|
کتاب حاضر، در بر گیرندهء پژوهشى در تاریخ اجتماعى ایران با توجه به نقش دین و «اقلیتهاى مذهبى» است.
از آنجا که تاریخنگارى در هرکشورى غالباً از دیدگاه اکثریت جامعه به روند کلى اجتماعى و سیاسى نظر دارد، پژوهش در بارهء اقلیتها، چه قومى و چه مذهبى، با مشکلات ذهنى (حساسیتها) و موانع عینى(کمبود اسناد) روبروست. امّا در جهانی که مدنیت نوین بر پایهء احترام به شخصیت فرد انسان، از هر نژاد، قوم و مذهب در حال گسترش است. شناخت حوزههاى فرهنگى در شرق و غرب عالم و کنشهاى آنها، نه تنها از اهمیت فزایندهاى برخوردار مىگردد، بلکه کشاکش گروههاى اجتماعى در درون هر جامعهاى نیز بیش از پیش برآیند سیر کلى حرکت اجتماعى را تعیین مىکند.
چون از این دیدگاه به ایران امروز بنگربم، جامعهء ایرانى را به تنوعى کمنظیر از جهت نژادى، قومى و مذهبی و مجموعهاى رنگارنگ از رگههاى فکرى و تحولات تاریخى «خُرد فرهنگها» (Subculture) مییابیم، که شناخت آن در همهء ابعاد و دگرگونىهایش به پیش شرط شناخت کلى از جامعه بدل گشته است.
شگفتا که در این میان اقلیتهاى مذهبى ایران- چه به درصد ناچیز جمعیتشان و چه به نقش و جلوهاى که در حرکت کلى جامعه یافتهاند، بى اهمیت بنظر مىرسند. تصوّر عام- حتى در نزد روشنفکران ایرانى- چنین است، که این اقلیتها بیش از آنکه وزنهء کمّىشان اجازه مىدهد، مورد توجه قرار گرفتهاند، خاصه آنکه بعنوان «تمامیتهاى جداگانه» نه تنها در «مبارزات سیاسى- اجتماعى ملت ایران» و تقویت «وحدت ملى» شرکتى محسوس ندارند، بلکه در مجموح منافعى مغایر و بعضاً متضاد با آنرا دنبال مىکنند. یهودیان پشتیبان اسراییلاند، داشناکها «دست راستى»اند. و بالاخره پرشمارترین آنها، یعنى بهائیان «ستون پنجم محافل امیریالیستى در ایران» را تشکیل مىدهند. در چنین شرایطى «پیروان عادی» این اقلیتها باید سپاسگزار باشند که، در «میهن اسلامى ایران» وجودشان تحمل گشته، تا آنجا که خیانت و جنایتشان ثابت نشده، از مواهب زندگى برخوردار بوده و هستند!
نگارندهء این بررسى نیز با حرکت از چنین نگرشى، بزودى دریافت که هر قدمى در راه شناخت «تاریخ اقلیتهاى اجتماعى، از سویى تجدید نظر در باورهاى پژوهشگر و از سوى دیگر بازرسى در مبانى «تاریخ پژوهی»، «جامعهشناسى» و «دینشناسی» در چهارچوب کلى تاریخ ایران را ایجاب مىسازد. چه به نقشى که نگرش مذهبى همچنان در تعیین فضاى ذهنى و روان جامعه بازى مىکند و چه به آنکه تاریخ ایران، تاریخى است مملو از کشاکشهاى مذهبى، بررسى در این زمینه بدون پرداختن به شرایط کلى تاریخ ایران غیرممکن است .
بدین سبب بررسى حاضر با فصلهایى دربارهء تاربخنگارى در ایران، تأثیر دین بر فرد و جامعه و نگاهى کلى به تاریخ اجتماعى ایران آغاز و پژوهش دربارهء نقش تاریخى و جلوهء اجتماعى «جنبش بابى» نیز با توجه به مختصات کلى تاریخ معاصر ایران صورت مىگیرد.
