|
در فصل گذشته سخن از آن رفت که جنبش بابى چه از نظر وسعت و عمق و چه به درونمایهاى نوین، نه تنها بزودى با کشاکشهاى میان فرقهاى اسلامى تمایز یافت، بلکه با نسخ اسلام، تکیه بر فرهنگ و مدنیت ایرانى و بالاخره طرح عناصر نوین پیشرفتخواهانه، مىرفت، نقطهء عطفى در سیر اضمحلالى ایران بوجود آورد. هر چند قواى متحد همهء جناحهاى حاکمیت مذهبى، دست در دست اقتدار فزایندهء دربار به صدرات امیرکبیر راه پیشرفتش را سد کردند، لیکن چنان ژرف و فراگیر گشته بود که علیرغم کشتار و پیگردى بىنظیر در تاریخ معاصر ایران، ممکن نگشت آنرا از میان بردارند: زیرا که، «همه چیز مردم روشنفکر در آن دوران بابى شده بود.» (۱)
از این پس نه تنها سرکوب بابیان، بعنوان طلایهداران مبارزه با حاکمیت مذهبى و عقبماندگى دربار، در دستور کار ارتجاع جامعهء ایرانى قرار گرفت، بلکه بدین بهانه هر بارقهء پیشرفتخواهى از هر جهت دیگر نیز منکوب مىگشت. عجیب و اسفناک است که برخى از تاریخپژوهان، تهاجم ضد انقلابى بر بابیان و تحکیم حاکمیت ارتجاع را، نه نشانهء پرچمدارى بابیت در ترقیخواهى، بلکه بهانهاى مىشمارند که قطب ارتجاعى حاکم، براى سرکوب هر نوع حرکت پیشرفتطلبانهاى، بدان مسلح شد.
این در حالیست که، با وجود عقیم ماندن کار براندازى حاکمیت مذهب مسلط، نمىتوان از شکست این جنبش در بُعد معنوى و یا مادّى، سخن گفت. درستتر است که بگوئیم رستاخیز بابى از دستیابى به پیروزى بازداشته شد؛ وگرنه ارزیابى آن بعنوان حرکتی پیشرفتطلب و آیندهساز موردى نداشت!
در «بُعد کمّى»، پس از آنکه بابیان، در پهنهء ایرانزمین هر آنکه را «در درون سینه هوایى نهفته» داشت، بخود جلب نمودند، به ثبات اجتماعى دست یافتند و پایگاهشان علیرغم تهاجم مداوم و جانستان ارتجاع مذهبى و دربارى در تمامى نیم قرن عصر ناصرى، هرچند در حاشیهء جامعه، امّا استوار پا برجا ماند.
در اوان سلطنت ناصرالدین شاه، «اقلیتهاى» بابى در آذربایجان، فارس، خراسان، مازندران و بویژه در پایتخت چنان پرشمار بودند، که امیرکبیر یکسال و نیم پیش از اعدام باب در نامهاى بتاریخ فوریهء ۱۸۴۹ م. به دالگورکى (سفیر روس) نوشت:
«تعداد بابیان در سراسر ایران به صد هزار رسیده است.» (۲)
حتى اگر این برآورد «محتاطانه» تلقى گردد، در مقایسه با کل جمعیت هفت یا هشت میلیونى ایران آنروزگار، تصورى از گسترش کمّى بابیان بدست مىدهد. نکتهء مهم آنکه پس از شکست قلعهها نیز با وجود تهاجم گسترده بر بابیان نه تنها نشانهاى از به تحلیل رفتنشان در دست نیست، برعکس سه سالى دیرتر، حتى پس از جریان تیراندازى به شاه که «هر جا بابى مىیافتند مىکشتند»، پرنس دلگروکف (وابستهء سفارت روس) گزارش مىدهد:
«چنانکه انتظار مىرفت، پس از جریان سوءقصد به جان شاه،.... دولت اقدام به دستگیرى وابستگان به مرام بابى نموده است... اخیراً کاشف به عمل آمده که علیرغم همهء اقدامات، بسیارى از آنها در تهران مخفى شدهاند و در میان آنها از همهء طبقات حتى از نزدیکان سلطنتى وجود دارند.» (۳)
