» به عتبات خرج تمبر گرفته شود!
در این میان ماجرای «شیخ برینی» درکرمان از هر نظر «جالب» است. واعظ مذکور در این سال به کرمان وارد شده، «چون همواره شمشیری حمایل داشت به شیخ شمشیری مشهور گردید. شیخ شمشیری در منبرها به طوایف گبر (زرتشتی) و یهود و بخصوص به طایفهء شیخیه... دشنام دادن گرفت.» (۶۹)
«بخانهء جهودان ریخته و خمهای آنان را شکستند و میها بزمین ریختند.» (۷۰)
مختصر آنکه «نزدیک بود فتنهای برپا شود»!، حاکم کرمان «شیخ شمشیری» را از شهر بیرون نکرده، میرزا محمد نامی که تازه مجتهد شده، از عتبات وارد کرمان گشته بود، به بلوا دامن زد و کار به زر و خورد با شیخیان رسید. حاکم هم او را دستگیر و با دو مجتهد دیگر به چوب بست: «برای پیشرفت مقاصد آزادیخواهان محال بود، بهتر از این واقعهای پیش آید.»! (۷۱)
«طباطبایی خود به منبر رفت و گفتگو کرد و مردم (طهران) را بگریانید.» (۷۲)
داغ شدن آشفته بازار حوادث را دیگر حدی نبود و قدرت دولتی بطور روز افزون به تحلیل میرفت. دولتمردان خود آتش بیار معرکه گشتند. علاءالدوله حاکم طهران، بازرگانان قند و شکر را چوب زد که چرا قیمتها را بالا بردهاند و امام جمعه (داماد شاه) کوشید با صحنهسازی در مسجد شاه دو سیّد را از میدان بدر کند. «آقایان» نیز «بار سفر» بستند و در شاه عبدالعظیم متحصّن گشتند. اختلاف دو پایگاه حکومتی به تضادی ظاهراً آشتیناپذیر بدل گشته بود. قدرت رهبران مذهبی حد و مرز نمیشناخت. «مردم» طهران شوریدند که با رفتن آقایان زندگی ما فلج گشته، قبالههای ما نزد ایشان است و «امورات شرعی» تعطیل گشته است. «زنی مقنعهء خود را بر سر چوبی کرده بود و فریاد میکرد که بعد از این دختران شما را مسیو نوز بلجیکی باید عقد نماید والّا دیگر علما نداریم.» (۷۳)
از آنطرف امّا «رؤسای ملّت» در اوج قدرت خود نمیدانستند که چه میخواهند. سخن از جهاد با دولت میرفت، این «رؤسا» چندان عقب مانده بودند و در رقابتهای فردی گرفتار که حتی منافع دراز مدت خود را نمیدیدند و از بردن گوی قدرت و تأسیس «حکومت اسلامی» درماندند. کسروی مینویسد:
«در این میان کسانی از مردم سبکمغزانه به سخنانی بر آمده بودند، از اینگونه که باید با دولت «جهاد» کرد. با نداشتن هیچ بسیجی به این سخنان میپرداختند و بیشتر امیدشان، باین میبود که سرباز و توپچی مسلمانند و اگر علماء به جهاد برخیزند...» (۷۴)
بالاخره کسانی میانجی شدند و به آقایان فهماندند که باید خواستههایی مطرح کنند. «جناب میرزا یحیی دولتآبادی... بتحریک ملکالمتکلمین چند مجلسی سفیر عثمانی را ملاقات نموده و سفیر را راضی نمود که واسطه در صلح باشد.» (۷۵)
صورتی که بنام خواستههای «آقایان» تهیه شده بود این بود:
اوّل: عزل علاءالدوله از حکومت طهران.
دوّم: عزل (مسیو) نوز از ریاست گمرکات.
سوّم: امنیت دادن به همراهان ایشان (دو سیّد) بعد از آمدن به شهر.
چهارم: برگردانیدن مدرسهء خان مروی به اولاد حاجی میرزا حسن آشتیانی.
پنجم: سیاست نمودن از عسگر گاریچی در راه قم.
ششم: تجلیل نمودن از میرزا محمد رضا از علمای کرمان.
هفتم: برداشتن تمبر دولتی از مستمریات روحانیون. (۷۶)
بدین ترتیب بر ملا گشت که «آقایان» جز منافع «صنف» خویش هدفی نداشتند. این واقعیت چنان آشکار بود که سفیر عثمانی از اینکه خود را بخاطر آخوندهای ایرانی وارد معرکه سازد، ابا نمود.
«سفیر عثمانی گفت، اگر استدعای آقایان نوعیت داشته باشد، من توسط در صلح میکنم والّا اگر مستدعیات شخصیت داشته باشد، من اقدام نخواهم نمود.» (۷۷)
این بود که یحیی دولتآبادی نسخهء جدیدی نوشت و ماده هفتم را بصورت «قراردادی در اصلاح کلیهء امور با رعایت حقوق علما» تغییر داد. در آن برای نخستین بار سخن «عدالتخانه» رفت. کسروی از قول او مینویسد:
«لذا من ملحق نمودم بنوشتهء آقایان تأسیس عدالتخانه را، تا سفیر قبول کرد. تا آنوقت این لفظ رسماً و علناً بر زبانها جاری نشده بود.» (۷۸)
با واسطه قرار دادن سفیر عثمانی، خواستههای آقایان به گوش شاه اسلامپناه رسید و «تا این وقت شاه اطلاع نداشت، که مقصود آقایان چیست و تظلّم و هجرت آنان از برای کیست. اعلیحضرت فرمود جواب سفیر را بنویسید که مقاصد آقایان را برآورده و آنها را محترماً عودت خواهیم داد.» (۷۹)
هنوز یکماهی از بست نشستن آقایان نگدشته بود، که شاه کالسکهء سلطنتی را به شاه عبدالعظیم فرستاد و «آقایان» با جلال و جبروت به تهران بازگشتند.
از آن پس «علما... نزد مردم جایگاه دیگری یافته بودند». هنگامی که بهبهانی بخانهء طباطبایی میرفت «چراغ و لاله در جلواش میکشیدهاند و مردم از پیش و پس روانه گردیده و شاعران شعر میخواندهاند.» (۸۰)
ناگفته نماند که در همین مداحیها بودکه لفظ «آیتالله» بر سر زبانها افتاد، در حالیکه پیش از این مقام عمامهبسران از «آخوند»، «میرزا»، «شیخ» و یا «ملّا» فراتر نرفته بود!
* * *
بدین ترتیب «اولین مرحلهء انقلاب مشروطه» با بست نشستن سی روزهء آقایان در شاه عبدالعظیم به ثمر رسید! حتی کسروی برای آنکه جریانی به این سادگی را آب و تاب دهد، از آن سخن گفته، که «آقایان» در شهر ری «در سرمای زمستان با کمال سختی» بسر برده و تحمّل مشقات نمودهاند!
با اینهمه کسروی واقف است که قدرتطلبی «آقایان» عامل عمدهء «تظلّم» آنها بود و «رقبای همکار» ازبالا گرفتن عزت دو سیّد به خشم و حسد آمده، میتوانستند رشتههای آنها پنبه کنند. او این «کوتاه آمدن» دو سیّد را به اشتباه نتیجهء «بخردانه» بودن آنان قلمداد نموده، از اینکه آنان جز قدرت بدنبال چیز دیگری نبودند، غافل میماند و مینویسد:
«بدگمانیهایی در میان بوده است... با این بدگمانیها، جای ایستادگی بیشتر نمیبود و بهتر و بخردانهتر همین بود که کوچ را تا اینجا که آمده بود، بیک نتیجهای رسانند و آبرومندانه به شهر باز گردند و این زمان به نتیجهای بالاتر از «عدالتخانه» امید نتوانستندی بست.»! (۸۱)
نه تنها در «این زمان نتیجهای بالاتر» انتظار نمیرفت، که انگیزهء قدرتطلبی آنان چنان آشکار بود که حتی «خلق طهران» هم از پشتیبانی آنان ابا نمود:
دو سیّد «انتظار میکشند خلق طهران به آنها همراهی کامل بنمایند امّا مردم طهران از طرفی بواسطهء سردی زمستان و از طرف دیگر بواسطهء منع حکومت از اجتماع نمودن در آن مکان مقدس از یاری کردن آنها خودداری میکنند. خصوصاً که چندان دلخوشی هم از آقایان مهاجر ندارند و فقط از قضیهء بیرون کردن آنها از مسجد دلتنگ شده و بطرف مقابل آنها بد میگویند. ولی چیزی که بجان آنها میرسد اینستکه بیداران طهران موقع را مقتضی دانسته در زیر پردهء نازکی با آنها همراهی میکنند. اوراق و کتابچهها نوشته میرسانند و تأکید میکنند جز صحبت عدل و امنیت و قانون صحبتی ندارید که پشیمانی دارد و وجوه نقدی هم از طرف بعضی اشخاص به آنها میرسد که ایشانرا مجبور میکند بافکار صاحبان آن وجوه همراهی نمایند.» (۸۲)
«شبها در شهر حوزههای متعدد از اشخاص منورالفکر منعقد میشود و از قول آقایان عریضهها بشاه مینویسند و منتشر میسازند. طوریکه بدست آقایان هم رسیده بخوانند و تکلیف خود را در مذکرات بدانند.» (۸۳)
خواننده متوجه است که «عدالتخانه» ربطی به مجلس شورا ندارد. رهبری مذهبی از پشتیبانی این خواسته «محدودیت ارباب ظلم» و سلطهء خود بر دربار و حکام ولایات را میطلبید. دستکم بدین دلیل که از زمان ناصرالدینشاه به بعد دربار، وزیر عدلیه داشت و «عدلیه» چیز تازهای نبود. امّا این خواسته به «کسانی» امکان میداد که حکومت قانون را بطلبند.
