|
پس از نیم نگاهی به بازتاب مشخصات دوران پیش از انقلاب مشروطه در آثار «روشنگران عصر ناصری»، به شرایط اجتماعی و سیاسی جامعهء ایرانی در آستانهء این انقلاب نزدیکتر بنگریم.
ضرورت این بررسی در آن است که تنها با شناخت نیروها و مختصات اجتماعی- سیاسی در آستانهء انقلاب مشروطه میتوان عمق و جهت دگرگونیهایی را درک کرد، که از آن پس تا به امروز تاریخ ایران را رقم زدهاند. زیرا هر چند که پس از انقلاب مشروطه و در دوران پهلوی نیروهای نوینی به عرصهء جامعه و سیاست ایران گام گذاردند، امّا در توازن قوای اجتماعی اثری تعیین کننده نیافتند و تأثیرشان از امواجی کوتاه در دریای متلاطم جامعهء ایرانی فراتر نرفت. از سوی دیگر منظرهء رنگارنگی را که ظهور سازمانها، احزاب و جریانات اجتماعی، مذهبی و سیاسی ترسیم کرد، محرّکهای اصلی این جامعه را در پس پردهای از تناقضات و شبههآفرینیها پنهان ساخته است.
در بارهء قدرت و سلطهء فزایندهء پایگاه حکومت مذهبی در نیمهء اوّل سلطنت ناصرالدین شاه سخن راندیم. اینک لازم است که با توجه به رویدادهای انقلاب مشروطه این نکته را دریابیم، که وقتی از «دستگاه حکومت مذهبی» در ایران سخن میگوییم، نباید انتظار داشت که این حکومت نیز مانند حکومت سیاسی، هیأت وزرا و یا سیستم اداری داشته باشد، چنین «سیستمی» در تاریخ طولانی تحول شیوههای کشورداری تکامل یافته است، در حالیکه «دستگاه حکومت مذهبی» همان ساختار تیول داری و عشیرتی ما قبل مدنی خود را همچنان حفظ کرده بود. مهم آنستکه ارادهء قوی این «دستگاه» را در جهت قدرت طلبی و حکمرانی بدرستی بشناسیم. ارادهای که به این شدّت در هیچیک از حکومتهای سیاسی موجود نبود و همین هم به شکست و عقب نشینی آنان در مقابل حاکمیت مذهبی منجر میگشت.
در این دوران در بالاترین پلهء قدرت مذهبی در ایران ملّا علی کنی را داریم، که پیش از این به او اشاره کردیم و در عتبات پس از شیخ مرتضی انصاری، دومین «ایرانی» که به قدرت رسید، میرزای شیرازی (عموزادهء پدر باب!) بود. او با «وسعت نظری» که داشت، به سرعت گوی سبقت از رقیبان ربود و سامِرِه را که پیش از آن دهکدهای بیش نبود، به پایتخت «عتبات عالیات» بدل ساخت. دولت آبادی (از شاگردان او) مینویسد:
«کم کم کار سامره به جای میرسد که روی توجه عموم شیعیان دنیا بدانجا گشته و وجوه سهم امام از هندوستان و ایران و قفقاز و هرکجا جعفری مذهب هست به سامره میرود.» (۱)
دستگاه رهبری شیعیان در نیم قرن دوران ناصری از همهء امکانات حکومت برخوردار بود و هر پیشوای مذهبی، بارگاهی برای خود داشت. قوهء قضاییه بکلی در قبضهء قدرتش بود و قوهء اجراییهء مذهبی در رقابت با «دیوانخانه» از میدان عمل وسیعی برخوردار بود. امین الدوله، صدراعظم مظفرالدینشاه در این باره مینویسد:
«در سالهای آخر پادشاهی ناصرالدین شاه و در دوران پادشاهی مظفرالدین شاه هرج و مرج و لجام گسیختگی در کار روحانیون به مراحل کمال رسید. در پایتخت و در هر یک از شهرهای ایران، یکی دو نفر از روحانیون عدهای از اوباش و ارانل را بدور خود جمع کرده، از انجام هرکار زشتی باک نداشتند.» (۲)
ساختار ملوک الطوایفی دستگاه حکومت مذهبی نباید بدین سادهاندیشی دامن زند، که این دستگاه را مانند هر دستگاه حکومتی دیگری در هرجای دنیا ارزیابی نکنیم. «روحانیون» ایران در این دوران، به مقامات و وظایف گوناگون یک دستگاه عظیم حکومتی را تشکیل میدادند که دهها هزار «حقوقبگیر» داشت، «مالیات» میگرفت و هیچ خرید و فروشی، و ازدواج و طلاقی بدون «شرکت» آنان صورت نمیگرفت و بالاخره بجز «لشگر اوباشان»، که نیروی سرکوبگرش بود، باید خیل عظیم طلبگان را نیز بعنوان «رعایای» این دستگاه ارزیابی نمود.
قدرت و ثروت متمرکز در دست مقامات بالای این دستگاه چنان بود که حتی دیگر در بند «زهدفروشی» نیز نبودند و همچون شاهانی بزرگ وکوچک، علناً از همهء «لذتها» و ثروتهای ممکن بهره داشتند. جالب است که «تاریخنگاران» دوران قاجار علاقهء خاصی به برشمردن تعداد زنان حرمسرای شاهان و علاقهء آنان به عیش و نوش نشان دادهاند. در حالیکه میتوان تصور نمود که در «اندرونی طبقهء جلیلهء روحانیون» که کلّ طلاق و ازدواج امّت در دستشان بود و هر بیوه زن جوان یا پیر مالدار را مِلک شخصی خود میانگاشتند، چه گذشته است!؟
برای نشان دادن قدرت مادّی پایگاه حکومت مذهبی در ایران به ذکر دو نمونه از «روحانیون متوسط الحال» اکتفا میکنیم. در احوال مجتهد همدان نوشتهاند:
«متمولترین و مالکتر از همه حاجی آقا محسن مجتهد است. او «سالی ۲۵۰۰۰ خروار گندم ضبط انبار دارد... که یک کرور (نیم میلیون ن.) تومان میشود.» «۲۰۰ هزار تومان نقد و املاک و اجارهء مستغلات شهری دارد، ۵۰۰۰ تفنگ مکنز با فشنگ دارد. ۳۰۰۰ سوار تفنگچی در املاکش حاضر دارد، زیادتر از ۳۰ زن دارد. (۳)
نمونهء دیگر، «روحانی اوّل» تبریز است که در انقلاب مشروطه نیز دستی از آستین درآورد. او آقا میرزا جواد مجتهد تبریز است که کسروی دربارهاش مینویسد:
«۱۶۰ هزار تومان نقد و ۲۰۰ پارچه ده داشت.» (۴)
برخلاف تصویری که «تاریخنگاران» بدست میدهند، حکومتگران مذهبی به هیچ چیز کمتر از «حاکمان ظالم قاجار» نبودهاند. با این تفاوت که در کتابهای تاریخ «رسمی» دربارهء رفتار و کردار حکمرانی «علما»، یافتن نمونه نیز مشکل است!