این گزارش، بتاریخ ۲۳ آگوست ۱۸۵۲ (۲۰ روز پس از تیراندازى به شاه) تأییدى است بر برآمدن بازگشت ناپذیر یک نیروى نوین اجتماعى در ساختار جامعهء ایرانى. بازهم سه چهار سالى پس از این (۱۸۵۶ م) گوبینو مىنویسد:
«در اینجا از این فرقه که به نام بابى معروف است، ترس عجیبى دارند و از جستجوى پیروان این فرقه مىترسند، زیرا بیم آن دارند که همه جا با آنها روبرو شوند.» (۴)
و مشخصتر اینکه:
«برحسب احصائیکه اخیراً به عمل آمده، در بین هشتاد هزار سکنهء تقریبى طهران پنجهزار از آنها از حزب بابى مىباشند.» (۵)
بدین ترتیب بنا به شواهد قابل اعتماد، شمار بابیان تا به هنگام تهاجم گستردهء ارتجاع پس از واقعهء تیراندازى به شاه، رشدى تصاعدى داشت و شکست قلعهها و نه حتى قتل باب، این رشد را ترمز نتوانست. در این میان نکته آنکه، ناظران خارجى اغلب شمار بابیان را بیش از واقعیت آن ذکر نمودهاند، چنانکه مثلاً گوبینو جمعیت آنان در سراسر ایران را به یک میلیون نفر نیز رسانده است. مىتوان تصوّر نمود که این «ناظران» در درجهء اوّل با طبقات بالا و روشنفکر جامعه در تماس بودند، و چون نفوذ بابیان در میان این طبقات را به سراسر جامعه تعمیم دادهاند، به چنین تخمینهاى مبالغهآمیزى رسیدهاند.
مهم آنستکه بابیان علیرغم تعرّض جانستان ملایان به ثبات اجتماعى دست یافتند. هرچند این ثبات به تنهایى دلیل «حقانیت تاریخى» آنان نیست، امّا تا حد زیادى نشانگر آنستکه بابیت از یکسو بر زمینهء فرهنگ و روان تاریخى ایرانیان روئیده بود و از سوى دیگر در راستاى نیازهاى جامعهء ایرانى در آستانهء ورود به گردونه پیشرفت جهانى قرار داشت. تنها بدین سنجش تاریخى است که مىتوان ثبات و حتى گسترش نفوذ بابیان را با وجود ادامهء کشتارشان دریافت.
هما ناطق مىنویسد:
«در نیمهء دوم پادشاهى ناصرالدین شاه، سفیر فرانسه مىشنید که «نیمى از مردم ایران بابى هستند».»! (۶)
از سوى دیگر، نفوذ معنوى بابیان دست در دست نفوذ اجتماعىشان مؤید این سنجش تاریخى است، که تکان وارده به مختصات متحجر جامعهء ایرانى توسط جنبش بابى، پیش زمینهاى بود، که بر آن، کشور بعدها در برخى جوانب به «پیشرفتهاى ظاهرى و مسخ شده» دست یافت. تنها با شناخت این جنبهء اساسى در تاریخ معاصر، مىتوان این تاریخ را درک کرد و علل اصلى کامیابىهاى سطحى و ناکامىهاى تراژیک در یک قرن و نیم گذشته را دریافت!
روشن است که بر زمینهء این «توهم» شایع، که افکار مدنى و پیشرفتطلبانه از اروپا به ایران سرایت نمود، قبول دیدگاه یاد شده، دشوار است. حقانیت چنین دیدگاهى زمانى روشن مىشود، که نماى فکرى، جلوه اجتماعى و عملکرد تاریخى این جریان در بستر تحولات تاریخى معاصر بررسى گردد. در این نوشتار تا کنون بیشتر از نقش «براندازى و مخرب» جنبش بابى سخن گفتیم، تا نشان دهیم در ایران نیز مانند اروپا پیش شرط ورود به عصر جدید، براندازى روح قرون وسطایى و رهایى از سلطهء مذهب مسلط بود.