«هنوز نام مشروطه و آزادی در میان نمیبود. ولی برای نخستین بار کسانی آزادانه سخن از بدیهای دولت رانده و دلسرزی بتوده مینمودند.»! (۸۴)
این «کسان» به رهبری میرزا یحیی دولتآبادی از مطرح ساختن «عدالتخانه» در واقع محدودیت هر دو پایهء حکومتی را هدف داشتند. والّا چنانکه کسروی نیز دریافته، «عدلیه» آن چیزی نبود که دوای درد این ملّت گردد، وانگهی، «امر قضاوت» پیش از این هم بیشتر،.در دست «حکام شرع» بود تا در اختیار دولتیان:
«راست است که آنزمان انبوه مردم، کمتر نیاز به عدلیه داشتندی، زیرا کمتر به بیدادگری گراییدندی. و از آنسوی بیشتر گفتگوها با دست ملایان و ریش سفیدان و سرانکویها بپایان آورده شدی. ولی گاهی نیز بیدادگران، از درباریان و دیگران پیدا شدندی... در این هنگام بودی که نیاز بیک دادگاه افتادی.» (۸۵)
نکتهء جالب آنکه، خود طباطبایی نیز بسیار زود متوجه شد که «عدالتخانه» در نهایت بضرر حاکمیت مذهبی است. او در اولین ملاقات با صدراعظم، عینالدوله، گفت:
«این عدالتخانه که میخواهیم زیانش بخود ماست، چه مردم آسوده باشند و ستم نبینند، دیگر از ما بینیاز گردند و درهای خانههای ما بسته شود.» (۸۶)
این نکته باریک را هم بگوییم که حتی اگر «عدالتخانه» در سراسر کشور تشکیل و ادارهء کامل آن در دست «روحانیت»، و «فرمانهای شرع مقدس» قرار میگرفت، به ضرر آنان بود. چرا که تا این زمان هر یک از «آقایان» با استناد به «کتب فقهیهء اسلامیه» هرچه میخواستند، میکردند. چنانکه در ماجرای فروش زمین موقوفه به بانک روس، طباطبایی اجتهاد نمود که قابل فروش نیست، امّا شیخ فضلالله آنرا فروخت. واقعیت اینستکه در «کتب فقهیه»، در هر مورد چنان احکام متناقضی یافت میشد، که حتی مورد اعتراض پایین دستیها در دستگاه حاکمیت مذهبی قرار میگرفت. یکی از آنان در همان دوران نوشت:
«کتب فقهیهء اسلامیه، مشتمل بر اقوال ضعیفه و متروکه نیز هست. در هر مسأله اقوال کثیره یافت میشود به نحوی که تمیز دادن صحیح از سقیم و قوی از ضعیف، برای اعلم العلماء هم دشوار است تا چه رسد به عامهء خلق... در یک مسأله یکی ادعای اجماع میکند و دیگر بر ضد و خلاف او ادعای اجماع میکند و بلکه بسا هست یک مصنّف در یک مسأله دو اجماع نقل میکند بر ضد یکدیگر.».(۸۷)
نکتهء دیگر آنکه حتی «بست نشستن آقایان» هم ابتکاری نبود، چنانکه، ده سالی پیش از این بزمان صدارت امینالدوله، میرزای آشتیانی، رهبر «جنبش تنباکو»، به «اعتراض» به قم رفته بود، امّا کسی دنبال کارش را نگرفت و شکست خورد. (۸۸)
امّا، اینبار پیشامدی رخ داده و مطلبی بر زبان دو سیّد گذاشته شده بود و اینک میبایست دنبالش را بگیرند. دستکم از این نظر، که این پیشامد بر مقام آنان بطور حیرتانگیزی افزوده بود. ورق برگشته و شیخ فضلالله که با نزدیکی به صدراعظم عینالدوله، رقبایش را از میدان بیرون رانده میانگاشت. به اصطلاح «رو دست خورده بود». دو سیّد، صدراعظم را کنار زده، شاه را واداشته بودند، به همهء خواستههاشان گردن گذارد و میرفتند که در رأس حاکمیت مذهبی، بر قدرت دربار هجوم کنند. دستخطی که از طرف شاه منتشر شد بهترین مدرک قدرتشان بود:
«ترتیب و تأسیس عدالتخانهء دولتی برای اجرای احکام شرع مطاع و آسایش رعیت از هر مقصود مهمی واجبتر است... برای این نیت مقدس، قانون معدلت اسلامیه که عبارت از تعیین حدود احکام شریعت مطهره است، باید در تمام ممالک محروسهء ایران عاجلاً دایر شود، بر وجهی که میان هیچیک از طبقات رعیت فرقی گذاشته نشود.» (۸۹)
* * *
پس از بازگشت آقایان از شهر ری به تهران، دوران چند ماههء کشاکش میان آنان و صدراعظم شروع میشود. عینالدوله از سویی همهء خواستهای آقایان به جز همین «عدالتخانه» را انجام داد، امّا چون این یکی را تجاوز به قدرت دولتی مییافت، از آن طفره رفته، سعی میکرد، با «دلجویی» از دو سیّد «جنبش» را، مهار کند:
«عینالدوله خواست، کسانی را از تندروان از شهر بیرون راند و چشمهای دیگران را بترساند.» (۹۰)
جالب آنستکه این «کسان» سه تنی هستند که مورد غضب حاکمیت مذهبی نیز قرار دارند و به «فسادعقیده» و «بابیگری» معروفند: (میرزا حسن رشدیه (مؤسس اولین مدرسه در ایران) و مجدالاسلام کرمانی و میرزا آقا اسپهانی). (۹۱)
چه بسا که اگر عینالدوله یکدندگی نشان نمیداد و «عدالتخانه» برپا میساخت، ماجرا پایان یافته، رهبری مذهبی به قدمی که دربار را عقب رانده بود، قانع میشد. امّا هرچه زمان میگذشت نیروهای «مردمی» از گوشه و کنار با خواستهای رادیکالتری به میدان میآمدند. ظهور شبنامهها بر در و دیوار تهران پدیدهء نوینی بود و تشکیل انجمنهای مخفی و علنی مد روز. ناطقان و موعظه گرانی میدان را بازدیده بر منابر و در مجالس از یکدیگر سبقت میجستند و هرچه دلشان میخواست و باعث گرمی بازارشان بود میگفتند.
برخورد میان دو پایهء حکومتی نیز در سطح گروکشی و تهدید جریان داشت و هیچکس از کسانی که بعدها بعنوان «پیشوایان و نگهبانان مشروطه» قلمداد گشتهاند، نمیدانستند، قدم بعدی چه باید باشد. دو سیّد که مشغول لذت بردن از «محبوبیت» تازه یافته بودند، ماهها هر حرکت جدیدی را برای موقعیتشان خطرناک مییافتند. تا بالاخره طباطبایی زیر فشار «افکار عمومی»، نامهای به عینالدوله نوشت. این نامه به ماجرایی دامن زد که بطور مضحکی، سطح مبارزه میان دو پایهء حکومتی را نشان میدهد.
ماجرا از این قرار است که در نامهء تهدیدآمیز مذکور این جمله آمده بودکه:
«عهد ما برای این کار، یعنی تأسیس مجلس بود... (اگر) اقدام در این کار فرمودید ما هم حاضر و همراهیم، اقدام نفرمودید یک تنه اقدام خواهم کرد.»
نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان» دربارهء «عواقب» این نامه مینویسد:
«باری، عینالدوله که مکتوب آقای طباطبایی را خواند، عبارت (اقدام نفرمودید یک تنه اقدام خواهم کرد) را اینطور خواند: اقدام نفرمودید یک شنبه اقدام خواهم کرد. لذا ترسید که روز یکشنبه آقایان بلوایی خواهند نمود. لذا چند فوجی از نظام که در خارج شهر اردو زده بودند بشهر فرستاد. قراولخانهها و ارک دولتی و جاهای لازمه را در تحت نظر آورده... در بین مردم همهمه افتاد که روز یکشنبه جهاد است... اگر چه یکشنبه گذشت و کاری نشد.»! (۹۲)
نکتهء بسیار مهم دیگری که در «تاریخنگاری مشروطه» پنهان مانده، آنستکه حتی آن جناحی از رهبری مذهبی که خود را پیشوای «جنبش» قرار داده بود، بنا به معتقدات اسلامی اصولاً هیچ حق و منزلتی برای مردم قایل نمیشد. آنانکه «انقلاب مشروطه» را انقلاب بورژوایی قلمداد کردهاند، یا آنرا نفهمیدهاند و یا به اشتباه گرفتهاند. محتوای اصلی انقلاب بورژوایی بالا بردن مقام «رعایا» و یا «تودهء مردم» به «شهروندان» است. در حالیکه «مشروطهخواهان» عمامهبسر در رادیکالترین جناح نیز خواستار پایین بردن مقام سلطنت و دربار بودند. که همانا بالا بردن مقام خودشان میبود. در خوشبینانهترین برداشت، رهبری مذهبی با سوق دادن «عدالتطلبی» تودهء مردم بسوی دربار. خواستار آن بود که دستگاه حکومت سیاسی، از شاه تا حکام ولایات همچون دیگر «عوام» در دست قدرتمند حاکمیت مذهبی رام گردد. آنچه که طباطبایی در مشهورترین وعظش، ده روزی پیش از صدور فرمان مشروطه گفت، از این نظر گویایی خاصی دارد:
«باباجان، پادشاه هم مثل ما یکنفر است. نه اینکه بقول بعضی مالکالرقاب و آنچه بخواهد بکند... هرچه خرابی و ظلم هست در سر یک مشت ایرانی بیچاره است و اینهم بواسطهء اینستکه نمیدانیم معنی سلطنت را... (ما) جمهوری طلب نیستیم. به این زودی مشروطه نمیخواهیم. یعنی مردم ایران هنور به این درجه تربیت نشدهاند و قابل مشروطیت و جمهوریت نمیباشند...» (۹۳)
«... ما اجرای قانون اسلام را میخواهیم. ما مجلسی میخواهیم که در آن مجلس شاه و گدا در حدود قانونی مساوی باشند. ما نمیگوییم مشروطه و جمهوری. ما میگوییم مجلس مشروعهء عدالتخانه، تمام شد.» (۹۴)
* * *
حال نظری بیافکنیم بر دربار مظفرالدینشاه که در کتابهای تاریخ مشروطه بعنوان «مرکز فساد و استبداد» تلقی گشته است: چنانکه اشاره شد، دربار در این دوران از جناحهای گوناگونی تشکیل یافته بود. در کنار هواداران اتابک (صدراعظم سابق) و هواداران عینالدوله، جناح رفرمطلبی از دوران سپهسالار و سپس امینالدوله در دربار جای پایی داشت. مشیرالدوله (وزیر امور خارجه) که با بالا گرفتن جنبش مشروطهطلبی بجای عینالدوله نشست و بکمک دو پسر و نزدیکانش فرمان مشروطه و سپس نظامنامهء انتخابات اولین مجلس شورای ملی را تنظیم نمود، در این مرحله رهبری جناح مترقی دربار را در دست داشت. این جناح هر چند به ردههای پایین دستگاه حکومتی نزدیک شویم، هواداران بیشتری مییافت. چنانکه میتوان گفت جمعی بزرگ از دولتمردان و کارگذاران دولتی، علیرغم تعلق به مقام و رتبهء خود، با توجه به بحران همه جانبهای که ایران را بسوی اضمحلال کامل سوق میداد، با آشنایی با افکار آزادیخواهانه از رفرم و تغییری بنیادی در ساختار حکومتی به درجات مختلف طرفداری مینمودند. چنین موضعی از سوی دولتمردان، چنانکه پیش ازاین هم اشاره رفت، موضعی طبیعی بود. آنچه «طبیعی» نبود، اضمحلال فزایندهء قدرت دولتی بود، که از همان «واقعهء رژی» شتاب یافته، اینک بجایی رسیده بود که شاهزاده ملکآرا در «مجلس کنکاش دربار» گفت:
«حالت کنونی ما حبهء قندی را میماند، که در کاسهء آب رفته، حل میشود. (۹۵)
روشن است که در چنین شرایطی هواداران تغییر در بنیاد حکومت در درون دربار نیز فزونی مییافت . چنانکه حتی صدراعظم عینالدوله نیز از این میل بیبهره نبود. کسروی مینویسد:
«او میخواست خود، ایران را نیک گرداند. ولی از چه راه؟... از راه خودکامگی.» (۹۶)
حیرتانگیز آنکه درست همین عینالدوله که از سوی «تاریخنگاران» یکصدا به عنوان «دشمن مشروطه» قلمداد گشته، از دید «اجنبی ستیزی»، باید یکی از بهترین صدراعظمهای ایران به حساب آید. فریدون آدمیت مینویسد:
«روس بر آن شد که عینالدوله را با پول بخرد امّا شکست خورد،... عینالدوله هیچ امتیازنامهء خارجی هم نداد. از فرنگ و فرنگی بدش میآمد. امّا تحصیلکردگان فرنگ را به برخی کارهای عمده بگمارد.» (۹۷)
اگر اعمال تاریخی را معیار قرار دهیم، در خودکامگی عینالدوله این شاهزادهء قاجاری حرفی نیست. سخن بر سر آنستکه موضع گرفتن و مقاومت دولتمردانی مانند او در مقابل قدرتطلبی حاکمان مذهبی یک جنبهء مثبت نیز داشت و آن دفاع از قدرت سیاسی در مقابل قدرت مذهبی است که دومی بمراتب از اولی خودکامهتر و جریتر بوده است. مگر نه آنکه عمامهبسرانی هر قدم کوچکی را که در دوران ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه در راه پیشرفت و رفرم برداشته میشد، به هزار دشمنی باطل ساخته و بدین لحاظ مسئولیت عقبماندگی ایران را برگردن داشتند؟ اینکه مردم ایران بمراتب مختلف دردکش هردو این خودکامگان بودهاند، سخنی دگر است. سخن آنستکه عامل عمده را از غیرعمده در عقبماندگی ایران تشخیص دهیم.