«آقا نجفی اصفهانی، که اشهر علمای آنزمان بود، برای تصرف ملک (سید ماربینی که در مجاور ملک آقا بود، او را متهم به بابیگری کرد و در روز روشن بتحریک این مجتهد ریاکار، این سید هشتاد ساله را، طلاب علوم دینی، بنام (بابی) قطعه قطعه کردند. در این جنایت بزرگ هیچیک از علما اصفهان، قم، طهران و مشهد اعتراضی نکردند و با وجودیکه همهء مردم اصفهان و حتی طهران و مشهد میدانستند که آقا قصد تصرف ملک آن سید را دارد، با اینحال، همه سکوت کردند و از ترس دم برنیاوردند.» (۵)
این «ترس» و «سکوت» که به کتابهای تاریخ نیز راه یافته، ناشی از قدرت خردکنندهء حکومتی است که در مقایسه با آن، دربار شاه بازیچهای بیش نبوده است. رفتار همین «آقا نجفی» با «شهردار» اصفهان معیاری برای مقایسه بدست میدهد:
«همین شخص، «آقا نجفی»، در سال قحطی معروف اصفهان، به طلاب علوم دستور داد، که محمد جعفر، رئیس بلدیهء اصفهان را به گناه اینکه گفته بود: مردم از گرسنگی میمیرند و آقای حجت الاسلام آقا نجفی، هزارها خروار گندم در انبارهای خود جمع کرده است. از عمارت بلدیه سرو پا برهنه بیرون بکشند و به فجیعترین وضعی به قتل برسانند و بدنش را برای عبرت دیگران بدرختی بیاویزند.» (۶)
جایی که با شهردار شهری به بزرگی اصفهان چنین رفتاری میشود، تکلیف مردم روشن است:
«حاجی سید ابوالقاسم زنجانی، که از جمله علمای متنفذ آنزمان بود، در زنجان، دو تاجر مشهور بازار... را متهم به بابیگری کرد و افرادی را واداشت که آنها را بطرز وحشتناکی کشتند، تا اینکه دیگر کسی جرئت نکند، مثل آندو تاجر، طلب حقهء خود را از آقا مطالبه نماید.» (۷)
«تاریخنگارانی» که وجود «بابیان» را عامل خشونت رهبران مذهبی قلمداد کردهاند، کمتر خیانتی که به حقیقت کردهاند، همین است که قدرت و منافع این پایگاه حکومت را در پرده گذاردهاند. این قدرت، در دورانی که از آن سخن میرود، بر چنان زمینهء اجتماعی و «اقتصادی» عظیمی استوار گشته بود، که از بسیاری جهات در تاریخ جهان کمنظیر است:
«در هر بلد از بلاد ایران از روحانی نمایان اشخاص بیسواد یا با سواد بعنوان حکومت شرعی در امور مردم دخالت نموده جز جلب نفع شخصی مقصودی ندارند و جمعی از مردمان شرور، خود را در لباس طلاب علوم دینی در آورده... خود را مقدس و واجب الاحترام شمرده، میگویند اهانت بما اهانت به مجتهدین و اهانت به مجتهدین اهانت به امام و اهانت به امام اهانت به پیغمبر و اهانت به پیغمبر اهانت به ذات... باریتعالی میباشد. پس اهانت بما اهانت به خداوند است... خدا داند که از این طایفه چه ظلم و ستمی به ضعفا میرسد چه مالهای محترم، چه عرضهای محتشم و چه جانهای عزیز که بواسطهء استبداد این طایفه بباد فنا میرود. چه خانها برچیده میشود تا اسباب عیش و عشرت آقا و آقازادگان مهیا گردد... مانع بزرگ اجرای عدل و داد در ایران، همین طایفهء عزیز بیجهت هستند که تا جان در بدن دارند نخواهند گذاشت، ملت بیدار شده پی بحقوق مشروعهء خود ببرد.» (۸)
کسروی بدرستی از «طلاب علوم دینی» بعنوان «سپاه شریعت» (۹) یاد میکند و دولت آبادی مینویسد:
«تمام مدارس مذهبی که موقوفات (دارند)... پر است از طلاب. نه سواد داشتن شرط طلبه بودن است و نه با دیانت بودن. بسیاری از دهاتیان تنبل به شهر آمده، در سلک طلاب درآمده از موقوفات مدارس امرار معاش مینمایند. گاه میشود، یک شخص در تمام مدت عمر به عنوان طلبگی در مدرسه حجره دارد و چون از دنیا میرود حجرهء مزبور به ضمیمهء سهم او از موقوفه مانند میراث به پسرش میرسد.» (۱۰)
«بسیاری از اراذل و اوباش در لباس طلبگی درآمده همه کار میکنند غیر از تحصیل. همه چیز دارند غیر از دیانت... طلاب کار میرغضبی و فراشی نموده، بر تنفر خلق از نوع خود میافزایند.» (۱۱)
همهء «تاریخنگاران»، ورشستگی اقتصادی و فزونی ستمگری دربار و حکّام را عامل عمدهء ظهور انقلاب مشروطه دانستهاند. در حالیکه مردم ایران پیش از این نیز دردکش این «بلایا» بودهاند. وانگهی تسلط «مذهب مسلّط» در این دوران چنان عمیق و همه جانبه بوده است که اصولاً جایی در ذهن «امّت» برای پرداختن به چیز دیگری بجا نمیگذاشت! بقول کسروی:
«ایرانیان در آنروز، خو باین آلودگیها و بدیها گرفته بودند، و جز از این زندگانی به زندگانی دیگری گمان نمیبردند.» (۱۲)
«به هر شهر و دهکدهای بساط «ملابازی» گسترده است. یکی مسألهگوست، یکی مرثیهخوان است؛ یکی قلندر که «اسم اعظم» را روی کاغذ نوشته و میفروشد، اسمی که «ولدالزّنا نمیتواند ببیند.» (۱۳)
این «امّت» چنان مشغول بجا آوردن مراسم مذهبی بود، که اصولاً وقت و فرصت پرداختن به چیز دیگری را نداشت! کسروی در بارهء «گذران امّت» در این دوران مینویسد:
«ایرانیان که شیعی میبودند، اگر حساب کنیم، بیگمان یک چهار یک سال را با کارهای کیشی به سر دادندی. سینه زدندی، نالیدندی، گریستندی، زیارت عاشورا خواندندی، به دعای ندبه پرداختندی، در پایمنبر نشسته گوش به «فضایل اهل بیت» دادندی، پول گردآورده بزیارت رفتندی. گذشته از اینها یک رشته کارهایی بنام «تبرّی» داشتندی. هر سال نهم ربیعالاول را عید گرفته و بازارهای را بستندی، و خرد و بزرگ بکاری بیخردانهای برخاستندی. بنوشتهء (علامه) مجلسی، در آن سه روز به کسی گناه نوشته نشدی.»! (۱۴)
تصوّر این را که «امّت برگزیدهء الهی» در این «کارناوال توحش» چهها میکرد، به قدرت تخیل خواننده وامیگذاریم!
قدرت و برّندگی «سپاه شریعت» در دوران مورد بحث چنان بود، که گذشته از وصول «مالیات مذهبی» برای وصول هر نوع «طلب» و یا «مالیات» دولتی نیز این «برّندگی» را کرایه میدادند!:
«دیر گاهی است سیادت و انتساب به خانوادهء رسالت، برای تن پروران بهترین وسیلهء تکدّی گردیده... جمعی از سادات دارای صفات فوق تن به بیشرفی داده، بسختی از مردم طلب نموده از راه سیادت کسب معاش میکنند و عنوانشان گرفتن حق مشروع خویش است از کسانیکه خمس آل محمد (ص) بر ذمهء ایشان بوده باشد... کار بجایی رسیده که اعیان و اشراف و تجار و اشخاص متمول که با مردم داد و ستد دادند برای وصول مطالبات خود از بدهکاران، نوکر سید نگاهداشته مأمور انجام این خدمت مینمایند. حتی در خزانهء دولت هم برای وصول بقایای مالیاتها از حکام معزول، نمونهای از آن سادات دیده میشود که دیدار او در چشم بدهکاران دولت، اثر دیدار ملک الموت را دارد. مانند سید جواد خزانه که سید رسمی خزانهداری است.» (۱۶)
برای هر ایرانی مکانیسم مظاهر «تبلیغی» رهبری شیعه با استفاده از مسجد و تکیّه و امامزاده و خانقاه و قبرستان و دیگر «بلندگو»های تبلیغی، روشن است. از اینرو تنها به پدیدهای در نیمهء دوم دوران قاجار اشاره میکنیم و آن «تکیهء دولت» است. «تکیهء دولت» ساختمان عظیمی بود، در نزدیکی ارک سلطنتی که به خرج دولت از مهمترین پایگاههای «تبلیغی» حاکمیت مذهبی بشمار میرفت. تو گویی همهء «نهاد»هایی که در بالا ذکر شد کم بود، دولت نیز باید در «اشاعهء اسلام» دخالت میکرد!
دربارهء «تکیهء دولت» همین بس که گنجایش آنرا ۲۰ هزار نفر نوشتهاند (۱۷) و با توجّه به جمعیت ۲۰۰ هزار نفری پایتخت میتوان تصور نمود که از چه «جاذبه»ای برخوردار بوده است. در آن تعداد روضهخوانان «به پنجاه و شصت نفر بالغ میگردد، که بنوبه روزی چند نفر به منبر میروند.» (۱۸) «تکیهء دولت» منحصر به پایتخت هم نبود و نظیر آن «در همهء شهرهای ایران برپا بود»! (۱۹)
با توجه به قدرت و نفوذ خردکننده و فراگیر حاکمیت مذهبی در همهء زمینههای حیات اجتماعی در ایران آنروزگار، پرسیدنی است که در این چنین جامعهای چه جای انقلاب، آنهم انقلابی به عظمت انقلاب مشروطه؟ افکار جدید و آرمان خواهی میهن دوستانه از کجای جامعهای که زیر چنین قدرت هیولاوشی به خفقان دچار آمده بود، باید رشد میکرد و به نیروی اجتماعی بدل میگشت؟
واقعیت اینستکه هر چند دستگاه حاکمیت مذهبی به قدرتی بینظیر دست یافته بود و حتی دربار را در زیر سایهء سنگین خود داشت، امّا نه تنها قدرت بلعیدن جامعهء ایرانی را نداشت، که قطب ایرانی و ضد اسلامی در جامعه نیز از سوی دیگر به اعتماد بنفس و رشدی فزاینده دست یافته بود و همین بود که این حاکمیت را به مبارزهای بر سر مرگ و زندگی فرامیخواند.