با درک این قانونمندى مىتوان نشان داد که بازماندن جنبش بابى از پیروزى، چگونه ایران را (با وجود شرایط برترى نسبت به کشورهاى اروپایى در قرون وسطا) از گردونهء پیشرفت به کنار افکند. از این دیدگاه کافیست، عزم راسخ بابیان در نفى مذهب قرون وسطایى روشن شود، تا چگونگى رسوخ و شکفتگى افکار نوین نیز درک گردد. آنچه کنت دوگوبینو، چند سالى پس از «رفع غائلهء بابى» گزارش نموده، نمونهایست ناچیز بر تأیید این واقعیت:
«جماعتى از صوفیان ایرانى هستند که عقاید «ولتر» را مىپسندند و من گمان مىکنم علت گرویدن آنها به عقاید ولتر همانا مخالفتى است که این نویسنده با روحانیون اروپا کرده... ولى من نمىدانم که عقاید ولتر چگونه به ایران راه یافته، زیرا هنوز هیچیک از کتب فلسفى و اجتماعى ولتر بزبان فارسى ترجمه نشده...» (۷)
گوبینو که بدرستى ولتر را سرآمد روشنگران اروپایى مىداند، نمىتواند تصوّر کند، در بطن جامعهء ایرانى چشمهء خروشانى از افکارى همسنگ افکار و نظرات ولتر میجوشد و «صوفیان» (!؟) ایرانى را نیازى به یافتن اینها در ترجمهء آثار او نیست!
***
چنانکه دیدیم تراژدى تاریخ معاصر ایران بدین صورت شکل گرفت، که امیرکبیر، رهبر جناح مترقى دربار، بابیان را «متحدان طبیعى» خود نیافت و از سویى در راه «رفع این غائله» گام برداشت و از سوى دیگر در جهت نوسازى ایران مىکوشید!
از آنجا که در بارهء موضع طبقاتى، اهداف و اقدامات امیرکبیر سخنها بسیار رفته و پرداختن بدین همه را اینجا مجالى نیست، تنها بر این پا مىفشاریم که افسانهء عروجش، از فرزندى قربانعلى «طبّاخ»، به صدارت عظما، یکپارچه بىاساس است و به نقل رأى فریدون آدمیت در بارهء او اکتفا مىکنیم که:
«امیرکبیر، «فرزند تودههاى محروم» نبود. از پرولتاریا هم نبود، پدرش آشپزباشى قائم مقام و صاحب ملک و آب بود و به حج هم رفت، خودش با پسران قائم مقام نزد معلم سرخانه درس خواند و با آنان در دستگاه حاکم بزرگ شد و هیچ محرومیتى نداشت.» (۸)
میدانیم که او در زمان محمد شاه به نمایندگی ایران براى رسیدگی به اختلافات ایران و عثمانی، (از جمله کشتار کربلا) به عثمانی رفت و با رفتارى بسیار تحقیرآمیز از سوى قدرتمندان این امپراتورى روبرو گشت. تا آنجا که چند نفر از همراهانش را به قتل رساندند و بالاخره نیز با وجود «میانجىگرى» روس و انگلیس نتیجهء درستى حاصل نیامد.
اینهمه امیرکبیر را به ضعف بىحدّ حکومت ایران در مقابل روس و انگلیس و عثمانى واقف ساخت و او را واداشت در دوران صدراتش به اقداماتى دست زند، که عقبماندگى ایران را (نه از اروپا، بلکه از عثمانى!) جبران نمایند. تأسیس «دارالفنون» به تقلید چنین نهادى که به همین نام در اسلامبول برقرار بود. از جملهء این اقدامات است!