* * *
آنچه مسلم است، نیروهای واقعی مشروطهطلب را باید درمیان «بیداران» ملّت و جناحی از حاکمیت سیاسی جستجو نمود. جز این فقط با دروغی تاریخی سر و کار داریم. چه این دروغزنان و چه آنانکه آنرا باور نموده، خود ناشر آن شدهاند در نهایت در خدمت عمامهبسران قرار گرفتهاند. از جملهء این کسان کسروی است که به باورهای شیعی خود، حساب مثبتی برای حاکمان مذهبی باز نموده، از دور چیزهایی شنیده و خوانده، که بر «پیشوایی دو سیّد» در جنبش مشروطهخواهی دلالت میکرده، آنها را بیان نموده و درست به سبب آنکه مخالف عمامهبسران بود، سخنش از نفوذ عمیقی برخوردار گشته است! با اینهمه ارزش کسروی در مقایسه با دیگر تاریخنگاران آنستکه در این باره اندیشیده و آنچه در لابلای کتاب خود مطرح ساخته است، نادرستی عمیق این دروغ را برملا میسازد. مروری بر کتاب کسروی، درهماندیشی او را نشان میدهد:
«در این هنگام پیشوایانی میبایست که با گفتن و نوشتن معنی درستتر مشروطه و راه کشورداری وچگونگی گرفتاریهای ایران را بگوشها رسانند. از میان توده مردان شاینده و کاردان پدید آورند و چنین پیشوایانی نبودند، دو سید که جنبش را پیش آورده بودند. این کار از ایشان بر نمیآمد.» (۹۸)
«در آغاز جنبش، کسانی میبایست که به مردم راهنما و آموزگار باشند و معنی زندگانی تودهای و کشور و چگونگی پیشرفت را... به همگی یاد دهند و آنان را بکاری سودمند وادارند.» (۹۹)
«ایشان (دو سیّد) میبایست در پی انکار در اندیشهء راه بردن مردم باشند، و این شگفت است که نبودند... ایشان مردم را شورانیدند و بپا برانگیختند، ولی راهی برای پیش رفتن وکوشیدن ننمودند و این کار نتیجهء آنرا داد که تا دیرگاهی در همه جا رشته در دست ملایان و روضهخوانان میبود، و اینان بدلخواه خود مشروطه را همان رواج «شریعت» میپزندیدند (میانگاشتند)... و انبوه مردم و جنبش را جز برای همین نمیدانستند.» (۱۰۰)
«آن شور و سهش که در مردم پدید آمده بود، اگر با آگاهیهای سودمندی دربارهء زندگانی تودهای و کشورداری و این زمینهها توأم گردیدی بزودی خاموشی نیافتی و با یک فریبکاریهایی از ملایان و دیگران کینه با مشروطه و آزادی جای آنها را نگرفتی.» (۱۰۱)
کسروی واقعیت تجدّدستیزی را در دستگاه حاکمیت مذهبی به بهترین وجه نشان میدهد، امّا «دو سیّد» را استثنا میدارد و این تناقض از توهّم او در بارهء عیار واقعی کشمکش میان رهبران مذهبی ناشی میگردد.
«مشروطهء اروپایی و کیش شیعی دوتاست و این دو را باهم سازش نتوانستی بود... ملایان یک چیزی را در برابر «شریعت» دیدن نمیتوانستند... بویژه با بستگی که میانهء «شریعت» و زندگی آنان بود و هر یکی بنام پیشوایی، دستگاهی برچیده میداشتند و به هیچ راه چشمپوشی از آن نمیتوانستند.» (۱۰۲)
تناقضگویی کسروی دربارهء «دو سیّد» چنان روشن است که در مواردی خود را در یک جمله نشان میدهد:
«دو سیّد ناتوانی و پریشانی ایران را دیده و توانایی و سامان کشورهای اروپایی را میشنیدند، و همچون بسیاری از کوشندگان، انگیزه و سرچشمهء کار را جز بودن قانون مشروطه در اروپا و نبودن آن در ایران نمیدانستند... چیزی که هست اینان که از علمای شیعی و بیگمان هوادار «شریعت» و «مذهب» میبودند، خرسندی نمیدادند که قانونی (برضد) «شریعت» گزارده شود و از آن به جلوگیری میکوشیدند.» (۱۰۳)
آری، تفاوت دو سیّد با «بسیاری کوشندگان» درهمین «هواداری از شریعت» بود، خاصّه آنکه آنان نیز «دستگاهی برچیده میداشتند و به هیچ راه چشمپوشی از آن نمیتوانستند.»
جالب است که کسروی چون «دستگاه برچیدهء» امام جمعهء تبریز را چنانکه پیش از این اشاره شد، میشناخت، میپرسد:
«چنین کسی برتافتی که گردن به قانون گزارد و با دیگران یکسان باشد؟!» (۱۰۴)
امّا همو چون بارگاه دو سیّد در پایتخت را ندیده، به توهم دچار شده و از مشروطهخواهی آنان دم زده است!
در مورد، جناح ترقیخواه حکومت سیاسی نیز واقعبینی تاریخی حکم میکند، بگوییم این جناح به سبب خوگیری به استبداد، آن نبود که مستقلاً جنبش مشروطه را به پیش برد. در زیر سایهء سنگین استبداد مذهبی، عناصر این جناح چنان درمانده و به دوگانگی هویت دچار شده بودند، که تنها یک جنبش مردمی و ضد مذهبی عظیم میتوانست آنانرا در خدمت خود گیرد.
بهر رو، نه آشنایی برخی دولتمردان با اروپا و نه سقوط اجتنابناپذیر ایران کافی بود، تا مردانی را از این جناح چنان تکان دهد که خود را از چنگ باورهای شیعی رهانده. در راه تشکیل حکومت قانونی و مردمسالار گام بردارند. این ضعف طبقهء حاکمهء ایران که به «قحط الرجال» مصطلح گشته، در بحبوحهء انقلاب مشروطیت خود را به شدیدترین درجه نشان میداد. محتوای نامهای که ناصرالملک در این اوان به طباطبایی نوشت این بنبست اجتماعی را که مستقیماً ناشی از تسلط شیعهگری بر جامعهء ایران بود، بخوبی نشان میدهد. ناصرالملک یکی از تجدّدطلبان ایرانی است که «در انگلستان درس خوانده و خود به دانشمندی و نیکی شناخته میبود.» (۱۰۵) و چون طباطبایی «به استبداد بد میگفت» نامهای به او نوشت، که در آن میپرسد:
«فرض بفرمایید امروز اعلیحضرت بمیل خاطر و کمال رضایت به این مملکت دستخط آزادی کامل مرحمت بفرماید و... امر شود مجلس مبعوثان تشکیل بدهید. چه خواهید کرد؟ اقلاً هزار نفر آدم کامل بصیر به مقتضای عصر، آگاه از حقوق ملل و دول لازم دارید تا این مجلس تشکیل یابد... (شما) دویست نفر آنطور آدم برای بنده بشمارید. امّا این را هم فراموشی نفرمایید، اگر کسی تمام اشعار عرب و عجم را از حفظ داشته باشد... برای عضویت آن مجلس کافی و قابل نیست.»! (۱۰۶)
* * *
بدین ترتیب بطور جمع بست باید گفت، انقلاب مشروطه انقلابی «واژگونه» بود. کسانی از رهبری شیعه به طمع قدرت به خواستههایی برخاستند، که نمیتوانست در جهت منافعشان باشد و بدین لحاظ نیز بزودی بدان پشت کردند که هیچ، با آن به مبارزه برخاستند. و آنان (دربار) که میبایست «مشروطه بدهند» در واقع ترمز اصلی راه پیشرفت نبودند. از شخص شاه گرفته تا جمع عظیمی از دولتمردان، به عللی که ذکر شد، نمیتوانستند خود را سدّ راه این جنبش قرار دهند. فراتر از این، آنان خود در پی یافتن راهی برای جلوگیری از سقوط ایران بودند، که در واقع سقوط خودشان را در پی میداشت. البته بدیهی است که در چنین گیر و داری مردانی از میان خلق برخاسته، کوشش کنند تا آرمانهای مردمی را، تا حدّی به واقعیت نزدیک سازند. امّا چنانکه انقلاب مشروطه نیز نشان داد، چه آنانکه همچون یحیی دولتآبادی، از بصیرت کافی بهره داشتند و چه کسانی مانند ستارخان و باقرخان که به دلیری و از خود گذشتگی بمیدان آمدند، پیشاپیش محکوم به شکست بودند.
با وجود آنکه مبنای این بررسی بر اختصار است، نگارنده لازم میبیند، رویداد دوّم در مرحلهء اول انقلاب مشروطه را دقیقتر بیان کند. رویداد اول که با رفتن «آقایان» به شاه عبدالعظیم آغاز و با صدور دستخط شاه مبنی بر تشکیل «عدالتخانه» پایان یافت، به «هجرت صغری» موسوم شد و رویداد دوّم، بنام «هجرت کبری»، از آنجا آغاز شد که آقایان به قم رفتند و بدان پایان یافت که فرمان مشروطیت صادر گردید.
* * *
رویداد دوّم را از آنجا پی میگیریم که «دو سیّد» برغم رقیبان خود، در رأس آنان شیخ فضلالله و امام جمعه، نه تنها با عزت تمام به تهران برگشتند، بلکه قدرت آنان به طرز شگفتانگیز و غیر قابل پیشبینی بالا گرفته بود. بهبهانی مجتهد اوّل تهران گشت و عینالدوله از هیچ کوششی برای «دلجویی» از آقایان ابا نداشت. مهمانیها که به افتخار ایندو برپا میگشت و پسرانشان مورد محبت ویژهء درباریان بودند. دولتآبادی مینویسد:
«بهبهانی بر تجملات خود افزوده، چهل اسب در طویلهاش بسته میشود. (۱۰۷)
و هدایت مقایسه میکند:
«منزل او درباری بود رنگینتر از دربار دولتی.» (۱۰۸)
هدف عینالدوله آن بود که با دادن امتیازاتی، آنان را از دنبال کردن قضیهء «عدالتخانه» منصرف سازد و بدواً نیز در این راه موفق شد. دولتآبادی مینویسد:
«امیرخان سردار، سر آقازادگان را به مهمانی و خصوصیت زیاد گرم میکند بحدّی که بفکر اجرای دستخط همایون و تأسیس عدالتخانه هم نمیافتند... کم کم مردمیکه یا خود بحالت انتظار بودهاند و یا اصلاحخواهان آنها را تکانی میدادند بنا میکنند به شبنامه نوشتن و از آقایان بدگویی نمودن که عدالتخواهی شما چه شد مجلسخواهی شما کجا رفت پس شما ما را فریب دادید که اسباب ریاست برای خود فراهم کنید... آقایان میبینند مردم دست بر نمیدارند ناچار بخیال میافتند که مسأله را دنبال کنند.» (۱۰۹)
بیشک در این مرحله نیز به اصرار طباطبایی کار بجلو میرود، زیرا بهبهانی قدرتی بالاتر از خود نمیشناحت، که برای غلبه بر او دست بکاری زند:
«پس از شاه عبدالعظیم، بهبهانی خود را شخص اوّل طهران میدانست، اگرچه در ظاهر از طباطبایی احترام زیاد میکند ولی باو هم در باطن اعتنایی ندارد.» (۱۱۰)
این شد که «دو سیّد» دست بالا گرفتند و تهدید کردندکه کشور را به قصد عتبات ترک خواهند کرد. امّا، کجا بهتر از مملکتی که در آن به بالاترین مقامها رسیده بودند؟! در نیمهء راه در قم اقامت نمود ند و گفتنی است که اینبار شیخ فضلالله نیز برای آنکه عقب نماند خود را به قم رسانید و به آقایان ملحق گشت!