البته یافتن شواهدی برای این واقعیت در آثار «رسمی» تاریخی که درست برای پنهان ساختن همین تضاد به رشتهء تحریر در آمدهاند، کار آسانی نیست! با اینهمه نقش رهبری مذهبی در روند اضمحلالی ایران چنان آشکار بود، که کسانی در حدّ توانایی خود زبان انتقاد بر این رهبری میگشودند. از جمله در «انتقادنامهء میرزا ابراهیم بدایعنگار» بسال ۱۲۸۹ ق آمده:
«اگر ملت است چیزی از او باقی نمانده است، مگر چهار آخوند و پیشنماز، و چهار دسته سینهزن و سنگزن و پیلباز... و ده دوازده هزار روضهخوان و شبیهخوان به صدای بد آواز.» (۲۰)
از سوی دیگر برخورد با مظاهر پیشرفت اروپایی میزان عقبماندگی ایران را بنمایش گذارده، از «ابهت معنوی» رهبری مذهبی میکاست. بعنوان نمونه هنگامیکه دوربین عکاسی به ایران آورده شد، «حکیم دانشمند» و «نمایندهء عالیقدر حکمت گذشتگان»، ملا هادی سبزواری، «عکاسی» را مخالف قوانین ارسطویی اعلام داشت و «وقتی عکس خود او را برداشتند، انگشت حیرت به دندان گرفت.» (۲۱)
این بود که رفته رفته «حنای علم و دانش علمای عظام» حتی در میان امت چشم و گوش بسته نیز رنگ میباخت و تنها به کمک دستگاه عظیم تبلیغی بود، که چرخ تحمیق میتوانست به چرخش خود ادامه دهد. کسانی به مسخره در میآمدند که:
«علمای معتبر و مجتهدین ما که بیست سال درس خوانده و تحصیل کردهاند، میگویند، کسی معنی قرآن را نمیداند، مگر شخصی که دو دست او از دست امام باشد.»! (۲۲)
طبیعی است که کسانی از جناح مترقی دربار نیز، با همهء شیعهزدگی، به علت مسئولیتی که در اضمحلال ایران متوجه خود میدیدند، سردمدار حمله به «روحانیت» بودند. از جملهء این کسان میتوان از همان فرهاد میرزا معتمدالدوله (عموی شاه) نام برد که به ملا علی کنی، بزرگترین مجتهد پایتخت پیغام داد:
«شما میشمارید ما را از اهل حکومت و ظالم و حرام خور... امّا شما در خانهات خمهای شراب و آلات و ادوات تقطیر شراب و تبدیلش به جوهر و عرق موجود و میتوانم از خانهات بیرون بیاورم و رسوای خاص و عامّت کنم...» (۲۳)
از ناظران خارجی که ضعف ذاتی رهبری مذهبی را در عین قدرت فزایندهاش دریافتهاند، یکی همان گوبینو است که در میانهء عمر ناصری نوشت:
«ناصرالدین شاه درصدد ترفیع قدر و منزلت آخوندها برآمد و به آنها القاب و امتیازات داد و حتی برای اینکه نفوذ آنها را در عامه زیاد نماید، سالی یکمرتبه به ملاقات بعضی از آنها میرود، ولی این اقدامات تأثیر کامل نمیبخشد و گرچه آخوندهای امروز نسبت بدورهء فتحعلیشاه و محمد شاه خیلی نفوذ دارند، ولی در ذهن عامه، نسبت به آنها بیاعتمادی و بدبینی پیدا شده است... روزی خواهد رسید که بکلی از آنها رو برگردانند و بهیچ قدر و قیمتی حاضر نیستند، که زیر بار نفوذ آخوندها بروند.» (۲۴)
البته چنانکه خواهیم دید، قدرت دستگاه حکومت مذهبی عظیمتر از آن بود، که از چنین «انتقاداتی» به لرزه درآید. وانگهی سرنگون ساختن آن به نیروی اجتماعی عظیمی نیاز داشت، که پس از سرکوب جنبش بابی، برآمدن آن غیرممکن مینمود، با اینهمه مهم است که با تکیه بر قطب مخالف این حاکمیت، آن تضاد عمدهای را دریابیم، که محرک اساسی انقلاب مشروطیت گردید.
* * *
در نیمهء دوّم دوران قاجار، دو سه دههای از شکست جنبشی که میرفت تا ساختارهای حکومتی در ایران را درهم شکند، میگذشت و قدرت سیاسی و اجتماعی در دست دو پایهء حکومت قرون وسطایی تثبیت گشته بود. بدین سبب نیز ایران نه تنها از ورود به گردونهء پیشرفت جهانی بازماند، بکه با سرعت نیز بسوی اضمحلال پیش میرفت. قحطیهای موسمی و بیماریهای واگیردار و بالاخره کشتارهای پیاپی در کوران تشنج اجتماعی، جمعیت کشور را تقلیل داده، روند تجزیهء ایران، که از دوران فتحعلیشاه آغاز گشته بود، ادامه مییافت.
پس از جنگ ایران با روس که به از دست دادن یک ششم خاک ایران منجر گشته بود، در دوران ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه در شمال، جزایر آشورده (۱۲۵۶ ق) ، ماوراءالنهر و خوارزم (۱۲۷۴)، تاشکند (۱۲۸۲) بخارا (۱۲۸۴)، سمرقند (۱۲۸۵)، خیوه (۱۲۹۹)، مرو (۱۳۰۳)، در شرق، سرزمین افغانستان و ایالت هرات (۱۲۷۳)، قسمت مهمی از بلوچستان (۱۲۸۰) و در جنوب، بحرین و در غرب، قسمت اعظم کردستان به تصرف روس، انگلیس و عثمانی درآمد.
در هر کشور دیگری بنیان حکومتی چنین ناتوان به غریوی از سوی خلق بر باد میرفت. امّا اسفا که در ایران وضع دگر بود. تا آنجا که ناتوانی و کوتاه دستی حکومت سیاسی، داور تاریخ را بدین وامیدارد اصولاً مسئولیت این روند اضمحلالی را متوجه این حکومت نبیند. زیرا مسئولیت حکومت، زمانی معنی مییابد، که توانایی حکومت کردن نیز داشته باشد!
کتابهای رسمی تاریخ یکصدا مسئولیت اضمحلال ایران را به «ظلم طایفهء قاجار» و «دربار فاسد و مستبد» نسبت میدهند. امّا در شرایطی که حاکمیت مذهبی، از روستاهای دور افتاده تا درون حرمسرای شاه را قبضه کرده بود و نفوذ دربار ناصرالدین شاه از ورای دیوارهای ارک فراتر نمیرفت، این مسئولیت را تنها به گررن دربار انداختن، جز شبههآفرینی هیچ نیست. درباری که مهمترین مشکلاش تأمین هزینه مالی برای به زیارت بردن حرمسرای شاهی بود و شاهی که هر بار برای مسافرت به اروپا پول قرض میگرفت، شاه «ممالک محروسهء ایران» نامیدن، تعارفی بیش نیست. اینقدر هست که ناصرالدین شاه بر همین باریکهای که حکم میراند، مسلّط بود و نقش خود را خوب بازی میکرد.
از آنجا که دربار و اصولاً حکومت سیاسی ایران چه در دوران قاجار و چه در دوران پهلوی از سوی تبلیغات گستردهء حاکمیت مذهبی، عامل عمدهء عقبماندگی کشور شناسانده شده و این تبلیغات به محور اساسی شیعهزدگی ایرانیان بدل گشته، بررسی مختصر ماهیت دستگاه حکومت در طول نیم قرن سلطنت ناصرالدین شاه بیفایده نیست. این بررسی را از نگاهی به رأس این هرم، یعنی خود شاه آغاز و به کل دستگاه حکومتی و فلسفهء وجودی آن گسترش میدهیم.
چنانکه پیش از این نیز اشاره شد، موقعیت شاهان این دوران را چه از نظر شخصیت فردی و چه بعنوان «رأس هرم حکومتی»، تنها در چهارچوب دوگانگی شخصیت «ایرانی مسلمان» میتوان درک نمود. اینان حکومتگرانی بودند که از یک سو بعنوان «صاحب مملکت» بطور طبیعی میبایست در خدمت به «رعیت» گام بردارند و از سوی دیگر برای حفظ موقعیت شکنندهء خود به زور و خودکامگی متوسل میشدند.
ناصرالدین شاه خود نمونهء بارز چنین دوگانگی بود. از یک سو مذهب زدگیاش باعث میشد، که مثلاً پای پیاده از قصر شاهی به خانهء ملا علی کنی بیاید، تا تعبیر خواب نیمه شب خود را از او بپرسد و از سوی دیگر در طول نیم قرن سلطنتش بارها و بارها به اقداماتی دست زد که مجموعهء آنها رفته رفته چهرهء ایران را دگرگون ساختند و مقام او را بعنوان پادشاهی پیشرفت طلب تثبیت نمودند! از طرفی مردی بود، برخوردار از هوش و استعدادی قابل توجه که پنجاه سال سلطنت بر کشوری مانند ایران، با ویژگیها و توازن قوای متغیّر، نشانگر آنست و از سوی دیگر استعدادش را در این صرف مینمود، که مثلاً سفرنامه بنویسد و یا شعر بگوید. رباعی زیر مذهبزدگی عمیقاش را آشکارتر میسازد:
آدم نه به گندم چنان راغب بود
میخواست بهانهای که آید به نجف
شوق دگرش به جان و دل غالب بود
مقصودش علی بن ابیطالب بود
پس از آنکه در نیمه شب تاجگذاری کرد، (چون ستارهشناسان این ساعت را «ساعت بسیار خوبی تشخیص داده بودند (۲۵) امیرکبیر را نه تنها بعنوان صدراعظم، بلکه بعنوان نمایندهء شخص خودش اعلام داشت و چنان به او علاقمند بود، که حتی پس از خلعش نامههای فدایت شوم به کاشان روانه میکرد. پس از خلع میرزا آقاخان نوری مدتی صدراعظم انتخاب نکرد و خواست که خود زمام امور را بدست گیرد.