از سوى دیگر اما چنانکه دیدیم، او از درک جنبهء ترقیخواهانهء جنبش بابى بازماند و این جنبش را یکى از فرقههاى اسلامى مىانگاشت:
«یکى از شهداى سبعه (هفت نفر از سران بابى که به دستور امیرکبیر به اتهام اقدام براى براندازى حکومت در طهران بقتل رسیدند. ن) میرزا قربانعلى بارفروشى در بین پیروان طریقهء نعمت اللهى شهرتى بسزا داشت.... عدهء زیادى از اعیان مازندران و خراسان مرید او بودند.» (۹)
«امیرکبیر به او گفت: رؤسا و اعیان از دیشب متصل پیش من میآیند و توسط مىکنند که ترا خلاص کنم، آنطوریکه من مىبینم، مقام و رتبهاى که تو دارى کمتر از رتبه و مقام سید باب نیست. تأثیر کلمهء تو کمتر از تأثیر کلمات باب نمىباشد. اگر خود ادعاى رتبه و مقامى مىکردى خیلى بهتر بود، از اینکه پیروى شخصى را اختیار کنى که دانش و علمش از تو کمتر است.»! (۱۰)
امیرکبیر، «بنیانگذار ایران نوین»، در صف جناح مترقى دربار، هرچند که برخلاف حاکمیت مذهبى، خواستار ترقى ایران بود، اما خود به شیعهزدگى، لزوم یک جنبش فکرى و نوزایى بنیادى در جامعه را در نمىیافت. در تحلیل نهایى میتوان گفت، او هرچند کوشید، در جهت مخالف جریان اضمحلال ایران حرکت کند، امّا تافتهاى جدا بافته از جامعهء شیعهزدهء ایرانی نبود و همین ضعف باعث شد که در اوان کار نتوانست در بابیان آنچیزى را ببیند که بودند، یعنى ترقیخواهترین جناح جامعه و طلایهداران پیشرفت اجتماعى.
این نه اولین و نه آخرین بار بود، که نیروهاى مترقى ایرانی نه تنها یکدیگر را نیافتند، بلکه به مقابلهاى فاجعهآمیز نیز روى آوردند و این را فقط ناشى از رسوخ «فرهنگ» اسلامى، بویژه ستیزهجویى شیعى مىتوان دانست و دیگر هیچ.
با اینهمه منطق تاریخى و اجتماعى حکم مىکرد، که امیرکبیر ترقیخواه دیر یا زود در معارضه با پایگاه حکومت مذهبى قرارگیرد و بابیان را در این راه «متحد طبیعی» خود یابد.
چنین نیز شد و امیرکبیر پس از آنکه «غائله» را پایان یافته تلقى کرد، نه تنها در پى نابودى بابیان نبود، که شواهدى از نزدیکىاش به آنها نیز در دست است. یک نمونه آنکه به تبعید میرزا حسینعلى نورى (بهاءالله) به عتبات اکتفا نمود و هر چند که به شدت تمام به پیگرد طاهره برآمده بود (مأموران او، آقا نصرالله، مالک قریهء «واز» در نزدیکى آمل را بجرم پناه دادن به طاهره کشته و اموالش را مصادره کردند)، امّا پس از دستگیرى به زندانى ساختنش در خانهء کلانتر طهران بسنده کرد. حتى به گزارشی ناصرالدین شاه دوباره طاهره را به حضور پذیرفت و از او تقاضا نمود که از بابیت دست بردارد، تا «بانوى نخست حرم» شود. گویا این رباعی جواب طاهره به این تقاضا بوده است:
تو و ملک و جاه سکندرى / من و رسم راه قلندری
اگر آن خوش است تو در خورى / و اگر این بد است مرا سزاست
تا بدانجا که نبیل مىنویسد:
«چنین شهرت یافت که حکومت در نظر دارد، طاهره و سید حسین کاتب یزدى را که در حبس هستند رها سازد و معروف بود که... (امیرکبیر) گفته است که من هر چند براى مصلحت حکومت و حفظ سیاست دولت، بقتل سید باب و اصحابش اقدام نمودم، ولکن این عمل ناشى از سوءتدبیر بود و من اینک به اشتباه خود اقرار دارم. من مىتوانستم غوغاء مردم را که بر علیه سید باب بود مرتفع نمایم... ولیکن از سوءتدبیر موفق نشدم.» (۱۱)
بهر حال، واقعیت تاریخى اینستکه پیشرفت طلبى امیرکبیر ناگزیر از مقابله با قطب ارتجاعى جامعه بود. عملاً نیز همینکه به «محدود کردن محاضر شرع و مراسم عزادارى» (۱۲) اقدام نمود، بیکباره مقاومت ارتجاع ایرانى و حامى خارجى آن (انگلیس) را برانگیخت. گزارش سفارت انگلیس در این باره گویاست:
«مساعى وزیر ایران (امیرکبیر) براى واژگون ساختن قدرت مقامات مذهبى منحصر به تبریز نبوده است. در تهران نیز وى موفق شده است نفوذ امام جمعه را از راه ترغیب او -گاه توسط تهدید و گاه با مداهنه- به تسلیم شدن در برابر طرح از بین بردن حق تحصّن کاهش دهد.» (۱۳)
گزارشگر انگلیسى که نقش تحصّن را در تضعیف و زیر فشار گذاردن دولت بخوبى مىشناسد، از آن بعنوان «تنها منبع ضد ظلم در ایران» (!) یاد کرده، آیندهء «دشوارى» را براى امیرکبیر «پیشبینى» مىکند:
«... در اصفهان نیز به کوشش مشابهى براى لغو روش «تحصّن» مبادرت شده است... به عقیدهء من وزیر ایران براى تحقق این هدف به مراتب بیش از آنچه در حال حاضر تصوّر مىکند، دچار اشکال خواهد شد.» (۱۴)
جالب است که همین «گزارشگر انگلیسى» با «پیشبینى» سقوط امیرکبیر مىنویسد:
«چه بسا احتمال دارد که (امیرکبیر) روزى مجبور شود جان خود را از راه همین تحصن نجات بخشد، زیرا یک ایرانى ندرتاً افکارش را از ساعت حاضر فراتر مىبرد.»! (۱۵)
بدین ترتیب با روى برتافتن پایگاه حکومت مذهبى از امیرکبیر، سرنوشت سیاسىاش نیز در شرایطى مشابه با دوران قائم مقام، رقم خورد و راز سقوط دهشتناکش نیز همین بود.
«امام جمعهء تهران (میرزا ابوالقاسم) به وزیر مختار انگلیس متوسل شد و به او شکایت کرد که میرزا تقى خان (امیرکبیر) احترامى را که شایسته و سزاوار شخص اوّل روحانى پایتخت است بجاى نمىآورد و از وزیر مختار خواست تا دراینباره بطور مستقیم دخالت کند.» (۱۶)
امیرکبیر به وزیر مختار انگلیس گفت:
«امام در امور دولتى و آنچه که در صلاحیت وى نیست دخالت مىکند... اگر این روش ادامه یابد یا من در مقابل کار او... مقاومت مىکنم و یا استعفا مىدهم.»
از این دیدگاه، اصولاً «اقتدار افسانهاى» او را بر مسند صدارت عظما، باید در درجهء اوّل مدیون پشتیبانی رهبرى مذهبى دانست. مادامیکه امیرکبیر در «خدمت» به این رهبرى در راه سرکوب بابیان گام برمىداشت، از پشتیبانیاش برخوردار بود و حتى همین امام جمعهء تهران نیز از حمایتش دریغ نداشت. امّا همینکه نشانهاى از معارضه با حاکمیت مذهبى به ظهور رساند، چنان چرخشى پایگاه قدرتش را درهم نوردید، که خودش نیز با توجه به محبتى که ناصرالدین شاه نثارش میساخت، در بارهء علت واقعى سقوطش دچار توهم و ناباورى بود، همین که، به اغواى حاجبالدوله به «حمام فین» رفت، تا «خلعت پوشیده، بر مسند صدارت بازگردد» (۱۷)، نشانهء این ناباوریست!