اسلوب علمى ایجاب مىکرد که این پژوهش با بررسى تاریخ پیروان آیین باستانى ایران (زرتشتیان) آغاز و سپس اقلیتهاى «تاریخى» یهودى و مسیحى مورد توجه قرار گیرند. امّا به دلایلى که خواهیم دید، این کتاب را با بررسى «جنبش بابی» و «اقلیت مذهبى» برآمده از آن به پایان مىبریم.
از جمله آنکه شناخت یک ویژگى و یا مکانیسم قانونمند در عرصهء پژوهش علمى ایجاب مىکند، در قدم اوّل پدیدهاى مورد بررسى قرار گیرد که به نحو بارزى از ویژگى مزبور برخوردار باشد. از آنجا که «بابیان» در مقایسه با دیگر اقلیتهاى مذهبى ایران، بطور بارزترى در کشاکش اجتماعى دوران معاصر نقش داشتهاند، شناخت ویژگىها و سرنوشتشان به شناخت درونمایهء جامعهء ایرانى در گذشتههاى دورتر نیز کمک مىکند.
دربارهء بررسى حاضر اشاره به نکتهاى ضرورى است: از تفاوتهاى صورى پژوهش در زمینهء علوم انسانى در «غرب»، با آنچه در ایران در این زمینه صورت گرفته است، یکى اینست که در «آن سوى جهان» آنچه هر پژوهشگرى در زمینهاى ارائه مىدهد، بعنوان کوشش در راستاى فرهنگپرورى علمى و اجتماعى تلقى مىگردد و موافقت یا مخالفت دیگر پژوهشگران با آن ربطى به مقام انسانى پژوهشگر ندارد. هرکس حق دارد آنچه دیگران گفته و نوشتهاند را از نو ارزیابى کند و خواننده را به داورى فراخواند.
در ایران، برعکس، خردهگیرى بر «متقدّمین» توهین به شخصیت انسانى و علمى آنان تلقى مىگردد و بدین سبب نیز بویژه در کتابهاى تاریخى کمتر شاهد برخورد عقاید و ارزیابیها هستیم. هرکس آنچه را درست پنداشته به رشتهء تحریر درآورده و دربارهء آنچه دیگران گفتهاند، سکوت اختیار نموده است. زیان چنین «رفتارى»- که خود بازتاب نارسایی تعقل تاریخی است- اینست که خواننده را از تفکر و داورى دربارهء ارزیابیهاى گوناگون ناتوان میسازد.
بهر رو، نگارندهء این بررسی خود را ناگزیر از برخورد انتقادی با گفتار و نوشتار برخى پژوهشگران معاصر ایرانى یافته و مطمئن است که اگر آنها نیز از درازنای خفت و عمق نکبتى که ایران و ایرانى بدان گرفتار آمده، به تاریخ و جامعهء ایرانى مىنگریستند، به چنین تجدید نظرى نیز دست مىیافتند. زیرا که بقول پژوهشگر معاصر، فریدون آدمیت:
«تحقیقات تاریخى راکد نیست، بلکه همچون خود تاریخ در حرکت و جریان است... تحول (معاصر) تاریخى وجههء نظر و نگرش ما را نسبت به گذشته تغییر مىدهد.»۱
البته علت دیگر ارزیابیهاى متضاد تاریخى را در این نیز باید جستجو کرد، که تاریخپژوهى، علمى نورسیده است و پیچیدگىهاى «سیر تاریخى» اصولاً نمىتواند در ذهن یک فرد بطور کامل بازتاب یابد. لزومات این علم ایجاب مىکند، که با همکارى و فعالیت جمعى متخصصان به پیش رود. از این دیدگاه تاریخپژوهى در ایران هنوز در دوران «نوباوگى» بسر مىبرد و آنچه بعنوان کتابهاى تاریخى در دسترس است، در خوشبینانهترین برداشت بیشتر بیانگر بینش و روحیهء نگارنده است تا واقعگرایى پویاى تاریخى.