هنگامیکه سپهسالار را به صدراعظمی برگزید، امید بسیاری به او بسته و دستش را برای هر نوع اصلاحی باز گذاشت. بویژه سفرش به اروپا تأثیری تکاندهنده بر او نهاد و مصمم بود، اقداماتی اساسی در ایران صورت دهد. بسال ۱۲۹۸ ق. پس از خلع سپهسالار، امینالدوله را مأمور ساخت، طرح پیشنهادی میرزا ملکم در بارهء ایجاد وزارتخانههای نُهگانه و وزیران مسئول را به اجرا در آورد و چنان پیگیر این کار بود، که امینالدوله نوشت:
«شاه بیاندازه میل دارند که کارها را رونق و انتظامی بدهند... حتی آن حقوقی را که پادشاهان عصر ما در مقابل سختی و سماجت آزادیطلبان ملک خود به اصرار حفظ کرده، جان خود را به خطر انداختهاند، این پادشاه ما داوطلبانه تفویض میکنند و خریت و حمق کارگذاران مملکت چنین مساعدت را بیحاصل، بلکه علت تعطیل امور قرار میدهند.» (۲۶)
در بارهء «مجلس امینالدوله» و قدم عظیمی که میتوانست در جهت رفرم دستگاه سیاسی بردارد، همین بس که: «خصلت قانونگذاری داشت. مجلسی بود دارای مصونیت سیاسی و با مسئولیت تنظیم نقشههای اصلاحات مملکتی. و هرکس آزاد بود هر فکر و نقشهای دارد برای مطالعه به آن مرجع عرضه بدارد.» (۲۷) البته انگیزهء چنین اقداماتی را نه در «هوسهای ملوکانه»، بلکه از جمله در تحقیری باید دانست، که کشورهای اروپایی نسبت به ایران عقب مانده روامیداشتند! این برای ناصرالدین شاهی که در ایران در هرجا و از هرکس تملقات بیحساب میشنید و خود را مالک جان و مال «رعایای ممالک محروسهء ایران» میانگاشت، سخت بود که مثلاً هنگامیکه به بیسمارک پیشنهاد بستن پیمان نمود، او را ردّ کرد:
«مقصود شاه روابط با آلمان بود. بیسمارک گفت: هروقت شما پنجاه هزار نفر آنطور که ما بپسندیم قشون داشته باشید، من حاضرم عهدنامهء صلح و جنگ با ایران ببندم.» (۲۸)
بدین ترتیب عقیم ماندن کوششهای اصلاحطلبانهء ناصرالدین شاه را نمیتوان چنانکه آدمیت ادعا میکند در «ورشکستگی ذاتی نظام سیاسی حاکم» (۲۹)، بلکه در وجود قدرت مذهبی رقیب دانست، که هر قدمی در راه اصلاحات به تضعیفاش منجر میگشت. نمونه آنکه، شاه در رمضان ۱۳۰۵ ق فرمانی صادر کرد، «مبنی بر امنیت مال و جان و اختیار افراد در بکار انداختن سرمایهء خویش».
ماجرایی که بدنبال آن در «سلام عام» رخ داد از هر لحاظ قابل تعمق است:
«شاه در سلام عام نیز مضمون فرمان را تکرار کرد، که احدی اختیار تعدّی به جان و مال مردم را ندارد. یکی از درباریان گفت: هیچکس چنین حقی را ندارد، مگر اعلیحضرت پادشاه. شاه حرفش را قطع کرد و اعلام نمود: نخیر، شاه هم حق ندارد.»! (۳۰)
آری، در درجهء اوّل این ورشکستگی نظام اجتماعی در زیر تنهء سنگین «فرهنگ» قرون وسطایی بود، که به چنین اصلاحاتی مجال نمیداد. این تازه گذشته از قدرت ارتجاع مذهبی است که مستقیم و غیر مستقیم مانع اصلی هر قدم اصلاحی است:
«گویا عدهای نزد پادشاه سعایت میکنند و او را از وضع قوانین میهراسانند. چنین وانمود میکنند که قانونگذاری مخالف دین اسلام است و از اقتدار سلطنت هم میکاهد.» (۳۱)
جالب است که خود ناصرالدین شاه نیز بر روند اضمحلالی ایران آگاه بوده است و ماجرای زیر اینرا به طرز بارزی نشان میدهد:
«گویند در سفر عتبات در طاق کسری شاه گفته بود، من عادلترم یا انوشیروان؟ پس از تملقات، حضار گفته بودند: شما. شاه میگوید: چاپلوسی گفتید، لکن من عادلترم. انوشیروان مثل بوذرجمهر در اطرافش بودند و در اطراف من شماها هستید.» (۳۲)
از این فراتر، ائتلاف ناصرالدین شاه با رهبری مذهبی، ائتلافی بود نه از سر نادانی و چنانکه شواهد و گفتههایش نشان میدهد، او به درستی بر قدرت «رقیب» آگاه بوده است. از جمله «تحلیل» او از «جنگ ایران و روس» نشانهء این شناخت است. ناصرالدین شاه در گیر و.دار «جنبش تنباکو»، در نامهای به نایبالسلطنه نوشت:
«هنوز آن فقرهء جهادیهء علمای کربلا و نجف که آمدند طهران و فتحعلی شاه بیچاره را واداشته با دولت روسیه به جنگ و جدال انداخته از نظرها دور نشده است و هرچه دولت ایران تا به حال میکشد از نتیجهء همان نصایح علمای آنوقت کربلا و نجف است.» (۳۳)
درست همین قدرت مخرّب دستگاه حاکمیت مذهبی، هر بار او را وامیداشت، برای حفظ خود، امیرکبیر و سپهسالار و دیگر اقدامات اصلاحی را قربانی کند. فاجعهانگیز، تسلّط فلج کنندهای بود که نه تنها جامعه را به خفقان دچار ساخته بود، بلکه درباریان را نیز تا سطوح بالا در قبضهء قدرت فسادانگیز خود داشت و خشونت اجتماعی و فرومایگی انسانی را تشویق میکرد.
نمونه بدست دهیم. یکی از دولتمردان این دوران، محمد حسنخان اعتمادالسطنه (صنیع الدوله) از اولین تحصیلکردگان دارالفنون بود. چهار سال در پاریس بسر برده، در مقام «پیشخدمت خاصّ و وزیر انطباعات و اطلاعات» از سرآمدان جامعهء ایران محسوب میگشت. مختصر آنکه، تنها نام آثاری که به او منسوب است، صفحهای را پر میکند! با این وصف جالب است، نمونهوار ببینیم، فرومایگی و خشونت اجتماعی بحدّی بوده، که اعتمادالسلطنه نه تنها از «بالا کشیدن» سهم ارث برادرش شرمسار نبوده، که آنرا با افتخار در معروفترین کتابش «صدرالتواریخ» نقل نموده است:
«من بعد از فوت پدر خود، با برادر خود مرحوم عبدالعلی خان ادیب الممالک که طریقهء شیخیه داشت در باب ارث مرافعه داشتم و مرحوم آقا سید صالح (عرب) چون با کلیهء شیخیه نهایت مغایرت داشت او را بجهت مرافعه و محاکمه انتخاب کردم که ارث را بمن واگذار کند و همین طور هم مقصود حاصل شد.» (۳۴)
همین نمونه کافیست تا به خوبی مکانیسم فسادانگیز تسلّط ملایان را دریابیم. پیش از این به مذهبزدگی ناصرالدین شاه اشاره کردیم. در اینجا قابل ذکر است که او تازه در مقایسه با دیگر «دولتمردان» ایران «دماغش از خرافات صاف و پاک بود» (۳۵) مذهبزدگی و خرافات گرایی بدون استثنا گریبانگیر همهء درباریان بود و به اشکال گوناگون به ظهور میرسید:
«رجال دولت اغلب بیمرشد نیستند و تقریباً مرشدداری هم جزو تجملات شده... میرزا یوسف خان مستوفی الممالک که صدراعظم است مرید درویشی است بابا نام.» (۳۶)
از این گذشته در مملکتی که «فلسفهء سیاسی» رایج حکم میکند:
«هرگاه به سلطان عادل دسترس نباشد و نظم منحصر به سلطان غیر عادل شود، باز تکلیف مسلمین تمکین و اطاعت است.» (۳۷)
چرا باید مثلاً ناصرالدین شاه بکوشد «سلطان عادل» باشد؟ و یا هنگامیکه «زمامداران واقعی جامعه» به شاه اندرز میدهندکه:
بباید کشت هر یک چند گرگی / به زاری، تا دگر گرگان گریزند
چه جای رفتاری انسانی و نوعدوستانه است؟
با بررسی «فلسفهء سیاسی حکومت» است که میتوان نشان داد، تسلّط مذهب قرون وسطایی چه نقشی در بازداشتن ایران از تحرّک اجتماعی و سیاسی داشته است. در «فلسفه سیاسی اسلام» چگونگی رفتار حکومت بروشنی مطرح گردیده است. از جمله در «مشکوة محمدی» از «اندرزنامه»های این دوران میخوانیم:
«شرط حکمرانی ترساندن قوم است به سختگیری و آزار». و یا پادشاه «در اقدام به کارها حتماً باید از تفأل و تطهیر و حکم منجم... و رویا» یاری جوید. (۳۸)
از این نظر اگر شاهان قاجار قدمی در جهت مخالف این «فلسفه» برداشتهاند، در خور ستایش است و «سختگیری و آزار»شان را باید «ضرورت زمانه» بحساب آورد و انتقاد را متوجه «فرهنگی» دانست، که چنین رفتاری را نه تنها توجیه، بلکه توصیه مینمود!
