|
«اگر به آینده اعتقاد نداشته باشیم، گذشته نیز از آن ما نخواهد بود.» -- شاعر انگلیسى T. S. Eliot
«ما اگر بتوانیم گلیم خودمان را بعنوان یک کشور جهان سوّمى از آب بیرون بکشیم... خیلى هنر کردهایم.»! -- داریوش آشوری (۲۸)
در پژوهش حاضر، نگارنده کوشید خواننده را به اندیشهاى ژرفتر دربارهء فراز و نشیبهاى میهنمان و علل «دیروزى» فلاکت و سقوط کنونى ایران وادارد. کوشیدیم به خطوطى سریع پیکرهاى از تاریخ اجتماعى ایران نشان دهیم و راهى بسوى شناخت درونمایهء کشاکشهاى جامعهء ایرانى بگشاییم. از آنجا که «حافظهء تاریخى» مشترک را مهمترین پیش شرط انسجام «هویت ملّى» دانستیم، مصالح فکرى و عناصر فرهنگى لازم را در تاریخ ایران جستجو کردیم و شگفتا دریافتیم که ایرانمان خارِستانی بیگل و مارِستانی بیگنج نبوده که هیچ، شهرنشینى شش هزار سالهء مردمانش بطورى ناگزیر به برآمدن بسیارى از ویژگىهاى «مدنیت» منجر گشته است.
رفتار مسالمتجویانه را، بعنوان شاخص همیارى و همزیستى انسانى در جامعهء مدنى، در جامعهء ایرانى عصر باستان بازیافتیم و تداوم و تکاملش را با وجود حملات پى در پی بیابانگردان این سوى جهان در لحظات تاریخى چندى، به تماشا نشستیم.
یک گهر بودیم همچون آفتاب / بیگره بودیم و صافى همچو آب
«مولوى»
دیدیم که اگر در تاریخ اجتماعى بشر به دو نقطهء عطف قایل باشیم، اوّلى گذار از شرایط زیست «بیابانگردى» به شیوهء زندگى شهرنشینى است و در ایران (پس از دو کوشش ناماندگار در بابل و مصر) براى نخستین بار جامعهء شهرنشینى و دستگاه دولتمدارى لازم براى سازمانیابى با ثبات آن برشکفت.
از سوى دیگر امّا، تاریخ تکامل بشرى این وظیفه را بر عهدهء ایران گذارد، که با جذب انرژى تخریبى عرب و ترک و مغول، اروپا را از گزند بیابانگردان «ربع مسکون» در امان دارد و ماهیتاً همین عملکرد بود که باعث شد، آنگاه که جوانههاى مدنیت عصر جدید در اروپا به ثمر مینشست، ایران گام در سراشیب اضمحلالی نوین گذارد.
در بررسى حاضر، این روند اضمحلالى- بویژه در دوران معاصر- خود را به چهرهاى زشت و جانگداز نمایان ساخت و بدین سبب پایان دادن به سخن با توجه به آهنگ شتابانى که این روند در دههء گذشته یافته، بدین معنى خواهد بود، که آنرا جبرى در راستاى تکامل تاریخى و اجتماعى کل بشر بیابیم. از اینروست که در این سطور آخرین، خواهیم کوشید، بر سر دو راهى امروز، چشماندازى به آیندهاى امیدبخش داشته باشیم.
همانگونه که فرد انسان براى نیل به اهداف و آرزوهایش به تکاپو و کوشش هدفمند دست مىیازد، ملتهاى «موفق» جهان نیز هر یک دورنما و جایگاهى شایسته را در پیش رو دارند و هر قدم که بدین مقام نزدیکتر شوند، با سرافرازى فزونترى به گذشته و خوشبینى عمیقترى به آینده مىنگرند.
از این دیدگاه پرسیدنى است، با توجه به شرایط تاریخى، اجتماعى و جغرافیاى ایران، این ملت را کدام نقش و مقام در خانوادهء ملتها شایسته است؟
تنها با پرداختن و کوشیدن در راه یک «آرمان ملى» است، که کشش و اراده بسوى انسجام ملى قوام مىیابد و در پى گامهایى چند به پیشروى سرآمدان جامعه، «مردم» کشورى به «ملت» فرامىرویند. وگرنه در غلطیدن به «جهان سوّم» را به کوشش و خیزشى نیاز نیست!
چنانکه پیش از این دریافتیم، در ایران چنین آرمان و زیربناى فرهنگى از دیرباز ریشه دواند و در مقابل حملات سخت انسانستیزانه تداوم یافت. امروزه نیز مىتوان در هر ایرانى کمابیش جلوه و تبلور آنرا بازیافت و همین فرهنگ ملى ایرانى است که مىتواند راه بسوى «آرمان ملى» بگشاید.
امّا درونمایهء اصلى این منش و فرهنگ کدام است؟
فرهنگ ایرانى برخاسته از سرزمینى که در آن از همان سپیده دم تاریخ، مجموعهاى از نژادها و اقوام را در خود جاى داد، بدین درونمایه تبلور یافت، که پیوند نوع انسان در وراى هر آنچه او را به نژادها، اقوام و مذاهب تقسیم مىکند، تحقق یابد.