بدین ترتیب امیرکبیر در سنجش اجتماعی، پس از آنکه «خدمت» خود را در تحکیم سلطنت ناصرالدین شاه و سرکوب بابیان، به انجام رساند، همینکه به اقدامات ترقیجویانه روى آورد، محکوم به فنا شد. از طرف دیگر ناصرالدین میرزاى ولیعهد، که با نشان دادن ارادهاش در سرکوب بابیان، از پشتیبانى رهبرى مذهبى ایران برخوردار گشته بود، نه تنها بزودى در مقابل مدعیان سلطنت پیروز گردید، بلکه درست به سبب همین «شریعت پناهى»اش پنجاه سال بدون تعارضى خاص سلطنت کرد.
در تاریخ معاصر ایران صلح و صفایى که از سقوط امیرکبیر به بعد میان دربار و حاکمیت شیعه بوجود آمد، بىنظیر است و علت اصلى آنرا هم باید در «نمک شناسى» رهبرى مذهبى نسبت به ناصرالدین شاه، جستجو کرد. چرا که با سرکوب بابیان، اقتدار این حاکمیت از دستبرد در امان ماند. دیرتر دراینباره سخن خواهیم گفت. اینجا به «تحوّل» پایگاه حاکمیت مذهبى در این دوران نگاهى کوتاه مىافکنیم:
دیدیم که در مبارزه با بابیان ائتلاف وسیعی میان جناحهاى رقیب درون حاکمیت مذهبى بوجود آمد. از آن میان حملهء شیخیان از دیگر جناحها شدیدتر بود. در بررسى شیخیه از این سخن رفت که پس از برآمدن فرقهاى نوین و فروکش نمودن کشاکشهاى اولیه، همواره مذهب رسمى، رفته رفته فرقهء جدید را به رسمیت شناخته و رهبران فرقهء جدید نیز با مذهب رسمى در مقابله با فرقههاى دیگرى که سر بر خواهند کرد، همکارى خواهد نمود.
این «قانونمندی» را بخوبى میتوان در حملات شدید شیخیان نسبت به بابیان مشاهده نمود. خاصه آنکه، پیشقدمى شیخیان از دو سو ضرورت یافت. ملّایان وابسته به مذهب رسمى در مقابل حملات بنیان برکن بابیان چنتهشان خالى بود و مدعیان جانشینى سید کاظم که هنوز در کشاکش با هم بسر مىبردند، در مبارزه با بابیت، میدان را براى خودنمایى فراخ مىیافتند. نمونه آنکه اکثر علماى مجلس ولیعهد را در تبریز، شیخیان تشکیل مىدادند. یکی از آنان همان ملا محمد ممقانی بود که گوى سبقت از دیگران ربود و در قبال این خوش خدمتى بعدها از نظر رهبرى شیعهء رسمى بعنوان یکى از «علماى عظام» به رسمیت شناخته شد! تا آنجا که اگر تا ده سال پیش از آن، هواداران شیخیه مورد حملات و پیگرد قرار داشتند، براى تاریخنویس دربار ناصرالدین شاه، دیگر شیخى بودن ملا محمد ممقانى مطرح نبود؛ چنانکه از مرگ او چنین یاد مىکند:
«ملا محمد ممقانی که در ترویج مذهب اثنى عشرى و تشیید مبانى طریقهء جعفرى و شریعتپرورى از علماء معاصر تفوق و برترى داشت بجوار ساکنان ملاء اعلى شتافت.»! (۱۸)
این توصیف «تاریخى» و رسمی از جنایتکارى است که به ردهء متوسط پاسداران اسلام تعلق داشت و تنها بخاطر آنکه وبا به کشور آورد، در هرجاى دیگر دنیا سزاوار شدیدترین مجازاتها میبود!
شیخیان به کنار، پس از جنبش بابى، کشاکشهاى فرقهاى درون حاکمیت مذهبى فروکش نمود و هر چند جناحهای مختلف همچنان برقرار ماندند، امّا از آنجا که ستیزهجویی بیشتر متوجه «دشمن مشترک» مىگردید، از آن پس اختلافات درونى این حاکمیت به برخوردهاى خونین نیانجامید. همین جنبه نیز تا پیش از انقلاب اسلامی، به رهبرى شیعه امکان داد، تا خود را در قبال «دگراندیشی» در چهارچوب اعتقادات اسلامى، دمکراتمنش وانمود نماید.