از همین دیدگاه نیز جالب است که مثلاً همان اعتمادالسلطنه، فلسفهء حکومت و سلطنت را چنین بیان میداشت:
«سلاطین بهیچوجه با ما مردم طرف نسبت نیستند و نباید به غرور خدمت، با آنها جسارت کرد. سلطنت به اختیار شخصی نیست که هرکس به آن قایل شود. این رتبه مخصوصاً بسته به افاضهء الهی است که در میان چندین کرور نفوس، یک نفر برانگیخته میشود، پس با چنین کس نباید طرف شد و با او جسارت نباید کرد، که ستیزهء سلطان، مثل ستیزه با قهر و غضب الهی است.» (۳۹)
با توجه به چنین «اندرزگویان» و انتظاری که «جامعه» از شاه داشت، اصولاً میتوان برای شاهان قاجار و بویژه ناصرالدین شاه طینتی پاک قایل بود و او را حتی در شمار مصلحان اجتماعی ایران بحساب آورد، که در« حدّ توانایی» در این راه کوشیده است! دربارهء این ارزیابی که در وهلهء اوّل دور از ذهن بنظر میرسد، زمانی میتوان بهتر اندیشید که فقر فرهنگی و «قحط الرجالی» را در نظر گیریم، که به موازات اقتدار فزایندهء حاکمیت مذهبی بر جامعهء ایرانی سایه افکنده بود. سخنی که در بازجویی از قاتل ناصرالدین شاه، به میان آمد، از این لحاظ گویاست:
«حاجی کاظم ملک التجار... به ملاقات او (میرزا رضا کرمانی) رفته در ضمن صحبت میپرسد، کدام انوشیروان عادلی را پشت دروازهء طهران سراغ داشتی که ناصرالدین شاه را کشتی؟ میرزا رضا از شنیدن این سخن سکوت عمیقی کرده، زان پس میگوید: در این چند روزه در میان همهء سخنها که از زبان هرکس شنیدم سخنی به این درستی نشنیده بودم.» (۴۰)
کلام آخر در بارهء «فلسفهء سیاسی» حکومتهای ایران پیش از انقلاب مشروطه اینکه، هرچند «فرهنگ» اسلامی در جهت تشویق خودکامگی، وجه غالب را در تعیین عملکرد این حکومتها تشکیل میداده است، امّا چنانکه پیشتر هم اشاره شد، شاهان قاجار از سوی دیگر خود را وارث تاج و تخت و سنت پادشاهان ایران باستان نیز میدانستهاند، و بنا بر این سنت که هر پادشاه بزرگی مانند انوشیروان، بزرگمهری را در کنار خود داشته و با مشورت و رأی بزرگان و هوشمندان حکومت میکرده است ، در پی جلب و نصب سرآمدان جامعه به مقامات درباری نیز بودهاند.
یکی از اقدامات نافرجام ناصرالدین شاه در همال اوان سلطنتش (۱۲۷۶ ق) تشکیل «مصلحت خانه» بود، تا «عقلای مملکت آنچه برای منافع مملکت و صلاح امور خلق تدبیر نموده باشند در آن مجلس بیان نمایند.» «مصوبات مجلس که به امضای پادشاه برسد «حکم مطلق دولت» را خواهد داشت و لازم الاجراست.» (۴۱) میدانیم که کار این مجلس، دو سال هم به طول نکشید و در همان دو سال هم، کاری از پیش نبرد. علت واقعی آنرا نیز باید در دست بستگی دربار از حکومت بر کشور جستجو کرد. مثلاً بر اساس پیشنهاد مجلس، «مجلس تحقیق مظالم» تشکیل گشت. کافی است به «شکایتی از شیرازیان» به این مجلس نگاه کنیم، تا درماندگی دولت را در مقابل «وکلای شرع » دریابیم:
«چندی است متقلّبان شیرازی، رسم کردهاند، که املاک خراب خود را... میفروشند، وقتی که خریدار زحمت کشیده، آباد میشود، مدعی میشوند، که این ملک وقف بوده و ما قبل از فروختن به زن و بچهء خود صلح کرده بودیم و به وکالت وکلای شرع که غالباً متقلب هستند، ادعای خود را ثابت نموده، ملک را مالک (میشوند).» (۴۲)
دست بستگی فرهنگی «نهادهای حکومتی» از این هم فاجعهانگیزتر است. از جمله دارالفنون بعنوان «پرورندهء نسل جدید ایران» ستایش شده است. در حالیکه نگاهی دقیقتر به آن تصویری کاملاً دیگر بدست میدهد. بر این نکته از اینرو تأکید میکنیم، که بسیاری «تاریخنگاران» بیعلاقگی ناصرالدین شاه را و یا حتی ترس او که «مبادا شاگردان جمهوریپرست و بیدین ببار آیند» (۴۳) عامل ورشکستگی معنوی دارالفنون قلمداد کردهاند.
کل شاگردان دارالفنون در اوان کار حدود ۱۰۰ نفر بود. (در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه به ۳۰۰ نفر رسید)! مهمتر از کمّیت ناچیز شاگردان، کیفیت اخلاقی آنان است، که بنبست معنوی ایران را بازتاب میدهد:
«اعیان زادگان نازپرورده، تصور میکنند دارالفنون هم مکتب خانه خصوصی آنهاست و رؤسا و معلمین آن، لَلِهها و معلم سرخانههای ایشان... به امر دولت ده نفر فراش قرمزپوش با چوب و فلک معمولی آن عهد به دارالفنون فرستاده میشوند که اعیانزادگان خلافکار را فراشان دولتی با چوب و فلک سلطنتی تأدیب نمایند.» (۴۴)
تعمیم درماندگی فرهنگی دارالفنون به کل نهادهای حکومت و «دولتمردان»، از شاه تا حکّام ولایات و شهرها کمک میکند، تا دریابیم، چرا آنان در اکثریت خود جز ظلم و بیداد نمیدانستهاند؟ اینان خود اسیر خودکامگی شیعهگری، برای «عوام» اصولاً ارزش انسانی قایل نبودند که رعایت حالشان را کنند.
در جامعهای که تیغ «نهی از منکر» هر فرد «امت» را به خشونت ترغیب میکند، با توجه به آنکه دستگاه حکومت نیز تحت قیمومت رهبری مذهبی قرار داشت و تافتهای جدا بافته از جامعهء شیعهزده نبود، شقاوت حکمرانان قاعده است و نه استثنا.
حتی اگر شقاوت حکومتگران، «توشهء آخرت»شان را سنگین میکرد، بایستی فضای جامعهء ایرانی غیر از آن میبود که بود. آن حاکمی که رعیت را آنقدر چوب میزد تا مالیات درآمد نکردهاش را بپردازد و دست آخر او را به درختی میبست تا رهگذران یک شاهی یک شاهی مالیات مزبور را بپردازند، مسلماً از مکافات این جهانی که هیچ، از عقوبت آن جهانی نیز ترسی نداشته است و تنها بدین پشتوانه چنین میکرد که «آخرت»اش را عمامه بسری تضمین خواهد کرد!
بدین جهت بدون هیچ تردیدی میتوان چنین جمعبندی نمود که عامل عمدهء فساد و خودکامگی حکومت سیاسی در آن بود که حکومتگران خود را تنها در مقابل حاکمیت مذهبی مسئول میدانستند و بس. خاصه آنکه بخش قابل توجهی از وابستگان به دستگاه حاکمیت مذهبی با همهء «نفرتی» که از «اربابان ظلم» داشتند، از این ابا نکردهاند که جیرهخوار دستگاه دولت نیز باشند. (در حالی که برعکس برخی از دولتمردان قاجار و شاهزادگانی که به «ارباب عمامه» پیوستند، طبیعتاً منصب دولتی خود را از دست میدادند). از اینروست که خیل عظیمی از «خدمتگذاران» دولتی را نیز باید در واقع بعنوان عاملان حکومت مذهبی بشمار آورد. در این زمینه کسروی نمونهء جالبی بدست میدهد، که بیشک موارد مشابه پرشماری داشته است:
«سیّد آهنتاب خلخالی... نیز یکی از نیرنگ بازان میبود، که از آغاز جوانی بعنوان اینکه آهن تافته را با دست برمیدارد و گزند نمییابد، خود را به دربار مظفرالدین شاه بسته، پول گزافی در مییافت.» (۴۵)
تنها در کشوری با ویژگیهای ایران آنروزگاران بود، که کسی چون «سید آهنتاب» میتوانست در خدمت حاکمیت مذهبی به تحمیق تودهها دست زند و از حکومت مواجب بگیرد!