از طرف دیگر امّا در تهران نیز مردم به شور آمده، جبههء دیگری در مقابل حکومت گشوده شد و آن تحصّن در سفارت انگلیس بود. این تحصّن که با رضایت و اجازهء دو سیّد صورت گرفت، بعدها بهانهای شد بدست ملایان، تا جنبش مشروطه را برخاسته بدست انگلیسیها جلوه دهند. در حالیکه برعکس همین ماجرا بخوبی نشان میدهد که عوامل خارجی چه نقش محدودی در روندهای اجتماعی- سیاسی کشور داشتند. در این دوران که نفوذ روس و انگلیس در ایران به «نقطهء اوج» خود رسیده بود و هر یک انبوهی از عوامل و سرسپردگان خود را پرورانده بودند، هنگامیکه جنبش مردم تهران بالا میگیرد، هر دو در پی سود بردن از جنبش برآمده، آنگاه که کاردار انگلیس درهای سفارت را بروی بست نشینان گشود، سفیر روسی دستپاچه شده، اعلان کرد، هرکه بسفارتش پناه آورد، یک تومان دستمزد خواهد گرفت! امّا چون نفوذ انگلیس از دیر باز بیشتر در میان «روحانیت» بود و نفوذ روس بر دربار، «مردم»، «آنانکه قصد تحصن در سفارت روس را داشتهاند کتک میزنند.»! (۱۱۱)
اینکه کارکناران سیاست خارجی انگلیس در ایران (وابسته به حکومتی «دمکراتیک»)، در مقایسه با روسها که هنوز در عقبماندگی دوران تزاری اسیر بودند، انعطاف بیشتری از خود نشان دادند، تعجبی ندارد. اضافتاً اینکه انگلیس، با نفوذی که در میان «علما» داشت در پی آن برآمد که این جنبش را به نفع جناح تحت نفوذ خود جریان دهد. بدین ترتیب پشتیبانی مقطعی انگلیس از مشروطهخواهان، بدین انگیزه بود که اولاً قدرت «روحانیت» را تقویت دهد که در نهایت تقویت نفوذ خودش در ایران بود. (برخی از «روحانیون» عتبات بیکباره «مشروطهخواه» شدند و در گیر و دار جنبش بارها فتوا بر «بر حق» بودن مجلس شورا و انقلابیون مشروطهخواه دادند!) دوّم آنکه انگلیسیها چون محمد علی میرزای ولیعهد را در تبریز زیر نفوذ روسیان مییافتند، بیمیل نبودند، که مشروطهخواهان پیشرفتی داشته باشند تا پیش از مرگ مظفرالدینشاه از قدرت دربار کاسته شود.
امّا تاریخ نشان داد، در مرحلهای که ائتلافی میان دربار محمد علی میرزا و «روحانیت» به رهبری شیخ فضلالله برای سرکوب انقلاب بوجود آمد، هر دو، هم روس و هم انگلیس، به این ائتلاف کمک نمودند. چنین است که بررسی دقیق و هشیارانهء انقلاب مشروطه، بر عکس آنچه «تاریخنگاران» عمامهبسر جلوه دادهاند، بخوبی نشان دهندهء این واقعیت است که خارجیان هیچگاه نمیتوانند در روندهای اجتماعی درون کشوری به عامل تعیینکننده بدل گردند و حداکثر به تضعیف و یا تقویت جناح مورد نظر خود موفق میشوند. از دیدگاه امروز، خشمی دردناک برمیانگیزد که ببینیم، «روحانیت» از چه قدرت تبلیغاتی برخوردار بود که توانست دروغهای آشکاری را در بارهء انقلاب مشروطه به مردم ایران باور دهد.
آری، انگلیسیها کوشیدند از جریانات انقلاب مشروطه بنفع خود سود ببرند و غیر از این، جای بسی حیرت میبود. مهم آنستکه این سودورزی دقیقاً در جهت تقویت و دفاع از عمامهبسران بود و دیگر هیچ. برای یافتن مدرک نباید دور رفت، آنچه اسماعیل رائین در این باره نوشته از جهت دیگری نیز «افشاگر» است:
«در گزارشهای متعدد دیگر نیز که مسئولان سفارت انگلیس از تهران... فرستادهاند، دربارهء مراجعات مکرر روحانیون و ملاها به اعضاء سفارت برای گرفتن کمکهای نقدی و حمایت سیاسی، اشارات فراوانی وجود دارد. در پارهای ازین گزارشها، مسئولان سفارت مطالبی را عنوان نمودهاند، که هنوز هم پس از گذشت شصت سال مایهء شرمساری است... از مطالعهء مجموع گزارشها چنین استنباط میشود که در حوادث مشروطیت عدهای روحانینما و فاسد، به لباس روحانیت و دیانت درآمده بودند و برای گرفتن چند تومان مقرری و دستمزد از پستترین اعمال بشری، یعنی خبرچینی و دادن گزارش علیه هموطنان خویش... دریغ نداشتهاند. ایکاش میتوانستم، عین این گزارشهای شرمآور را در اینجا نقل کنم.»! (۱۱۲)
کسی نبود از اسماعیل رائین بپرسد، چه چیزی باعث میشد از بدست دادن «گزارشهای شرمآور» در بارهء خیل «روحانینما و فاسد» اجتناب کند!؟
بازگردیم به جریاناتی که منجر به صدور فرمان مشروطه شد و بررسی عیار کشمکش میان دربار و «روحانیت» از دیدگاه نگارندهء «تاریخ بیداری ایرانیان».
دیدیم که در این مرحله، سه «روحانی» بزرگ تهران در قم بست نشستهاند، هزاران نفر در سفارت انگلیس تحصّن جسته، بازار پرآشوب است و آزادیخواهان با پخش شبنامه و ارسال تلگراف به «آقایان» میکوشند، آنانرا به مطرح ساختن خواستههای بزرگی تحت فشار بگذارند. امّا «روحانیون بستنشین» بیشتر از آن در پی منافع لحظهای و خصوصی خویشاند که بتوان آنانرا در جهت خواستهایی مترقی سوق داد. عزل عینالدوله از صدارت عظما و «جاری شدن قوانین اسلام» نهایت آن چیزی است که میتوان از «آقایان» انتظار داشت. در این میان «بیداران» ملّت و جناحی در حاکمیت، به سرکردگی مشیرالدوله وزیر خارجه فرصت مییابند، دربار و «روحانیت» را به فشار تودهء مردم در جهتی سوق دهند که قدمی به جلو برداشته شود. امّا در شرایطی که کشمکش دربار و «روحانیت» فرصت مناسبی برای ضربه زدن به هر دو نصیب آزادیخواهان ساخته، ناآگاهی اجتماعی چنان فراگیر است که بستنشینان در سفارت، (نزدیک به ۸۵۰۰ نفر) در پی آنند که دولت خرج خورد و خوراکشان را بپردازد. نمایندگان آنان به نمایندهء عینالدوله اعلام میدارند:
«آقایان متحصنین گفتند ما عرایض خود را بتوسط (کاردار) سفارت، حضور شاه فرستادیم. امروز مقصود و غرض منحصر است به سه مطلب، اوّل مراجعت آقایان رؤسای روحانی، که اسناد و قبالجات زنهای ما بخط و مهر و اعتبار آنها بوده، دویم افتتاح عدالتخانه که شاه و گدا در آن مساوی باشند. سویم آنکه قبوض و براتهای مواجبهایی را که از مردم خریدیم به اعتبار دولت، پول ما را بدهند.»! (۱۱۳)
ناگفته پیداست که «آقایان» در قم نیز جز برقراری حکومت اسلامی هدفی ندارند. نگاهی به خواستههای آقایان از متن تلگراف آنان به شاه تأیید این واقعیت است:
«... و ترتیب مقاولات و مقابلات و معاملات داخله و خارجه بمیزان احکام شرعیه... و اصلاح امور مسلمین برطبق قانون مقدس و احکام متقن شرع مطاع که قانون رسمی و سلطنتی مملکت است... اعمال مساوات بین طبقات رعیت در اجرای احکام مقدس اعلام نموده، باعث مزید قوت و شوکت دولت و ملّت... و دوام سلطنت اسلامیه گردد.» (۱۱۴)
حال ببینیم «طرف مقابل» این «انقلابیون» بر چه موضعی بود؟ و چگونه در صدد سرکوب «مبارزات رهبران انقلاب» بر میآمد؟ شاه به بستنشینان قم تلگراف زد که:
«آقایان... هر عرضی دارند بیایند حضوراً بما عرض کنند. عرایض آنها را قبول میفرماییم و کمال مرحمت را نسبت به آنها خواهیم فرمود.» (۱۱۵)
پرسیدنی است، که این چه «انقلابی» بود که «انقلابیون» هرچه میخواستند، «با کمال مرحمت داده میشد؟ بدنبال این تلگراف «دستخط ملوکانه» نیز صادر شد که:
«مجلسی از منتخبین شاهزادگان و علماء و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف و منتخبات طبقات تشکیل گردد (تا) عقاید خودشان را در خیر دولت و ملّت... بتوسط شخص اوّل دولت به عرض برسانند که به صحهء مبارکه موشح و بموقع اجرا گذاره شود.» (۱۱۶)
و چون آقایان «مجلس اسلامی» میخواستند، نمایندگانی از جمله پسر طباطبایی و داماد بهبهانی به تهران آمدند و با عینالدوله مذاکره نموده، دستخط دوّمی از طرف شاه منتشر شد که:
«مقرر میداریم که مجلس مزبور را بشرح دستخط سابق صحیحاً دایر نموده، بعد از انتخاب اعضاء... مجلس شورای اسلامی را موافق... قوانین شرع مقدس مرتب نمایند.» (۱۱۷)
آری، «آقایان» در کشاکشی که برپا شده بود، میرفتند تا اولین «مجلس شورای اسلامی» را تشکیل دهند و به اولین حکومت اسلامی در ایران دست یابند. همهء کوشش آزادیخواهان و امید مردم از دست رفته مینمود. حتی اینک عمامه بسری چون ناظم الاسلام که میدید، خوشهچینی رهبری شیعه همهء امیدها را برباد داده، آرزو کرد، کاش «نمایندگان آقایان» از پیشبرد منافع خود دست برمیداشتتند!:
«اگر مداخله در این امر خطیر نمیکردند و کار مردم را بخودشان واگذار مینمودند و میگذاردند که مردم خودشان کار را به جایی میرسانیدند، بهتر بود.» (۱۱۸)
ناظم الاسلام بیکباره از «کار مردم» سخن میگوید و فراموش میکند که چه ستایشهایی نثار دو سیّد بعنوان پیشوایان عدالتخواهی کرده است. مگر آنچه که طلبیده و دریافت شده بود همان نمیبود که «آقایان» میخواستند؟ چرا تا بحال سخنی از «مردم» در میان نبود؟ واقعیت نیز همین است که تا این مرحله،کشاکش دربار و دو سیّد به بالا گرفتن کامل قدرت «روحانیت» منجر گشته و میرفت که با عقبنشینی دربار و دست نشانده شدن زیر فرمان «مجلس شورای اسلامی» بزودی همان «تحولی» رخ دهد، که هفتاد سال پس از آن رخ داد و حکومت، «شاهنشاهی اسلامی» به حکومت اسلامی بدل گردید.