فرهنگ ملى ایرانى در کشورى که از دیرباز «چهارراه جهانى» و برخوردگاه جریانات اجتماعى و فرهنگى از چهارسوى جهان بوده است، جز این نمىتوانسته باشد، که با تکیه بر منزلت انسانى به یافتن شیوههاى همزیستى مسالمتآمیز بکوشد و به مرتبهاى وراى فرهنگهاى قومى، نژادى، مذهبى و جنسى عروج کند.
همین درونمایه را مىتوان «نقطهء ضعف تاریخى» فرهنگ و مدنیت ایرانى در دورانهایى یافت که امواج بنیان بر کن «بیابانگردان» رنگارنگ تاریخ در این «چهارراه جهانى» ترکتازى مىنمودند. از سوى دیگر امّا، در جهان امروز که بشر گرفتار در تمامیتهاى جداگانه و مرزهاى «مصنوعى»، بطورى فزاینده با مشکلات فراگیر جهانى روبروست، و این مشکلات (از حفظ محیط زیست تا گسیختگیهای مدنى میان «شمال» و «جنوب») راه حلهایى را در چهارچوب بینالمللى ایجاب مىکند، درونمایهء فرهنگ ایرانى مىتواند، «کارساز» باشد.
فرهنگ ملى ایران همان پیوند ملتهاست و «آیین» ایرانى همان نقطهء مشترک آیین ما و مکاتب انسانى. تداوم این فرهنگ هم تنها در «خُرد فرهنگها»ى (Subculture) ایرانى، ممکن بود و از بابک «خرمدین» تا افشین «بودایى»، و از ملکم خان «ارمنى» تا گندم پاک کن «بابى»، پاسداران آن بودهاند. هویت ایرانى چیزى نیست، مگر قدرت احترام به هویت «دیگران». ملتى هستیم که چه شرایط جغرافیایى و اقلیمى و چه توفانهاى عظیم تاریخى که پشت سر گذاردهایم، «محکوم»مان مىسازد، به وراى تنگ چشمىهاى ملى، قومى و آیینى برافرازیم. دشوارى این راه را ایرانى در آوردگاههاى عظیم تاریخ میان مدنیت و توحش، با شکستها و قربانیهاى بیشمار بتن زیسته و از رفتن بدان بازنایستاده است.
آیا اینک پس از دو هزار و پانصد سال که از نقطهء اوج دیرین آن در زمان کورش کبیر مىگذرد، زمان آن فرارسیده که درونمایهء این فرهنگ در ابعاد جهانى راهگشاى آیندهء بشر باشد؟
این از دیرباز سرنوشت تاریخى ایرانیان بوده است، که آن باشند که زیستن در این سرزمین را ممکن مىساخت، سرزمینى که نقطهء ارتباط بشریت از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب بوده و هست. اگر ایران در سپیده دم تمدن بشرى، توانست جایگاه همزیستى گوناگونیها باشد، در برآمدن تمدن جهانى نیز که ناگزیر بر چنین پایهاى بنا خواهد نمود، چشمپوشى از عناصر فرهنگى برآمده در این سرزمین ناممکن خواهد برد.
آرى، همچنانکه جوانهء «دمکراسى» در یونان باستان مىبایست دو هزار سال در آوردگاه تاریخ بشرى دوام آورد تا شالودهء نوزایى اروپا قرار گیرد، همزیستى مسالمتآمیز نوع انسان نیز، چنانکه در دو هزارهء پیش در ایران رخ نمود، شالودهء مدنیت آینده خواهد بود.
در شرایطى که «غرب» و «شرق دور» به آهنگى شتابان در جهت نوسازى «مادّى» جهان گام برمىدارند، ایران مىتواند به «کانون مدنیت» و قطب مدنیت جهانى بدل گردد. پیش شرط عروج به چنین جایگاهى، همانا بدل گشتن این سرزمین به کانون برخورد عقاید و آیینهاى انسانى- در هر کجا که زیسته و اندیشیده- است. امّا ایران تنها زمانى مىتواند، «مهماندار» جریانات فکرى انسانى در سراسر جهان باشد، که خود در درون نمونهء همزیستى و برخورد زایندهء رنگارنگترین مجموعهء فرهنگى گردآمده در یک کشور گردد.
البته که دستیابى به چنین عمق و گسترشى در «دمکراسى اجتماعى»، درست در جهت تداوم فرهنگ سیاسى و اجتماعى در پیشرفتهترین کشورهاى جهان قرار دارد و «تعقل اجتماعى» و «دمکراسى سیاسى» مراتب عمیقترى را لازم مىسازد. از سوى دیگر امّا مىتواند در رشد فرهنگ سیاسى و اجتماعى بشر نقطهء عطفى نوین را موجد گردد، که بدان راه تحوّل جهانى بسوى مدنیت انسانى هموارتر شود.