برای خوانندهء دقیق روشن است که هدف از نشان دادن وابستگی فلجکنندهء حاکمیت سیاسی به حاکمیت مذهبی، توجیه خودکامگی دربار و شاه نیست، بلکه برعکس نشان دادن آن تمایل بالقوهایست که حکومت سیاسی را به سوی اصلاحاتی و اقداماتی در جهت نوسازی ایران وامیداشت. چنانکه پیشتر گفتیم این تمایل خصلت ذاتی حاکمیت سیاسی است، مهم آنستکه دریابیم، این تمایل در شرایط آنروز ایران اگر در نطفه خفه نمیگشت، تنها به شکل مذبوحانه و مسخ شدهای امکان بروز مییافت. نمونهای بدست دهیم: یکی از «اقدامات» اواخر دوران ناصرالدین شاه کشیدن خط «ماشین دودی» از پایتخت به «شاه عبدالعظیم» بود. مهندس بلژیکی مأمور این کار، تنها زمانی به انجام آن موفق شد که با دادن رشوه به ملایان از تکفیرش جلو گرفت و توانست با اختصاص دادن یک واگن به «حضرات علما» (پشت واگن سلطنتی) رضایت آنان را جلب کند. تازه این در مورد اقدامی بود، که با به زیارت بردن جماعت به تعمیق مذهب زدگی خدمت میکرد!
* * *
آنچه که شناخت جامعهشناسانه از حاکمیت مذهبی را دشوار میسازد، اینستکه هر دو دستگاه حکومت در ایران، بر یک «مردم» حکم میراندند و بدین لحاظ نیز با آنکه هر یک عرصهء ویژهء خود را داشتند، در بیشتر زمینهها نیز در عین همکاری به رقابت نیز دست مییازیدند.
بعنوان نمونه میتوان از سیاست خارجی نام برد، که ظاهراً در «قبضهء قدرت» دربار بود، امّا روابط مستقیم «آقایان» با روس و بویژه انگلیس در تحوّل درونی و بیرونی ایران بیشتر مؤثر بوده است تا «دیپلماسی رسمی». عرصهء «فرهنگی و آموزشی» یکی دیگر از «تیول انحصاری» حکومت مذهبی است که پیش از انقلاب مشروطه دربست در دست این حاکمیت قرار داشت و از اینرو عقبماندگی و تاریکاندیشی «امّت»، مسئولیتی است بدون چون و چرا متوجه این حاکمیت. وقیحانه آنکه، هربار «تودهء ایرانی» در جهت دستیابی به حداقلی از حقوق و منزلت انسانی بپا خاسته است، همین «روحانیت» به تمسخر برآمده، که ایرانیان لایق مشروطیت و آزادی نیستند و از آن بدتر تحقیری است که نثار «امّتی» گشته است که در نزد «علما» از «عوام کالانعام» و «هَمَج رُعاع» (حشراتی که بر سر و دم حیوانات مینشینند) ارزش بالاتری نداشته است!
کوتاه سخن، آنجا که تاریخنگارانی مانند کسروی و یا ناظم الاسلام کرمانی از فلان مجتهد بعنوان «رئیس ملّت»، در مقابل شاه، بعنوان «رئیس دولت» یاد میکنند، ناخواسته بر این دوپایگی قدرت حکومتی در ایران انگشت میگذارند. بعنوان نمونه، همین بس که در دوران مزبور «اعتبار مالی» دستگاه مذهبی بیش از اعتبار دربار و شاه بوده است! چنانکه بانکهای خارجی (بانک استقراضی روس و بانک شاهی انگلیس) برای پرداخت قرض به «آقایان» حتی طلب گرو نمیکردند. چنانکه هنگام مسافرت بمنظور تحصن در قم.
«آقایان در کهریزک ملتفت شدند که برای مخارج این سفر پول بسیاری لازم است... پسر آقای طباطبایی که برای تحصیل پول آمده بود بشهر، ابتدا از بانک روس خواست پول قرض کند، اجزاء بانک مطالبهء گرو کردند، با اینکه سابق بر این، ملاها اگر پولی از بانک میگرفتند، بدون گرو میدادند.»! (۴۶)
با توجه به قدرت عظیم دستگاه حکومت مذهبی و برتری آن نسبت به قدرت دربار واقعاً پرسیدنی است، که آیا اصولاً میتوان از پایگاه مستقل قدرت سیاسی در ایران سخن گفت؟ آیا دقیقتر نیست که با در نظر گرفتن ضعف و درماندگی دربار در مقابل قدرت فزاینده و فراگیر حاکمیت مذهبی، برای دربار ناصری نقشی سمبلیک قایل شویم و وجود آنرا تنها در خدمت پوشاندن چهرهء حکومتگران واقعی ایران لازم بشمریم؟
برخی واقعیات مسلّم تاریخی این معنا را تأیید میکنند که دستگاه حکومت ناصری بیشتر گماشتهای بود، تا «نظم» را برای حکومتگران مذهبی فراهم آورد و مهمتر از آن پوششی بود که در سایهء ظلم آن، دستگاه حاکمیت مذهبی میتوانست تاراج ایران را بدون رویارویی با مقاومتی ادامه دهد.
کنت دوگوبینو، یکی از ناظران خارجی است که چنین ارزیابی را بدست داده است:
«شاه چون یک شاه واقعی نیست، مالکیت او بر اساس زور است. بدین جهت نماز او که در محل غصب برگذار میشود قبول نیست، مگر آنکه بابت... قصری که در آن زندگی میکند و یا قطعه زمینی که در موقع ییلاق سراپردهء او اشغال کرده است وجه اجارهای پرداخته شود. این پولها به مساجد پرداخت میشود و با پرداخت آن شاه بعنوان مستأجر شناخته میشود و نماز و طاعت او مقبول میافتد... قابل توجه آنستکه این مطلب یک چیز پنهانی و مخفی از انظار نیست. در زمان پدر شاه فعلی اتفاق افتاد که یکی از رؤسای مذهبی اصفهان (احتمالاً همان سید شفتی ن.) دعوت شاه را برای دیدار او پذیرفت. ولی وقتی خواست در حضور شاه بنشیند، اوّل با نوک عصای خود فرش را به کناری زد و روی زمین خالی نشست.» (۴۷)
در ایران دولت بمعنای حقیقی آن وجود ندارد... زیرا سازمان و ادارات دولتی وقتی بوجود میآید که دولت عایدی داشته باشد و عواید دولت هم از محل مالیات تأمین میشود و هنگامی که دولت مالیات دریافت نکرد طبعاً عوایدی ندارد که صرف تشکیلات دولتی بنماید.
یک طبقه از ایرانیان مطلقاً مالیات نمیپردازند و علتش اینستکه خیلی نفوذ دارند و گردن کلفت میباشند... طبقهء مالیات بده هم بقدری در پرداخت مالیات سوءنیت بخرج میدهند... که چیزی عاید خزینهء دولت نمیشود. گاه اتفاق میافتد که مؤدیان مالیات، مأمور دولت را کتک میزنند و از خود میرانند و صریحاً از پرداخت مالیات امتناع میکنند و حاکم وقت هم... دست روی دست گذارده... بفرض داشتن سرباز و اسلحه از آخوندها میترسد و مایل بخونریزی نمیباشد.» (۴۸)
با این وصف، اگر تملقات درباری را که ناصرالدین شاه را «سلیمان زمان و جمشید دوران» میخواند (۴۹) سکّهء نقد نگیریم، آنچه را در «کتب تاریخ» به انتقادش نوشتهاند، میتوان بهانهگیری «کارفرمایان عمامه بسر» او تلقی نمود!
هنگامیکه شاهان قاجار و پر صلابتترینشان ناصرالدین شاه، برپایهای چنین سست و لرزان راندهاند، دیگر روشن است، که صدراعظمهای آنها حتی با بهترین هدفها و صادقانهترین امیال به چه اموری قادر بودهاند! آنچه میرزا ملکمخان که شاید بهتر از هرکس دربار و درباریان این دوران را میشناخت در این باره گفته، قابل تعمق است:
«از وزرای ایران یکی را نشان بدهید که در دم آخر آرزوی مهتر خود را نکشیده باشد!» (۵۱)
اینهمه اگرچه «انتظار تاریخی» از دستگاه حکومت سیاسی را به حداقل میرساند، امّا نمیتواند مسئولیت تاریخی را از دوش این حکومت بردارد. همچنانکه سرآمدان جامعه نیز از این مسئولیت مبرّا نبودهاند. درست است که در ایران همچنان روابط و ساختارهای قرون وسطایی برپا بود، امّا چنانکه دیرتر خواهیم دید، از طرفی جناح اجتماعی قوی «بابی» در درون جامعه و از طرف دیگر تحرکی که دیگر کشورهای جهان از اروپا تا ژاپن را در بر گرفته بود، دو قطبی بودند که حکومت سیاسی با نزدیکی بدان میتوانست و باید ایران را از بنبستی که بدان دچار آمده بود، نجات دهد. وانگهی بحران سیاسی- اجتماعی و ورشکستگی اقتصادی بیش از آن بود، که بیحسّی و زبونی حکومت سیاسی را توجیه نماید.