از طرف دیگر امّا مردمی نیز به میان آمده بودند و حق خویش میخواستند. متن دستخط شاه را هر جا که به دیوار شهر چسبانده بود، کندند. به در و دیوار پایتخت شبنامههایی دیده میشد، که لحن دیگری از مغازلهء دو پایهء حکومتی داشت:
«... درک کنید که بعد ازاین، بقای سلطنت و صدارت... و همه چیز بسته بوجود مجلس ملی است فوراً استعفا کنید والّا بزودی... ما تا امروز کشته شدیم و نکشتیم ولی حالا ناچار میشویم. آنها که دلشان برای ما نمیسوزد و میخواهند ما را گول بزنند، جزایی بدهیم که دیگران عبرت بگیرند.»!! (۱۱۹)
کسانی «بعضی پاکتهای مجهول و شبنامهها به اسم صدراعظم و به پسرها و بستگانش مینویسند.» (۱۲۰) که خبر از وجود یک جناح مردمی و مصمّم میدهد، که به این آسانیها به سازش دربار و «روحانیت» گردن نخواهد گذارد.
زمانه دگر شده بود و برای اوّل بار «عوام» بر «خواص» غلبه یافتند:
«اکثریت آراء با عوام شد و این دستخط را قبول نکردند... خواص هم متابعت عوام... را نمودند.»!! (۱۲۱)
در این فرصت شاه عینالدوله را عزل و مشیرالدوله بعنوان نمایندهء جناح مترقی دربار به صدراعظمی رسید. اینک دربار بود که با راه دادن به خواست تجدّدطلبان میکوشید وزنهء خود را در مقابل «روحانیت» بالا برد و از این پس نیز کار بسرعت گذشت.
«تجار چند نفر از رؤسا را فرستادند قلهک... و از آنجا با (کاردار سفارت انگلیس) رفتند منزل صدراعظم و مذاکره کردند و قرار شد دو دستخط سابق را تغییر دهند... در دستخطی که مجلس شورای اسلامی نوشتهاند، باید این عبارت به مجلس شورای ملی تبدیل شود... چه شاید یک زمانی مانند شیخ فضلالله، ملایی پیدا شود که به غرض شخصی خود، همهء اهل مجلس را تکفیر... کند... دیگر آنکه طایفهء یهود و ارامنه و مجوس نیز باید منتخب خود را به این مجلس بفرستند و لفظ اسلامی با ورود آنها نمیسازد. مناسب لفظ ملی است. باری، پس از مذاکرات بسیار صدراعظم متقبّل گردید که همهء مقاصد آقایان و تجار و کسبه را برآورده نماید.» (۱۲۲)
حال کافی بود که با مانوری ملایان را بازی داد. دولتیان میپراکنند که شاه هرچه «آقایان» خواستهاند، پذیرفته، آنان میتوانند به تهران برگردند و بستنشینان در سفارت نیز خرج خورد و خوراک خود را گرفته، بروند. گفتنی است، پسر صدراعظم که مأمور ابلاغ این خبر بود، برای بستنشینان دستخط دوّم را خواند و آنان راضی گشتند! نکتهء جالب دیگر رفتار شیخ فضلالله بود، که میدید، این بار نیز دو سیّد به خواستهء خود رسیده، بیشک مقام آنها بالاتر نیز میرفت. حرفش با دو سیّد این بود که:
«من دعوی برتری بر شما داشتم نشد. راضی شدم با شما همسر باشم صورت نگرفت. حالا به کوچکی کردن از شما راضی شدهام و باز شما مرا به بازی نمیگیرید. آخر من هم از جنس شما و همکار شمایم. روی آن مسند که نشستهاید قدری جمعتر بنشینید تا منهم زیر دست شما بنشینم.» (۱۲۳)
این بود که از «آقایان» جدا شده، در رساندن خود به تهران عجله نمود:
«(شیخ فضلالله) در این مقام که میبیند آقا سید عبدالهن و آقا سید محمد جلو افتادند از غصه و اندوه نزدیک است تمام شود. دیرش میشود که خود را برساند و شاه را نادم کند. بلکه بتواند این کار را برهم بزند و یا به اسم خویش کند.»! (۱۲۴)
از آن طرف دو سیّد و اطرافیانشان سرمست پیروزی، از این غافل ماندند که رودست خورده و مجلسی که به فرمان شاه تشکیل خواهد شد، نه اهرم حکمرانی آنان، بلکه، برعکس، مهمترین قدم در راه عقب راندن حاکمیت مذهبی و درباری در تاریخ ایران خواهد بود!
این پیروزی بزرگ را که در این مرحله تنها یک لفظ بود، اقداماتی سریع میتوانست بازگشت ناپذیر سازد. زیرا روشن بود که حاکمیت مذهبی دیر یا زود با آن به مبارزه برخواهد خاست:
«امیر بهادر وزیر دربار گفت، آقایان هرگز مجلس نمیخواهند، و راضی به مجلس نخواهند شد، زیرا که مجلس شورا خلاف شرع است و اگر مجلس تشکیل گردید، دیگر کسی ظلم نمیکند و اگر کسی ظلم نکرد دیگر احدی مظلوم نخواهد شد و اگر کسی مظلوم واقع نشد دیگر درب خانههای آقایان کسی نمیرود و دیگر کسی کاری با آقایان ندارد.» (۱۲۵)
این بود که به ابتکار مشیرالدوله و اطرافیانش با سرعت قوانین چند کشور خارجی (فرانسه و بلژیک) به فارسی ترجمه و از روی آنان نظامنامهء انتخابات مجلس و سپس متن قانون اساسی تهیه گشت و همه کوششها در این جهت بود که تا شاه بیمار زنده است، مجلس تشکیل گردد.
این چرخش غیرقابل پیشبینی، امید عظیمی در دل آزادیخواهان و «بیداران» برانگیخت. بجز این «بیداران»، دیگران، چه مردم عادی و چه حاکمیت مذهبی و درباریان هریک سودای خود را برآورده میدید و بدون آنکه به ماهیت واقعی قضایا پی برده باشند، شادمانی مینمودند. مردم از اینرو که بوی خوش آزادی به مشامشان خورده بود، درباریان از اینکه شاه و دربار با «دادن مشروطه» مورد ستایش بودند و بالاخره «روحانیت» که راه را برای حکومت خود باز میدید. هرچه بود، مرزهای مصنوعی میان مردم برداشته شده و حرکاتی به ظهور میرسید که تا چندی پیش در آینهء تصور نیز نمیگنجید:
«روز چهارشنبه ۲۴ جمادی آلاخر ۱۳۲۴- امروز جمیع بازارها و سراها بسته شد. همهء مردم و کسبه از مسلمانان و ارامنه و یهود و گبرها برای استقبال ورود آقایان رفتند به شاهزاده عبدالعظیم.» (۱۲۶)
کسروی از تبریز گزارش میدهد:
«کینههای شیخی و متشرع وکریمخانی از میان برخاست... ارمنیان که تا آن هنگام با مسلمانان آمیزش و جوشش نکردندی، و چند ماه پیش آن بیم از همدیگر داشته بودند، اکنون همه مهربانی مینمودند و در نهان با آزادیخواهان همدستی میداشتند.» (۱۲۷)
امّا پیشبرد عملی کار یعنی تشکیل مجلس ملی به این بستگی داشت که مردانی «آگاه بر مقتضیات زمانه» پا در میان نهند. امّا چنین مردانی در ایران شیعهزده آنروز در میان نبودند و یا آنکه بفشار حاکمیت مذهبی چنان مرعوب گشته بودند، که جرأت قدم پیش نهادن نداشتند. ناگزیر مشتی که دست اندر کاربودند، کوشیدند، دستکم از نفوذ «آقازادگان» به مجلس جلو گیرند. عمامهبسر ما، ناظمالاسلام هم به شور آمده، مینویسد:
«اشخاصیکه... سالها آرزوی این ایام را میبردند، شب و روز در کار بیداری مردم میباشند. اجزاء انجمن مخفی تمام همّشان مصروف اینستکه آقازادهها و عالمزادههای بیسواد دخالت در این امر مقدس خطیر ننمایند، که خدای ناکرده فردا خارجه به اهل ایران نخندند و نگویند جاهل بودند و از عهده برنیامدند... چنانچه ملاهای طهران و یا آقازادههای ایشان داخل در این امر خطیر شدند، دیگر کار مشکل است زیرا که هر قدر دولت ضعیف گردد، عقلا و دانشمندان از پیشرفت این امر مقدس مأیوس و ناامید خواهند بود.» (۱۲۸)
با اینهمه عمامهبسران اکثریت قاطع را در مجلس اوّل تشکیل دادند. ناظمالاسلام مینویسد:
«با اینکه در تهران مردمان کافی و عالِم و جوانان با تربیت و با هوش و تحصیل کرده موجود و متعدد و بیشمارند، سبب اینکه آنها وکیل و منتخب نشدند و این گونه مردمان جاهل و بیتربیت داخل در این امر خطیر شدند چند چیز بود. اوّل اینکه هنوز اهل تهران معنی مجلس و وکالت و منتخب و این را ندانسته و نفهمیدهاند... دویم اینکه دست تقلب و رشوه در کار آمد.» (۱۲۹)
و پیش از این دیدیم که بزرگترین رشوهخوار زمان، همان «پیشوای مشروطه»، بهبهانی بود.
علیرغم همهء این ضعفها، همان معدودی از آزادیخواهان که در مجلس شرکت داشتند، رفته رفته خواستههای مردمی را مطرح ساخته، نیرویی در مقابل قدرت دربار و حاکمیت مذهبی سر بر کشید. این خود یکی از فرازهای غرورانگیز تاریخ ایران است که نشان میدهد، آنجا که کوچکترین روزنهای برای نفوذ مردمی مهیا بود، ایرانیان به بهترین وجهی از آن استفاده نمودند. میگوییم روزنه، زیرا مجلسی که تشکیل گشت، با یک مجلس منتخب ملّت از زمین تا آسمان تفاوت داشت. انتخابات صنفی بود و برطبق نظامنامه نه زنان حق رأی داشتند و نه کسانی که به «فساد عقیده» معروف بودند!
* * *
دیدیم که نه دربار مظفرالدینشاهی آن «دژ استبدادی» بود که در تواریخ نشان دادهاند و نه «روحانیت مبارز» بویی از آزادیخواهی برده بود. شماری از آزادیخواهان و «بیداران» در کشمکشی که میان دربار و «روحانیت»، رخ داد، فرصت را غنیمت دانستند و سخنی از قانون و عدالت بمیان آوردند.