اگر «عقبماندگى» دیرپاى ایران تنها یک «حسن» داشته باشد، آنستکه در نوسازى آن مىتوان از همهء آنچه بشریت در شرق و غرب عالم تجربه کرده، سود جست و این سرزمین را به «نمایشگاه» زندهء مدنیت و فرهنگ مادى و معنوى جهانى، آنچنانکه «انسان» باید در پى ساختناش باشد، بدل ساخت.
این «فرصت تاریخى» که با از میان رفتن ساختار دو قطبى جهان نصیب ایران گشته، در قلب هر آنکس که خود را به این «آب و خاک» وابسته مىداند، عظیمترین شورها و گرمترین آتشها را دامن خواهد زد. از این دیدگاه، «ایرانى» آنستکه خود را به میراث فرهنگى برآمده در این سرزمین مدیون و وابسته مىداند و آماده است، در راه آبادانى و نوسازى میهنش خدمت کند. از همین دیدگاه نیز آن «پارسى» در کلکته، آن «کلیمى» در اورشلیم و آن «بهائى» در آمریکاى جنوبى بهمان درجه که بدون چشم داشتى به ایران عشق مىورزند، از آنانکه به تمام کردن کار غارت کشور مشغولند، ایرانیتراند!
اگر برقرارى حکومت اسلامى، ایرانیان را با «غربت در وطن» و بموجى چند میلیونى به پراکندگى در چهارسوى جهان محکوم کرد، این «ملت» را نیز بیش از پیش با احساس توصیفناپذیر میهن دوستى و «گوارایى حسّ وطن» آشنا ساخته است. احساسى دردناک که پیش از این در طول سدههاى متوالى گریبانگیر دهها میلیون ایرانى رانده از میهن بوده است. احساسى که تنها تا زمانى دردناک است که با انرژى زاینده بدل نگشته و اگر چنین شود، فورانى از انرژى سازندهء انسانی را موجد خواهد شد، که نه تنها نقطهء عطفى واقعى را در تاریخ ایران بسامان خواهد رساند، به تکانهاى عظیم، انسانیتر شدن جهان را ممکن خواهد ساخت.
گمان مبر که به پایان رسید دور مغان هنوز بادهء ناخورده در رگ تاکست
حافظ
(۱) حاج سیاح محلاتى، نقل از: واپسین جنبش قرون وسطایى در دوران فئودال، محمد رضا فشاهى، ص ۱۳۴.
(۲) برخى بررسیها در بارهء جهان بینىها....، احسان طبرى، ص ۳۹۰.
(۳) از باب تا بیت العدل، دکتر ب شاد، ص ۸۷.
(۴) نامههاى کنت دوگوبینو و الکسی دوتوکویل، رحمتالله مقدم مراغهاى، ص ۱۳۷.
(۵) قرن بدیع، شوقى افندى، ترجمهء نصرالهت مودت، ج ۱، ص ۴۱۱.
(۶) ایران در راهیابى فرهنگى، هما ناطق، ص ۷۵.
(۷) سه سال در ایران، کنت دوگوبینو، ذبیحالله منصورى، ص ۷۹.
(۸) مقالهء: «آشفتگی در فکر تاریخى»، فریدون آدمیت، نقل از: نامهء نهضت، شمارهء ۱، ص ۱۴۲.
(۹) مطالغ الانوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندى، ترجمهء عبدالحمید اشراق خاورى، ص ۴۷۷.
(۱۰) همانجا، ص ۴۷۹.
(۱۱) همانجا، ص ۶۵۲.
(۱۲) تاریخ فرهنگ ایران، دکتر عیسى صدیق، ص ۳۰۰.
(۱۳) انشعاب در بهائیت، اسماعیل رائین، ص ۴۸.
(۱۴) همانجا، ص ۴۹.
(۱۵) همانجا.
(۱۶) حقوق بگیران انگلیس در ایران، اسماعیل رائین، ص ۲۳۷.
(۱۷) امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، ص ۷۳۰.
(۱۸) حقاىق الاخبار ناصری، محمد جعفر خورموجى، ص ۱۲۱.
(۱۹) حیات یحیى، یحیى دولت آبادى، ج ۲-۱ ص ۱۱۲.
(۲۰) ناسخ التواریخ، نقل از: برخى بررسیها...،.یاد شده، ص ۳۹۲.
(۲۱) همانجا.
(۲۲) سه مکتوب، میرزا آقاخان کرمانی، نقل از الفبا، ۲، ص ۴۴.
(۲۳) حقایق الاخبار....، یاد شده، ص ۱۱۶.
(۲۵) سه مکتوب، میرزا آقاخان کرمانی، نقل از: ایران در راهیابى...، یاد شده، ص ۷۱.
(۲۶) قرن بدیع....، یاد شده، ص ۵۱.
(۲۷) همانجا.
(۲۸) کِلک، شمارهء ۳۷، ص ۲۳۷.
|