از نظرگاه امروز اهمیت بازماندن جنبش بابى از پیروزى، در آنستکه رهبرى شیعهء ایران در این درگیرى توانست بر خودباختگىاش غلبه نموده و دست نخورده همچنان بعنوان مهمترین سدّ راه پیشرفت ایران باقى بماند و دیرتر حتى از موضع دفاعى به حالت تهاجمى گذار کند. هیچیک از جریانات اجتماعى و سیاسی ایران پس از آن نه این هدف و نه جرأتش را داشتند، که با این حاکمیت درافتند. حداکثر کوشش آنها گشودن روزنههایى، اینجا و آنجا، بود که چنانکه دیدیم در این سدّ، شکستی وارد نتوانستند. برعکس، هر یک بنوبهء خود حربههایی را که در دیگر نقاط جهان از کارآیى نسبى براى باز نمودن راه پیشرفت برخوردار بودند، به زرادخانهء رهبری شیعه قرض دادند. ملایان که تا این زمان جز «بحث فقهى» نمیدانستند، رفته رفته با مقولات اجتماعى و سیاسى آشنا گشتند و فرصت کافى داشتند، تا در بحثهاى درون حوزهها آنها را در چهارچوب تاریکاندیشىشان مسخ کنند و دربارهشان به لفاظى و سفسطه بپردازند، با ضعفهاى جریانات اجتماعى آشنا گردند و با تاختن بر آنها خود را در موقعیتى ضربهناپذیر قرار دهند.
ملایان کمکم دریافتند که مىتوان با سخنرانى در بارهء اصول مدنیت، از قبیل عدالت، مساوات و قانون چهرهء واقعىشان را بپوشانند. رهبرى شیعه تنها در یک زمینه در هیچ مرحله از تاریخ معاصر ایران به اندازهء سرسوزنى از موضع انسانستیزانهاش عقب ننشست و آن «آزادى» بود. رهبرى شیعه بزودى دریافت، که مىتوان چنان دربارهء عدالت و قانون به سفسطهپردازى دست زد، که آنرا از محتواى اصلىاش، یعنى «آزادى انسان» خالى نمود. مىتوان از «مظاهر» تمدن غرب، از قبیل فن و تکنیک و محصولات صنعتی استفاده کرد، بدون آنکه ناگزیر از گردن گذاردن بر محتواى بنیانی مدنیت، یعنی آزادى انسانی گردید. و بر این واقعیت سرپوش گذارد، که مدنیت، چه در غرب و چه در شرق، نه به پیشرفت علم است و نه به تحوّل صنعتی. اینها مظاهر مدنیتاند و دستآورد انسانهایی که در سایهء آن زندگى میکنند.
مدنیت تنها به معنى پیشرفت مقام انسان و بالا رفتن سطح انساندوستى در جامعه است و دیگر هیچ. در سطح جهانی بلندترین قدم در این راه با پیروزى انقلاب کبیر فرانسه برداشته شد، که درونمایهء اصلىاش نیز تثبیت خدشه ناپذیر مقام انسان و به رسمیت شناختن «حقوق طبیعى» اوست. به همین ویژگى است که این انقلاب را نقطهء عطفى در تاریخ بشر دانستهاند؛ وگرنه سرنگونى رژیم بوربونها و تشکیل پارلمان نمایندگان خلق، پیامد و نمود پیروزى انقلاب فرانسه بود و نه محتواى آن. شاهد اینکه، پنجاه سال پیش از انقلاب در این کشور مجلس نمایندگان برقرار بود و در انگلستان نیز از قرن دوازدهم میلادى (!) به بعد همواره پارلمان وجود داشته است!