در بارهء وارونگی جبههها در جریانات یاد شده، همین کافیست که بگوییم، در همان زمانیکه دو سیّد در قم بر طبل «مجلس اسلامی» میکوفتند، در «جلسلهء فوقالعادهء درباریان» سخن از «تأسیس پارلمان ملّی» و «قانون اساسی» میرفت:
«احتشامالسلطنه (معاون وزارت خارجه و رئیس انجمن معارف ن) موضوع تأسیس «پارلمان ملّی» و «انتخاب نمایندگان» و «قانون اساسی» را در جلسهء فوقالعادهء دربار عنوان کرد.» (۱۳۰)
از این فراتر خود مظفرالدین شاه است، که چنانکه اشاره شد، در نهایت ضعف و انزوای سیاسی در رفرمطلبیاش جای کوچکترین شکی نیست. فریدون آدمیت در بارهء کشاکش بر سر تأسیس مجلس نقل میکند:
«وزیر اعظم عینالدوله که حضور شاه رفت مطلب را چنین عنوان کرد که: برخی قصد «محدود ساختن قدرت سلطنت» را دارند و با «نقشهء انقلابی» در پی برانداختن سلسلهء قاجار هستند. شاه در جواب او متذکر شد: «همگی پادشاهان مغرب زمین به یاری مجالس ملی خود حکومت میکنند، و قدرت و استقلال دولتهای ایشان بیشتر از قدرت و استقلال دولت ماست.» (۱۳۱)
دیدیم که صدور فرمان مشروطه و سپس تنظیم نظامنامهء انتخابات و تشکیل اولین مجلس شورا، روندی بود، به ابتکار آزادیخواهان و «بیداران» تهران، که علیرغم خواستههای «آقایان» عملی گردید. امّا دیری نپایید:
«ملایان به فریب خوردن خود پی برده این دانستند که مشروطه «رواج شریعت» نیست و آن خوان نه برای آنان در چیده میشود.» (۱۳۲)
اینک میبایست آب رفته را به جوی بازآورد. کلّ «جامعهء ملایان»، (به استثنای «دو سیّد») بمیدان آمده تمام قدرت و نفوذ خود را در سراسر ایران بسیج نمودند: «رویهم رفته پانصد تن یا بیشتر گرد آمدند که دررفت (خرج) همه را حاج شیخ فضلالهق میداد.» و تلگراف زیر را به نجف و کربلا فرستادند:
«بواسطهء طغیان زنادقه و دعوت آنها به الحاد و زندقه در معابر و مجالس... تمام علماء الّا دو نفر سه شب است در زاویهء حضرت عبدالعظیم مقیم...» (۱۳۳)
در اصفهان علناً شورش کردند و سه روز بازارها را بستند. در نجف و کربلا آشوب برپا شد. «اوباش» در تهران بسیج شدند و علمای تبریز به «اعتصاب عمومی» دست زدند:
«علماء شهر تماماً متفق شده، هر روز در خانهء یکی مجلس فراهم کرده و درهای مسجدها را قفل کرده، امورات شرعی را تماماً موقوف نمودند. از نماز جماعت و مجلس عقد و مرافعه و غیره، همگی موقوف شده...» (۱۳۴)
حرفشان یک کلام این بود که «این مجلس آن نیست که ما میخواستیم.» (۱۳۵) ما میخواستیم دربار را مطیع قدرت خود کنیم، چگونه به مجلسی که تیشه به ریشهء ما میزند گردن نهیم؟ شیخ فضلالله در شاه عبدالعظیم «لایحه» داد که:
«... حاجت ما مردم ایران (!؟)... بوضع اصول و قوانین در وظایف درباری و معاملات دیوانی انحصار داشت... همینکه مذاکرات مجلس شروع شد... اموری بظهور رسید که هیچکس منتظر نبود و زائدالوصف مایهء وحشت و حیرت رؤسای روحانی و ائمهء جماعت و قاطبهء مقدّسین و متدیّنین شد.» (۱۳۶)
حقیقت نیز همین بود که مشروطهطلبی و «شرع انور» را به هیچ سفسطهای نمیتوانستند آشتی دهند. کسروی در این باره حق مطلب را ادا نموده است:
«ناسازگاری مشروطه و قانون اساسی با کیش یا دینی که مردم داشتند درخور چاره نمیبود. باین لایحه در روزنامههای فارسی پارههایی نوشتند. ولی اگر راستی را بخواهیم جز رویهکاری و فریبکاری نبوده.» (۱۳۷)
اسفانگیز است که حتی در این مرحله نیز کسروی دچار توهم نسبت به انگیزهء واقعی حکومتگران مذهبی است و از آن بدتر آنها را با «مردم»، یکی میگیرد:
«بدینسان یک دسته از علما از توده جدا گردیده و کانونی برای خود پدید آورده آشکارا بکشاکش و دشمنی پرداختند. این یکی از پیشآمدهای بزرگی در تاریخ مشروطه بود و دنبالهء بسیار پیدا کرد. تا اینجا کشاکش در میان مشروطه و خودکامگی میبوده و تنها درباریان و پیروان ایشان با مشروطه دشمنی مینمودند. ولی از اینهنگام کشاکش دیگری بنام مشروطه و کیش پدید آمد... و دستههای بزرگی از مردم... با مشروطه و مجلس بدشمنی پرداختند.»! (۱۳۸)
بدانچه گذشت، به نگاهی برآمدن «انقلاب مشروطه» تا نقطهء اوج آن یعنی گشایش مجلس شورای ملی (ده روز پیش از مرگ مظفرالدین شاه) را از نظر گذراندیم. کوشیدیم تناقض و نادرستی عمیق این صحنهپردازی تاریخی را نشان دهیم تا علت دروغپردازیهای عظیم در این باره را برگشاییم. واقعیت نیز همین است که چنین انقلابی از دیدگاه تاریخی میبایست بیک «انقلاب فلسفی» آغاز کرد و پس از یک دوران تدارک طولانی به برآمدن نیرویی پیشرو، ملی و منسجم از سرآمدان جامعه منجر گشته، در مبارزه با عمدهترین سدّ پیشرفت اجتماعی، بنیان کهن قدرت سیاسی را درهم نوردد و رابطهء حکومت و ملت را بر پایههای شناخته شدهء دمکراسی اجتماعی و سیاسی قرار دهد. امّا چنانکه فریدون آدمیت، کوشاترین پژوهشگر معاصر در بارهء انقلاب مشروطه رأی میدهد، آنچه در ایران گذشت، شباهتی هم به اینهمه نداشت:
«به مجموع این احوال، عنوان انقلاب نمیتوان داد، انقلاب مفهوم اجتماعی و سیاسی دیگری دارد.» (۱۳۹)
پرسیدنی است، که اگر «مجموع این احوال» انقلاب نبود، پس چه بود؟ خاصه آنکه بر جوانب مثبت و تکان دهندهء آن نمیتوان چشم پوشید.
واقعیت این است که، برای درک ماهیت واقعی آنچه رخ میداد، باید در پس ظاهر رویدادها به جستجویی عمیقتر دست زد و به شناخت نیروهای واقعی درگیر برخاست و در پس این صحنهء تاریخی و بازیگرانش، دست کارگردانان را نیز نشان داد. تنها از این راه است که میتوان پیکرهای تاریخی و عاری از تناقض از انقلاب مشروطه بدست داد و مقام واقعی آن و نقش مشخص تاریخیاش را برنمود. اینهمه را به دو فصل آتی وامیگذاریم و با بحثی در بارهء آنچه در این مرحله گذشت، این فصل را به پایان میبریم.
دیدیم، که برخلاف دربار مظفرالدین شاهی که دستکم از تمایل به یافتن راه برون رفت از بحران اجتماعی و سیاسی موجود بیبهره نبود، رهبری شیعه بکلی از انگیزهء پیشرفتطلبی برکنار بود و از تفکر جدید بهرهای نداشت. آدمیت بدرستی مینویسد:
«ملایان دور از تعقل جدید بودند و بقول ظریفی: فقط آهنگ نعلین را در مجلس خوش داشتند.» (۱۴۰)
و بعدها «ملا نصرالدین» در قفقاز به طنز نوشت:
«بیشتر نمایندگان مجلس ایران از ملایان هستند. زیرا در قانون ایشان برای نماینده، دانش را شرط ندانستهاند.» (۱۴۱)
دیگر «مظاهر انقلاب مشروطه» نیز از چنین ماهیتی برخوردار بودند. انتشار روزنامهها و تشکیل «انجمنهای مشروطهطلب» را از جملهء این مظاهر شمردهاند. در بارهء محتوای اغلب دیگر روزنامهها پیش از این اشارهای داشتیم. نامشان نیز- چنانکه کسروی برشمرده است- خبر از محتوایی اسلامی میدهد: «ندای اسلام»، «حی علی الفلاح»، «صراط المستقیم»، «الجمال»، «الجناب»، «تدیّن»، «روح القدس»... (۱۴۲)
از یکی دو روزنامهء استثنایی مانند، «صور اسرافیل» و «ملا نصرالدین» دیرتر یاد خواهیم کرد. وانگهی نکتهای که ستایشگران انتشار روزنامهها پوشیده داشتهاند، «تیراژ» آنهاست. «تاریخنگاران» نسخههایی از این روزنامهها را در کتابخانهها یافته، با ردیف ساختن نامهای آنها تصویری کاملاً مخدوش از میزان گسترش آنها بدست دادهاند. چنانکه نام ۳۷۱ روزنامه در دوران مشروطیت را ثبت کردهاند! (۱۴۳) در این باره همین بس که به تأکید فریدون آدمیت، بالاترین تیراژی که روزنامهای در این دوران یافت، دویست نسخه بود و «تیراژ» اکثرشان، بصورت دستنویس، از دو سه نسخه تجاوز نمیکرده است!
دربارهء انجمنها (۹۰ نام را ثبت کردهاند، هدایت حتی از صد و سی انجمن سخن میگوید!) (۱۴۴) به نقل قول کسروی اکتفا میکنیم:
«سپس کم کم شبنامهنویسی از میان رفت و این بار نوبت به انجمنسازی رسید، نخست انجمنهایی، این کس و آن کس، بنام «امر به معروف» بنیاد میکردهاند... انجمن همتآبادی برای آن بود که اگر بادهخواری یا ریش تراشیدهای دیدند با او «امر به معروف» کنند.» (۱۴۵)
جمعبندی کنیم:
در بارهء عواملی که انقلاب مشروطه را تدارک دیدند و برآمدن آنرا ممکن ساختند، تاریخنگاران مشروطه هم عقیدهاند و از سه عامل روشنگری نام میبرند:
اوّل، روشنگران دوران ناصرالدین شاهی.
دوّم، تأسیس مدارس که دهسالی پیش از انقلاب آغاز شد.
سوّم، انتشار روزنامهها، ابتدا در خارج و سپس در داخل کشور.
بیشک هر سهء این عوامل در چهارچوب پیشرفت عمومی و ناگزیر کشور قدمهای مثبتی بودهاند، امّا تحریف تاریخی اینجاست که اوّلاً آن پایگاه اجتماعی که چنین قدمهایی را ممکن میساخت پوشیده میدارند و ثانیاً این قدمهای نارسا را برای ظهور یک انقلاب اجتماعی کافی جلوه میدهند.