در این میان یک چیز مسلّم است، هرکه ضعف حکومتهای قاجار را نتیجهء نفوذ «قدرتهای استعماری» قلمداد کرده، تنها به یک چیز خدمت کرده است و آن در پرده گذاردن قدرت فلج کننده حاکمیت مذهبی است. گرچه طبیعی است، اگر خارجیان بکوشند از این ضعف استفاده برند. جالب است که این نکته برای «بیداران» آنروز ایران روشن بوده است. از جمله یحیی دولت آبادی مینویسد:
«انگلیسیان امتیازات میطلبند، روسها نیز عوض میخواهند، آندو به مرکب آرزوهای خویش سوار میشوند و درباریان دلخوش میباشند که سیاست خارجی را نیکو رعایت کرده خاطر شاه را آسوده نموده تا به عیش و عشرت خود بپردازند» (۵۲)
این مختصر را مجال بررسی بحران خردکنندهای که تمامی زمینههای «زندگی» در ایران را فرا گرفته بود، نیست. تنها برای آنکه روشن شود از چه سخن میگوییم، کافیست به «راه حل» هایی که از سوی سرآمدان جامعهء ایرانی آنروزگار پیشنهاد شده است نگاهی بیافکنیم.
پیش از این اشاره کردیم که ضعف حکومت چنان بود که نه تنها در طول نیم قرن قسمتهای عظیمی از خاک ایران جدا شد، بلکه بحران اجتماعی و سیاسی نیز چنان بود که مردم، این جدایی را با خشنودی تلقی میکردند! در چنین کوران نکبت و اضمحلالی بود که میهنپرستی مانند میرزا آقاخان کرمانی تا بدانجا رفت که پیشنهاد نمود، خوزستان را برای سر وسامان دادن به دیگر نقاط ایران بفروش برسانند و دهشتناک آنکه بر زمینهء فقر مادی و معنوی ایران، عملی شدن این پیشنهاد میتوانست قدمی مثبت باشد! او در این باره حتی «رساله»ای بنام «رسالهء خرید خوزستان» نوشته است:
«مؤلف آن بفارسیان متموّل ایرانی که در هندوستان اقامت دارند پیشنهاد مینماید اراضی اهواز را در خوزستان از دولت ایران خریداری نموده آنجا اقامت نمایند. از یک طرف پول گزافی یکمرتبه بدولت ایران برای آباد نمودن سایر قطعات مملکت میرسد. از طرف دیگر سرمایهء بزرگی از اشخاص وطندوست با اطلاع، به مملکت خوزستان وارد شده سدّ اهواز را بسته و بفاصلهء کمی در کنار شط کارون مملکتی مانند کراچی و بمبئی دارای تموّل سرشار و روح ایرانیت ایجاد میگردد. این رساله به هندوستان رسیده، فارسیان وطنپرست پیشنهاد مزبور را پسندیده برای پذیرفتن آن حاضر میگردند... (و) در تعقیب این پیشنهاد با دولت ایران داخل مذاکره میشوند ولیکن افکار دولتیان وقت به اقدام به اینگونه مسایل اساسی موافقت ندارد و نتیجه گرفته نمیشود.»!! (۵۳)
* * *
با قتل ناصرالدین شاه و به تخت نشستن مظفرالدین شاه روند اضمحلال قدرت سیاسی شتاب بازهم بیشتری یافت. دوگانگی «شخصیت تاریخی» او به بهترین وجهی این روند اضمحلالی را بازتاب میداد. مذهبزدگی مظفرالدین شاه به مراتب از پدرش شدیدتر بود:
«دماغش مانند پدر از خرافات صاف و پاک نبودی، به تعزیهداری راغب، شوق بسیار به گریه داشت و حکایات غریبه در این باب ذکر مینمایند.» (۵۴)
«ولیعهد در میان اجزای خود یک سید محترم هم داردکه باو اظهار ارادت مینماید و این شخص آقای بحرینی میباشد. ولیعهد چون از رعد و برق و انقلابات هوایی ترسناک میشود بسید مزبور پناه برده در سایهء ردای او وحشت خود را برطرف مینماید.» (۵۶)
این مذهبزدگی زمانی جلوهای شرمآور مییافت که در سفر اروپا هربار که قطار از تونلی عبور میکرد، میبایست این «شاه نشسته بر تخت کیانی» را از زیر عبای سید بحرینی بیرون میآوردند!
از میان همهء کسانی که با «لذت» از زبونی مظفرالدین شاه سخن گفتهاند، تنها دولتآبادی آنرا نتیجهء مذهبزدگیاش دانسته است:
«ولیعهد با آن عالم عیاشی که در خلوت از هیچگونه ارتکابی خودداری ندارد، در ظاهر نمازگذار و دعاخوان، روضهشنو، سیدپرست، دعاگیر، نذر و نیاز ده میباشد. چونکه شنیده است باین توسلها میتواند تمام گناههای خود را آمرزیده شده بداند.» (۵۷)
دربارهء اینکه مظفرالدین شاه چه گناهان کبیرهای مرتکب میشده است، که به اینهمه شفیع و نذر و نیاز نیازمند بوده، قضاوت را برعهدهء خواننده میگذاریم. مهم آنستکه مذهبزدگی چنین کسی کمترین ضرری که داشت این بود که بر تخت سلطنت چنان ذلیل بود، که به هیچ کاری از روی تدبیر و دوراندیشی دست زدن نمیتوانست و قادر نبود از منافع قدرت خود دفاع نماید، تا چه رسد که برای دفاع از منافع ملی ایران در مقابل رقیبی بدین قدرت بایستد. سخنی که به مظفرالدین شاه در بارهء قاتل پدرش نسبت میدهند، خود گویای چنین پریشاناندیشی است:
«مظفرالدین شاه خیال کشتن میرزا رضا و قصاص آنرا نداشت. کراراً گفته بود، قصاص و کشتن میرزا رضا تشفّی قلب من نیست. من اگر بخواهم انتقام بکشم، باید تمام اهل کرمان را از دم تیغ انتقام بگذرانم.»! (۵۸)
«خوشبختانه» آنچه گذشت، توصیف یکسوی چهرهء دوگانهء مظفرالدین شاه بود و نکتهء عمدهء تاریخی همینست که چهرهء او از سوی دیگری نیز برخوردار بود. پیش از این از تمایل ذاتی حکومت سیاسی به پیشرفت و آبادانی کشور سخن گفتیم. بازتاب این تمایل در نزد مظفرالدین شاه جلوهای شگرف یافته بود. هدایت مینویسد:
«مظفرالدین شاه طبعاً دمکرات بود، در سانی که من حاضر بودم، مردم تماشاچی زور میآوردند. فراشان مانع بودند. شاه به حاجبالدوله گفت: بگو مانع نشوند، این افواج از من نیست، مال این مردم است.» (۵۹)
در مورد روشنفکرمابی او نیز همین بس که با سرآمدان جامعهء ایرانی در تماس نزدیک بود و از جمله با آثار طالبوف تبریزی آشنایی داشته است:
«مظفرالدین میرزا به نویسندهء احمد چند دستخط فرستاد، تمجید میفرمود، تشویق مینمود، و گفته بود: «طالبوف وطن پرست است، خوب مینویسد.» (۶۰)
در این دوگانگی عظیم و حیرتانگیز مظفرالدین شاه میتوان بخوبی نقش مخرّب «فرهنگ» مسلّط اجتماعی را دریافت و نشان داد که تداوم تسلّط اسلام چه فرصتهای پی در پی را از دست حکومتگران ایران و مردم این سرزمین ربوده است. سخن تنها از مذهبزدگی شخص شاه نیست، سخن از آن قدرت عظیمی است که «مظفرالدین شاه»ها را مرعوب خود نموده است. گزارش هدایت در بارهء «مشروطهطلبی مخفی» مظفرالدین شاه از هر لحاظ تأثرآور است:
«روزی در فرحآباد مرا خواست... و گفت: ژاپن مجلس دارد؟ عرض کردم: هشت سال است مجلس شورای ملی دارد... شبهه نیست که ایجاد مجلس در ذهن شاه بود و میترسید اظهار کند و بقدری ملاحظه میکرد که هر وقت میخواستم از ترقیات ژاپن چیزی بگویم، میگفت: از درختهایش بگو(!) در اوقات مرض شاه یک شب تا صبح پای رختخواب او نشسته بودم و میبایست از ژاپن صحبت کنم ولی وارد سیاست نشوم»!! (۶۱)
دربارهء مشروطه طلبی مظفرالدین شاه کوچکترین شک تاریخی وجود ندارد، چنانکه نوشتهاند، او پس از امضای قانون اساسی گفت: «حالا میتوانم به آسودگی بمیرم.» (۶۲)
آری، ایجاد مشروطه در ژاپن به فرمان «امپراتور» نه فقط نزد مظفرالدین شاه، بلکه برای بسیاری دیگر از سرآمدان جامعه ایرانی امید آفرین بود، امّا میان ژاپن و ایران تفاوتی بود، که لرزه بر اندام ترقیجویان میانداخت! میرزا اسماعیل اصفهانی (رسالهء همدردی بسال ۱۳۲۶ ق) این تفاوت را بخوبی دریافته است:
«امّا در جاپان آن موانع ترقی نبود از حیث دین و زور علما که در ایران هست». (۶۳)