بررسى حاضر نیز از این «قاعده» برکنار نیست. در آن نگارنده نتایج بررسىهاى خود را از دیدگاهى «نامتعارف» با خواننده در میان مىگذارد و هدف اصلى آن دامن زدن به تفکر دربارهء مختصات اصلى تاریخ پرفراز و نشیب ایران است .
چنین کتابهایى را در «غرب»، «کتاب مطالعه» مىنامند؛ این کتابها بدون آنکه بررسى تخصصى یا دانشگاهى باشند، نتایج چنین پژوهشهایى را در اختیار گروه وسیعى از علاقمندان قرار مىدهند. انتشار چنین کتابهایى در زمینهء «علوم طبیعى» از آنجا آغاز شد، که مبانى فیزیک مدرن، براى غیر اهل فن، امّا علاقمند، لازم آمد و برخى دستاندرکاران را به نوشتن «کتابهایى همه فهم» واداشت. این شیوه در نیمهء دوم قرن حاضر در زمینهء علوم انسانى نیز متداول گردید و در خدمت دامن زدن به «حساسیت» دربارهء مباحث گوناگون، از جمله «مسألهء زنان» و «محیط زیست» کارایی یافت .
«کتاب مطالعه» واقعیات علمى را در خدمت جانبدارى از موضعى مشخص بکار مىگیرد و از اشاره به «لحظهء حاضر» نیز ابا ندارد. از این حسن هم برخوردار است، که مطالب کتاب، بعنوان «حقایق عام و مطلق» ارائه نمىگردد و خواننده نیز خواهناخواه به داورى و اندیشه وادار مىشود.
در نگارش این بررسى کوشش گشته، تا آنجا که ممکن است از منابع فارسى و در دسترس همگان استفاده گردد و چنانکه در ادبیات نوین ایران نیز مرسوم گشته، در گیومه قرار دادن کلمات و یا عبارات مىتواند به معنى: نقل قول، تأکید، تمجید و یا تقبیح باشد.
«عزیز من! باید بتوانى بجاى سنگى نشسته، دوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، بتن حس کنى...باید بتوانى یک جام شراب بشوى که وقتى افتاد و شکست لرزش شکستن را بتن حس کنى. باید این کشش ترا به گذشتهء انسان ببرد و تو در آن بکاوى. به مزار مردگان فرو بروى. به خرابههاى خلوت و بیابانهاى دور بروى و در آن فریاد برآورى و نیز ساعات دراز خاموش بنشینى. بتو بگویم تا اینها نباشند، هیچ چیز نیست...
دانستن سنگى یک سنگ کافى نیست. مثل دانستن معنى یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است به آن نظر انداخت. باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا به فراخور هوش و حس خود، و آن شوق سوزان و آتشى که در تو هست، چیزى فرا گرفته باشى.
دیدن در جوانى فرق دارد تا در سن زیادتر، دیدن در حال ایمان فرق با عدم ایمان. دیدن براى اینکه حتماً در آن بمانى یا دیدن براى اینکه از آن بگذرى. دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف، دیدن در حال سیر، دیدن در حال وقفه، در حال سلامتى و غیر سلامتى، از روى علاقه یا غیر آن.
دنبالهء حرف را دراز نمىکنم. تو باید عصارهء بینایى باشى، بینایىاى فوق بینایىها... اگر چنین بتوانى بود مانند جوانانى نخواهى بود که تاب دانستن ندارند و چون چیزى را دانستند جار مىزنند. شبیه به بوتهء خشک آتش گرفتهاند یا مثل ظرف که گنجایش نداشته، ترکیدهاند. آنها اصلاح شدنى نیستند و دانش براى آنها به منزلهء تیغ در کف زنگى مست که میگویند. زیرا که با این دانش بینایىاى، جفت نیست.
تو باید بتوانى بدانى چنان بینایىاى هست و بزور خلوت، بتوانى روزى داراى آن بینایى باشى.» -- نیما یوشیج . حرفهاى همسایه
|