البته اشاره به چنین اقداماتی بیانگر آنستکه تاریخنگاران یاد شده نیز بر ضرورت تدارک ذهنی و اجتماعی انقلاب مشروطه واقف بودهاند. زیرا انقلاب شورش نیست که بر زمینهء عصیان توده، بیکباره برآید، بلکه به تدارک طولانی و صبرسوز نیاز دارد و زمانی امکان موفقیت مییابد که نیرویی اجتماعی خواستار آن باشد. با نگاهی گذرا به این سه عامل میتوان به سادگی دریافت، مجموعهء آنها چنان ضعیف بودند که نه تنها به انسجام یک نیروی اجتماعی مترقی منجر نشدند، بلکه بهیچوجه نمیتوانستند موجد پدیدهء تاریخی انقلاب مشروطه باشد.
اینهمه بیانگر حقیقت بسیار مهمی است، که در گیر و دار انقلاب مشروطه عقبماندگی پایگاه فکری و تفکر اجتماعی در سراپای جامعهء شیعهزدهء ایرانی، خود را به شدیدترین وجهی بصورت یک ضعف بنیادی نشان میداد. جالب است که مثلاً فریدون آدمیت- که نظر منفیاش را در بارهء جنبش بابی دریافتیم- در تحلیل انقلاب مشروطه بر همین ضعف اساسی انگشت گذارده است:
«حقیقت بسیار مهمی که بدان توجه نگردیده اینکه چون در ایران جنبشی از نوع جنبشهای رفورم دینی... پا نگرفت. دستگاه روحانی تا بعد از تشکل حرکت مشروطهخواهی، فلسفهء سیاسی مترقی جدیدی نداشت.» (۱۴۶)
«فلسفهء سیاسی مترقی» پیشکش، فاجعهانگیز آن بود که «دستگاه روحانی» با تاریکترین افکار قرون وسطایی به میدان آمد و تازه در گیر و دار «انقلاب» نیز قدمی عظیم در راه تثبیت و گسترش آن در سطح جامعهء ایرانی برداشته شد!
با اینهمه درد ناتوانی در انقلاب مشروطه نه آن بود که اسلامزدگی جامعه از برآمدن پایگاه اجتماعی مترقی و ملی جلو میگرفت. در برخی از کشورها چنین انقلابی خود راهگشا شده است که افکار مترقی در جامعه رسوخ یابد و بتدریج بصورت یک نیروی مادی چهره گشاید. فاجعه وجود پایگاه قدرت حکومت مذهبی بود و از آن بدتر وقوع صحنهسازیهایی که به توهم در بارهء شرکت جناحی از این حکومت در کشاکش انقلاب دامن میزد، همین باعث شد که نه تنها خدشهای به قدرت این حاکمیت وارد نیاید، که وارونگی جبههها انقلاب را از سمتگیری در جهت ماهیت اصلیاش بازداشت. اهمیت این واقعیت در آن است که در صورت شکست انقلاب در مراحل ابتدایی، ممکن بود با تجربهآموزی و برآمدن نیروهای اجتماعی پیشرفتطلب، در مراحل بعدی موفقیتهایی حاصل گردد. در حالیکه «شرکت روحانیت در مبارزات آزادیخواهانه» به چنان توهمی عمیق منجر گشت، که تا به امروز نیز ادامه دارد.
* * *
با توجه به شباهتهای حیرتانگیز روندها و توازن قوا در انقلاب مشروطه با انقلاب اخیر ایران روشن میگردد، که تاریخنگاری در تعیین حافظهء تاریخی و در نهایت، عمل ملتها چه نقش عظیمی دارد و مسئولیت کسانی که در بارهء انقلاب مشروطه دست به قلم بردهاند، در مخدوش ساختن عوامل و نتایج این انقلاب در پیشگاه ملت ایران به چه پایه است.
در این بررسی چنانکه گفتیم بر دو مهمترین کتابها در این باره تکیه نمودیم، تا نشان دهیم که کسروی و ناظمالاسلام کرمانی، علیرغم صداقت در تاریخنگاری، از دیدن قدرت مخوف و ارتجاعی حاکمیت مذهبی طفره رفتهاند و بدین لحاظ به تناقض در سخن گرفتار آمدهاند. همین دو کتاب بعدها «منبع» برای صدها کتاب دیگر در بارهء انقلاب مشروطه قرار گرفتند، که همه درست همین ستایش آنان از «دو سیّد» را (که در طول هر دو کتاب نیز رنگ باخته است) گرفته، «پیشوایی» انقلاب مشروطه را به آنان نسبت دادهاند. طرفه آنکه در یک طرف این طیف، عمامه بسران، «بدرستی» این انقلاب را اولین کوشش «روحانیت» در برقراری حکومت اسلامی در ایران برهبری شیخ فضلالله دانستهاند و بر «دو سیّد» خرده گرفتهاند، که چرا حکم جهاد نداند و باعث شدند که این «جنبش اسلامی» منحرف گردید!؟
در طرف دیگر «چپها» چه از فرصتطلبی و چه از روی ندانم کاری، از برشمردن عوامل بازدارندهء انقلاب طفره رفته، بویژه بر نقش «روحانیت شیعه» بعنوان سرکردهء ضد انقلاب و مسئول مستقیم ناکامی آن پرده کشیدند. متأسفانه نقش منفی «چپها» بتاریخنگاری محدود نمیشود. دیرتر به «حرکات انقلابی» آنان، - از جمله بمب انداختن به کالسکهء محمد علی شاه اشاره خواهیم داشت. از این نظر باید گفت، خوشبختانه «چپها» در مرحلهء اوّل، تا صدور فرمان مشروطه در ایران وجود خارجی نداشتند (حزب سوسیال دمکرات قفقاز- حزب «همت» بسال ۱۹۰۴ م تشکیل شد و تا سال بعد شعبهای در ایران نداشت.) زیرا این خود بقدر کافی فاجعهانگیز بود، که از همان سال صدور فرمان که به «صحنهء مبارزات» قدم گذاردند، بجای نزدیکی به جریانات مترقی در جامعهء ایرانی، در سطح تصوّر «عوام» لغزیده، سهل است، خود عوامفریبی نمودند. در اینجا بمنظور رعایت کوتاهی سخن تنها بخشی از «انتباهنامهء فرقه اجتماعیون عامیون ایران»، به تاریخ سال اعلام مشروطیت را نقل میکنیم و داوری را به عهدهء خواننده میگذاریم. در این نامه بمنظور بالا بردن مقام «دو سیّد»، حتی دربارهء انقلاب ۱۹۰۵ روسیه به افترا و دروغ برخاستهاند، که گویا این انقلاب را کشیشان برای برقراری حکومت مذهبی در روسیه برپا نموده بودند!:
«ای فقرای ایران جمع شوید... (ببینید) اهالی همسایهء شمالی... جد و جهد و سربازی میکنند. روحانیون و کشیشان هم خود را جانشین حضرت عیسی (ع) دانسته، در راه دفع ظلم مانند عیسی دست از جان شسته خود را چطور در طریق رضای عیسی فدا میکنند. خوب شما تا بحال میگویید که علماء اعلام مانع از پیشرفت خیالات جماعت فقرا بودهاند. یعنی شریک دزد و رفیق قافله هستند. الها الحمد این افترا هم به دروغ پیوست. الان بچشم خودتان میبینید و بگوش خودتان میشنوید که آقای طباطبایی و آقای (بهبهانی)... چطور اقدام خالصانه نموده و خود را برای نجات امّت جدّش وقف کرده... ای اهالی ایران، خودتانرا از دست این حاکمان خودمختار ظالم جبّار لامذهب بیدین خارج از دین محمدی (ع) خلاص نمایید.»! (۱۴۷)
جنبهء دیگر و پر اهمیتتر آنستکه توهّم در بارهء «شرکت روحانیون در مبارزات آزادیخواهانه»، قدمی اساسی در وارونهسازی چهرهء اسلام بود.
واقعیت اینستکه هم برای مردم ایران و هم برای «روحانیت» روشن بود که سلطهء اسلام باعث عقبماندگی ایران گشته، بدین لحاظ نیز جا انداختن این دروغ بیشرمانه علی رغم تسلّطی که «روحانیت» بر افکار «امّت» داشت، کار آسانی نبود. حتی دو سیّد نیز که سوار بر موج انقلاب مشروطه به قدرت دست یافته بودند، در مذاکرات مجلس اوّل بر سر اصول متمم قانون اساسی متوجّه این ناسازگاری شدند و بهبهانی به خواهش آمد که:
«یک خواهش دارم... و آن اینستکه هیچوقت شخصاً عنوان نکنید که در فلان دولت همچو کردهاند، و ما هم بکنیم. زیرا که عوام ملتفت نیستند و به ما بر میخورد و حال آنکه ما قوانین داریم و قرآن داریم... بگویید این کاری که آنها کردهاند از روی حکمت بوده و از قوانین شرع ما اخذ کردهاند.»! (۱۴۸)
بااینهمه درست بخاطر آنکه «انقلاب مشروطه» در مرحلهء اوّل در جهت تحکیم حاکمیت شیعه گام برمیداشت، دیری نپایید که این دروغ بزرگ همه گیر شد. در حالیکه چنانکه فریدون آدمیت دریافته است:
«مشروطیت بر پایهء نظریهء حاکمیت مردم بنا گردیده بود. چنین فلسفهء سیاسی با بنیاد احکام شرع مُنزل لایتغیر ربانی تعارض ذاتی داشت.» (۱۴۹)
یک نکتهء مهم دیگر را ناگفته نگذاریم. انقلاب مشروطه که میتوانست به برآوردن آرزوی دیرین ایرانیان منجر گردد، به سبب «پیشوای دو سیّد» بدین انجامید که این پاسداران دین اعراب مهاجم، آخرین قدم را در راه تسخیر غرور ملی ایرانی برداشتند. با اشاعهء این دروغ و باوراندن آن، که رهبری شیعه، انقلاب پیشرفتطلبانهء مشروطیت را پیشوایی نموده است، مقاومت هزار سالهء ایرانیان درهم شکسته شد و آمیزش اسلام با روح ملی ایرانی که به کوشش نسلهای متمادی جلوگیری شده بود، میرفت که قطعی گردد. بیکباره عمامهبسران، ایران را اسلامی و اسلام را «دین ایرانیان» قلمداد کردند. شیخ هاشم کاظمینی در همان اوان انقلاب مشروطه کتابی نوشت:
«مشتمل بر مدایح صادقانهای از محمد و آل محمد «دربارهء ایرانیان» که «فیالواقع هیچ قومی به چنین کرامتی و رعایتی نایل نشدهاند.» (۱۵۰)
اصلاً تو گویی «محمد و آل محمد»، اسلام را برای ایرانیان بوجود آورده بودند! این قدم عظیم در راه یکی شدن «هویت ایرانی» و «هویت شیعی» مهمترین موفقیت رهبری شیعه در جریان انقلاب مشروطه بود.
با اینهمه تضاد آشتیناپذیر این دو هویت بیشتر از آن بود که بدین کوششها از میان برداشته شود. هر چند که اوجگیری نفوذ شیعهگری به دوگانگی در ضمیر آگاه و ناآگاه نسلهای بعدی «ایرانیان مسلمان» منجر گشت. کم کم «روشنفکرانی» پیدا شدند، که گفتند و نوشتند، اگر «اسلام» دین مهاجمان عرب است، شیعهگری جواب ایرانیان به این تهاجم و نشانهء مقاومت ایرانیان در مقابل اعراب بوده است! و بدین خاطر «مذهب شیعهء اثنی عشری» همانقدر ایرانی است که آیین باستان ایرانیان و اصلاً شیعیان، ایرانی هستند، نه مثلاً «گبران»! و یا یهودیان و مسیحیان ایران!