همین «زور علما» بود که دربار زبون مظفرالدین شاهی را به مضحکهای بدل میکرد و کوشش در جهت وارد کررن مظاهر فرهنگ اروپایی را نیز مسخ کرده، تازه باعث مسخرهء عمامه بسران ساخته بود:
«از رفتن شاه به فرنگ هم مأیوس نباشید، چه سوغاتیکه برای ما خواهند آورد یکی لقب گراندوکی برای عینالدوله و دیگر غذا خوردن وزرا از روی ساعت و ایستاده شاشیدن رجال دولت (است)...» (۶۴)
براستی نیز شیعهزدگی عمیق دولتمردان ایرانی آنان اجازه نمیداد، مدنیت اروپایی را درک کنند و تنها به تقلید ظواهر مبتذل آن کفایت میکردند. بعنوان نمونه همان مخبرالسلطنهء هدایت را در نظر گیریم. هدایت را باید در شمار سرآمدان جامعهء آنروزگار بحساب آورد. دیرتر در بارهء او سخن خواهیم گفت؛ اینجا بدین اکتفا میکنیم، که به «مشکل» او در مسافرت شاه به انگلستان اشاره کنیم:
«شاه را در کاخ مرمر منزل دادند... عمارتی است عالی لکن معلوم نیست نماز رفقا در آن عمارت چه صورت دارد؟! مظفرالدین شاه و اصحابش نماز میخوانند، غصب بودن آن عمارت را همه میدانند؟»!! (۶۵)
برای درک این واقعیت که چرا مظفرالدین شاه در زیر لحاف نیز از سخن گفتن دربارهء پیشرفتهای ژاپن واهمه داشت، باید «تجربیات سیاسی» او را در نظر گرفت. بیشک از جملهء این «تجربیات»، ناکامی او در نگاهداشتن امینالدوله بر منصب صدارت عظما است. اولین اقدام اساسی و آگاهانهء مظفرالدین شاه پس از بتخت نشستن را باید عزل اتابک (آخرین صدراعظم ناصرالدین شاه که به او به «ارث» رسیده بود) و انتخاب امینالدوله به صدارت عظما به حساب آورد. پیش از این دیدیم که امینالدوله پس از سپهسالار، سرآمد جامعهء آنروز ایران و رهبر جناح مترقی و اصلاحطلب دربار بود:
«امینالدوله... میداند خلط روحانیت و سیاست یکی از بزرگتر علتهای مزاج این مریض است. این است که از ابتدای ریاست خویش به روحانی نمایان بیاعتنایی نموده، دست دخالت ایشان را تا آنجا که توانسته از دامان کارها کوتاه کرده.» (۶۶)
در بارهء کوتاهی دوران صدارت امینالدوله همین بس که:
«با همان حربهای که میرزا حسینخان سپهسالار را از پای درآوردند- یعنی با حربهء هجوم ارباب عمایم و بهتان بیدینی و اصلاحطلبی امینالدوله را نیز که تازه مشغول شده بود از پای درافکندند.» (۶۷)
آنگاه که «هجوم ارباب عمایم» دامن خود شاه را نیز گرفت، حفظ امینالدوله غیرممکن گشت:
«رؤسای روحانی در مدرسهء مروی جمع شده شاه را به فساد عقیده و پیروی از طریقهء شیخی تهدید مینمایند. شاه او را برکنار میدارد.» (۶۸)
بدین ترتیب آنکه بر تاریخنگری شیعهزده غلبه نماید، میتواند، نه تنها تمایلات شدید ترقیجویی را در مظفرالدینشاه بیابد، بلکه اورا در صف رفرمطلبان و پیشرفتخواهان عصرش بازیابد. آنگاه میتوان انزوا و فلاکتش را نیز ماهیتاً با انزوا و فلاکت روشنگران و روشنفکران ایرانی همعصرش همسنگ دانست. آخرین کلام در روشنفکریاش اینکه در زمان ولیعهدی چون پدرش، ناصرالدین شاه، ورود «روزنامهء قانون» (از میرزا ملکم) را ممنوع ساخته بود:
« «قانون» را که ممنوع از دخول به ایران بود، در لف پاکت بایشان میرسید.»! (۶۹)
-----------------------------------------------------------------------
(۱) یحیی دولتآبادی، حیات یحیی، ج۱، ص۷۷.
(۲) خاطرات سیاسی میرزا علی اصغر خان امینالدوله، ص۱۶۷.
(۳) هما ناطق، سرآغاز اقتدار اقتصادی و سیاسی ملایان، الفبا، ج۲، ص۴۸.
(۴) همانجا.
(۵) اسماعیل رائین، انجمنهای سرّی در انقلاب مشروطیت، ص۳۷.
(۶) همانجا.
(۷) همانجا.
(۸) حیات یحیی...، یاد شده، ج۳، ص۴۸.
(۹) احمد کسروی تبریزی، تاریخ مشروطهء ایران، ص۳۳.
(۱۰) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۳۴۵.
(۱۱) همانجا، ص۳۴۶.
(۱۲) تاریخ مشروطهء ایران...، یاد شده، ص۴۵.
(۱۳) فریدون آدمیت، ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، ص۹۱.
(۱۴) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۱۳۱.
(۱۵) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۲۴۵.
(۱۶) همانجا، ص۲۴۶.
(۱۷) سلسلهء پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، ترجمهء عباس مخبر، ص۲۵۳.
(۱۸) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۵۵.
(۱۹) همانجا.
(۲۰) هما ناطق- فریدون آدمیت، افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشدهء دوران قاجار، ص۹۷.
(۲۱) فریدون آدمیت، اندیشههای میرزا آقاخان کرمانی، ص۷۲.
(۲۲) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۴۲.
(۲۳) پیام بهائی، شماره ۱۲۲، مناظرهء ابوالفضایل با فرهاد میرزا معتمدالدوله.
(۲۴) کنت دوگوبینو، سه سال در ایران، ذبیحالهس منصوری، ص۷۴.
(۲۵) محمد حسن اعتمادالسلطنه، صدر التواریخ، ص۲۰۸.
(۲۶) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۸.
(۲۷) همانجا، ص۱۰۷.
(۲۸) مخبر السلطنه هدایت، گزارش ایران (قاجاریه و مشروطیت)، ص۱۲۶.
(۲۹) ایدئولوژی...، یاد شده، ص۱۹.
(۳۰) همانجا، ص۱۱.
(۳۱) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۱۱.
(۳۲) گزارش ایران...، یاد شده، ص۱۱۶.
(۳۳) از نامهء ناصرالدین شاه به نایب السلطنه، ایدئولوژی...، یاد شده، ص۴۲.
(۳۴) صدر التواریخ، یاد شده، ص۲۷۹.
(۳۵) ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج۱-۳، ص۱۰۳.
(۳۶) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۵۸.
(۳۷) نظام العلمای تبریزی، حقوق دول و ملل، از: ایدئولوژی...، یاد شده،ص۲۰۰.
(۳۸) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۵.
(۳۹) صدر التواریخ، یاد شده، ص۱۴۱.
(۴۰) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۱۵۴.
(۴۱) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص۱۸۹-۱۹۱.
(۴۲) همانجا، ص۴۱۰.
(۴۳) مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، ج۲، ص۵۴۷.
(۴۴) حیات یحیی، یاد شده، ص۳۲۷.
(۴۵) تاریخ مشروطه...، یاد شده، ص۵۶۰.
(۴۶) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۴۲۵.
(۴۷) نامههای کنت دوگوبینو و الکسی دوتوکویل، ترجمهء رحمتالله مقدم مراغهای، ص۱۳۵.
(۴۸) سه سال در ایران، یاد شده، ص۵۰.
(۴۹) افکار اجتماعی...، یاد شده، ص ۱۶.
(۵۱) محمد تقی بهار «ملک الشعرا»، سبکشناسی»، ج۳، ص۳۷۴.
(۵۲) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۱۰۳.
(۵۳) همانجا، ص۱۶۰.
(۵۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۰۳.
(۵۶) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۱۵۱.
(۵۷) همانجا، ص۱۴۹.
(۵۸) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۷۶.
(۵۹) گزارش ایران، یاد شده، ص۱۶۳.
(۶۰) فریدون آدمیت، اندیشههای طالبوف تبریزی، ص۹.
(۶۱) گزارش ایران...، یاد شده، ص۱۶۳.
(۶۲) فریدون آدمیت، ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، ص۳۹۲.
(۶۳) همانجا، ص۳۳۸. (۶۴) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۲۲۳.
(۶۵) گزارش ایران، یاد شده، مقدمه، ص۱۳.
(۶۶) حیات یحیی...، یاد شده، ج۱، ص۲۰۷.
(۶۷) سبکشناسی...، یاد شده، ج۳، ص۳۸۰.
(۶۸) حیات یحیی، یاد شده، ج۱، ص۶۸.
(۶۹) تاریخ بیداری...، یاد شده، ص۱۰۱.
|