عمامهبسران و «روشنفکران» وابسته به آنان با جعل کسانی مانند سلمان پارسی، سناریویی از ظهور و گسترش اسلام پرداختند تا آنرا دینی ایرانی قلمداد کنند. تو گویی شیعهگری و «روحیهء ایرانی» دو همزاد جداناپذیرند، و کافی بود اعراب به ایران «تشریف فرما» شوند، تا ایندو همدیگر را بیابند!
از دیدگاه نظری، «انقلاب مشروطه» بدین لحاظ شکستی عظیم برای قطب ایرانی جامعه بود، که در گیر و دار آن متولیان مذهب هزار ساله با افکار اروپایی نیز آشنا شدند و از موضع قدرت به تهاجم و تمسخر بر آنها برآمدند. نمونهوار ملا عبدالرسول کاشانی، حتی «رماننویسی» را یک «اختراع قرآنی» قلمداد نمود:
آیا «رومانهای قرآن خودت را خواندهای؟... دانستهای که طریقهء روماننویسی را هم از قرآن و امثال کلیله و دمنهء ما اخذ کردهاند؟» (۱۵۱)
حال که سخن ار نقش تاریخی اسلام در اضمحلال ایران و تشدید این نقش در انقلاب مشروطه رفت، بیفایده نیست به سند تاریخی تکان دهندهای نظری بیافکنیم. این سند از نظر اینکه نشان میدهد خود «متولیان اسلام» قدرتشان را در گیر و دار انقلاب مشروطه به چه پایه میدیدند، درخور توجه خاصی است. سند مزبور متن «تلگراف علماء شیراز به ولیعهد محمد علی میرزا» است. آنان به ولیعهد هشدار میدهند که توجه داشته باشد قدرت واقعی در این مملکت از آن کیست و چگونه «جمهوری اسلامی از عهد سَلَف تا حال خَلَف» در ایران برقرار بوده است! اینک جملاتی از متن، که مطالعهء دقیق آن را به خواننده توصیه میکنیم:
«... اردشیر بابک با همهء هوش و فرهنگ تا با دستوران امین همرنگ نشد ایران نیافت. آخرین اندرز او به شاهپور این بود که سلطنت با منبر(!) توأم است... چنگیز خونریز با شعشعهء هزاران قشون تاتاری تسخیر بلاد کرد. عاقبت اولادش برای حفظ دودمان سلطنت مانند عبد ذلیل در زیر لوای اسلام پناهنده شدند... تا زمانیکه اشخاص مذکور مانند نادرشاه خود را کمربستهء دستور... علمای دین میدانستند خورشید مُلک جهان پرچم بیرق آنها بود. همینکه با هیئت جامعهء اسلامیه کج افتادند، نه نادر بجا ماند نه نادری. خاقان مغفور فتحلعیشاه... اساس سلطنت را بر رقعهجاتی محکم فرمود که به خط خودش به علماء اسلام فدایت شوم نوشت. از حرمسرای سلطنت تا کلبهء دهقانی امّهات مسلمین و بنات مسلمات، عقد و طلاقش از زبان ما علماء جاری است... مایملک مسلمین مسجّل به امهار ما است، اقامهء مشهود و بنیهء هر حقی در محضر علماء است.
... ایران جمهوری اسلامی است چه از عهد سلف تا حال خلف، علماء ملت هر شهری به حکومت شورش کردند، دولت با مصلحت جمهور، حاکم را عزل فرمود... باین معنی باز یک جمهوری ما، رشک فرانسه و آمریک است...
هرگاه عرایض ما تهاون رود و جهت جامعهء اسلامیت رعایت نشود، هر آینه عاقبت وخیم خواهد داشت.» (۱۵۲)
-----------------------------------------------------------------------
(۱) فریدون آدمیت، مجلس اوّل و بحران آزادی، ص۱۳.
(۲) همانجا، ص۲۲.
(۳) آنتونیو گرامشی، دربارهء آموزش و فرهنگ، ترجمهء سرخوردی، آروین، ص۲۲.
(۵) احمد کسروی، تاریخ مشروطهء ایران، ص۱۷.
(۶) ناظماسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۱، ص۳۷.
(۷) همانجا، ص۱۷.
(۸) هما ناطق، سرآغاز اقتدار اقتصادی و سیاسی ملایان، الفبا، ج۲، ص۵۲.
(۹) فریدون آدمیت، شورش بر امتیازنامهء رژی، ص۲۰.
(۱۰) همانجا، ص۲۱.
(۱۱) همانجا، ص۹۴.
(۱۲) مخبرالسلطنه هدایت، گزارش ایران، ص۱۱۷.
(۱۳) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۴.
(۱۴) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۵.
(۱۵) یحیی دولتآبادی، حیات یحیی، ج۱، ص۴۶.
(۱۶) همانجا، ص۱۶۸.
(۱۷) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۷۳.
(۱۸) همانجا، ص۱۲۵.
(۱۹) همانجا، ص۱۲۶.
(۲۰) همانجا.
(۲۱) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۱۶۸.
(۲۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۳۰.
(۲۳) همانجا، ص۲۶۶.
(۲۴) همانجا، ص۱۳۴.
(۲۵) همانجا، ص۱۳۵.
(۲۶) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۸۹.
(۲۷) همانجا،ص۷.
(۲۸) همانجا، ص۱۵۶.
(۲۹) همانجا، ص۲۵۹.
(۳۰) همانجا، ص۴۹-۵۰.
(۳۱) همانجا، ص۵۱.
(۳۲) سرآغاز اقتدار...، یاد شده، ص۵۱.
(۳۳) اسماعیل رائین، انجمنهای سرّی در انقلاب مشروطیت، ص۳۷.
(۳۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۲۸۵.
(۳۵) همانجا.
(۳۶) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۳۰.
(۳۷) همانجا، ص۱۳۱.
(۳۸) همانجا، ص۱۸۵.
(۳۹) همانجا، ص۴۸۲.
(۴۰) همانجا، ص۳۴۵.
(۴۱) همانجا، ص۴۸۳.
(۴۲) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۷۳.
(۴۳) همانجا، ص۲۸۷. (۴۴) همانجا.
(۴۵) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۳۳۴.
(۴۶) همانجا، ج۲، ص۲۲۰.
(۴۷) دکتر محمد اسماعیل رضوانی، انقلاب مشروطیت ایران، ص۷۲.
(۴۸) دکتر ملکزاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ج۲، ص۲۱.
(۴۹) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۹۲.
(۵۰) همانجا.
(۵۱) همانجا، ص۵۴۵.
(۵۲) همانجا، ص۴۹۷.
(۵۳) همانجا.
(۵۴) همانجا.
(۵۵) همانجا، ص۴۹۸.
(۵۶) همانجا، ص۹۰.
(۵۷) همانجا، ص۹۰.
(۵۸) همانجا، ص۴۷.
(۵۹) همانجا، ص۴۸.
(۶۰) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۲۵۳.
(۶۱) همانجا، ج۲، ص۲۲۱.
(۶۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۹.
(۶۳) همانجا، ص۵۰.
(۶۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۳۱.
(۶۵) گزارش ایران، یاد شده، ص۲۴۳.
(۶۶) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۴۸.
(۶۷) انقلاب مشروطیت...، رضوانی، یاد شده، ص۷۹.
(۶۸) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۷۶.
(۶۹) انقلاب مشروطیت...، یاد شده، ص۸۵.
(۷۰) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۳.
(۷۱) انقلاب مشروطیت...، یاد شده، ص۸۶.
(۷۲) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۴.
(۷۳) همانجا، ص۱۰۷.
(۷۴) همانجا، ص۸۷.
(۷۵) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۲۹۶.
(۷۶) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۲۲.
(۷۷) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۲۹۷.
(۷۸) همانجا.
(۷۹) همانجا، ص۲۹۸.
(۸۰) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۷۶.
(۸۱) همانجا، ص۷۳.
(۸۲) حیات یحیی، ج۲، ص۱۶.
(۸۳) همانجا. (۸۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۶۸.
(۸۵) همانجا، ص۷۲. (۸۶) همانجا، ص۷۶.
(۸۷) محمد صادق فخرالاسلام، بیان الحق و الصدق المطلق، تهران ۱۳۲۴ ق، ص۶۲۸.
(۸۸) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۱۲.
(۸۹) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۷۱.
(۹۰) همانجا، ص۸۸.
(۹۱) همانجا.
(۹۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۲۷.
(۹۳) همانجا، ص۳۷۸.
(۹۴) همانجا، ص۳۸۱.
(۹۵) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۷.
(۹۶) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۷۶.
(۹۷) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۲۷.
(۹۸) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۶۹.
(۹۹) همانجا، ص۲۶۱.
(۱۰۰) همانجا.
(۱۰۱) همانجا.
(۱۰۲) همانجا، ص۲۹۱.
(۱۰۳) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۲۸۶.
(۱۰۴) همانجا، ص۱۷۳.
(۱۰۵) همانجا، ص۱۷۳.
(۱۰۶) همانجا، ص۹۲.
(۱۰۷) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۲۲۰.
(۱۰۸) گزارش ایران، یاد شده، ص۱۸۵.
(۱۰۹) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۳۵.
(۱۱۰) همانجا.
(۱۱۱) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۶۸.
(۱۱۲) انجمنهای سرّی...، یاد شده، ص۷۶.
(۱۱۳) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۵۱.
(۱۱۴) همانجا، ص۴۶۵.
(۱۱۵) همانجا، ص۴۶۸.
(۱۱۶) همانجا، ص۴۶۹.
(۱۱۷) همانجا، ص۴۷۶.
(۱۱۸) همانجا، ص۴۷۵.
(۱۱۹) همانجا، ص۴۷۷.
(۱۲۰) همانجا، ص۴۷۶.
(۱۲۱) همانجا، ص۴۷۲.
(۱۲۲) همانجا، ص۴۷۹.
(۱۲۳) حیات یحیی، یاد شده، ج۲، ص۱۳۱.
(۱۲۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۸۲.
(۱۲۵) همانجا، ص۴۸۳.
(۱۲۶) همانجا، ص۴۸۸.
(۱۲۷) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۸۵.
(۱۲۸) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۷۸.
(۱۲۹) همانجا، ص۵۴۵.
(۱۳۰) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۵۸.
(۱۳۱) همانجا، ص۱۶۰.
(۱۳۲) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۶۸.
(۱۳۳) همانجا، ص۳۷۶.
(۱۳۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۷۷.
(۱۳۵) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۴۳۱.
(۱۳۶) همانجا، ص۴۱۶.
(۱۳۷) همانجا، ص۴۳۰.
(۱۳۸) همانجا، ص۳۷۵.
(۱۳۹) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۶۶.
(۱۴۰) همانجا، ص۳۶۹.
(۱۴۱) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۹۵.
(۱۴۲) همانجا، ص۲۷۳.
(۱۴۳) یحیی آرینپور، از صبا تا نیما، ج۲، ص۲۴.
(۱۴۴) گزارش ایران، یاد شده، ص۱۸۶.
(۱۴۵) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۲۶۵.
(۱۴۶) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۴۸.
(۱۴۷) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۵۱۹.
(۱۴۸) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۱۲.
(۱۴۹) همانجا، ص۲۲۷.
(۱۵۰) شیخ هاشم کاظمینی، شرف ایران و افتخار ایرانیان، تهران ۱۳۲۱.
(۱۵۱) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۲۵۶.
(۱۵۲) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۳۳۲.
|