بررسى تاریخ اجتماعى و فرهنگى ایران در یک قرن و نیم گذشته نشان خواهد داد، که چگونه رهبرى شیعه با تهاجم نفسگیر بر آزادیخواهان ایرانی، آنان را به این کورچشمى دچارنمود که هسته و بنیان مدنیت غرب را نادیده بگیرند و به مظاهر آن دل خوش کنند. غافل از آنکه، در جامعهاى زیر سلطهء مذهبى خودکامه، «دارالفنون» که هیچ، دانشگاه و قشرى وسیع از متخصصان فنى و علمى هم بر بنیان آن خدشهاى وارد نخواهند آورد.
***
به سرگذشت بابیان بازگردیم. دیدیم که شکست قلعهها نه تنها از شمار آنان نکاست، که نفوذ معنوىشان را نیز گستردهتر ساخت. هر چند زیر فشار دو پایگاه حکومتى دامن درکشیده بودند، لیکن مبارزهء فرهنگىشان همچنان در عمق و سطح جامعهء ایرانى ریشه مىدواند. نمونه آنکه طاهره، هر چند در خانهء کلانتر پایتخت اسیر بود، امّا رفت و آمد زنان و مردان به نزد او، بویژه از طبقات بالا، قطع نشده، روز بروز بر شمار مریدانش مىافزود. بعنوان نمونهء این کسان، نوهء فتحعلى شاه، شمس جهان خانم را، که در شعر به «فتنه» تخلص مىکرد، نام مىبریم.
بدین ترتیب مادامیکه امیرکبیر صدراعظم بود، بابیان در زیر سایهء اقتدار حکومت او از گزند و تهاجم گستردهء عمامهبسران در امان بودند و ادامهء این وضع در جهت نزدیکى این دو نیروى مترقى سیر مىکرد.
همین خطر، جبههء متحد ارتجاع را به تکاپو واداشت و از مادر شاه گرفته تا سفیر انگلیس و از امام جمعهء تهران تا رقباى دربارى امیرکبیر، چرخ مهیب دسیسهها و شایعات را به حرکت آوردند. ناصرالدین شاه بیست ساله را واداشتند، براى حفظ مقام خویش، ولینعمتاش را قربانى کند. سقوط و سپس قتل فجیع امیرکبیر نشانگر تهاجم ارتجاع متحد بود، که بزودى لبهء تیز آن متوجه بابیان گشت.
از این دیدگاه قابل فهم است که برخى از بابیان دیگر امید به تحولى مثبت را از دست دادند و بدتر از آن، ناصرالدین شاه را مبتکر سقوط امیرکبیر و سرکوب بابیان یافتند. دو سه تن از جوانان بابى چند ماهى پس از قتل امیرکبیر، با دشنه و تفنگساچمهاى در راه شمیران به شاه حمله کردند و جراحاتى به او وارد ساختند.
اقدام به ترور شاه، باید بدو جهت بعنوان عملى منحرف از جنبش بابى ارزیابى گردد. یکى آنکه از خط مبارزهء فرهنگى- سیاسى بابیان بدور بود و به ستیزهجویى انتقامجویانهء شیعهگرى نزدیک، و دیگر آنکه این تیراندازى برخلاف جهت اصلى مبارزهء بابیان، بجاى هدف گرفتن رهبرى مذهبى، شاه را هدف گرفت.
با اینهمه، مىتوان بسادگى بدام این اغوا افتاد و پنداشت، که ترور شاه، در صورت موفقیت مىتوانست موازنهء قدرت اجتماعى را بنفع بابیان تغییر دهد و به چنان مکانیسمى دامن زند و نیروهایى را به میدان آورد که از سیر قهقرایى ایران در دوران پنجاه سالهء سلطنت ناصرالدین شاه جلو گیرند.
امّا واقعیت اینستکه ترور شاه، موفق یا ناموفق، به رمیدگى و تضعیف جناح مترقى دربار منجر مىگشت و به نزدیکى و حتى ادغام ارتجاع دربارى و حکومت مذهبى مىانجامید. چنانکه چنین نیز شد. وانگهى صرفاً همینکه شیوهء ترور، در جهت مخالف آرمانها و روش جنبش بابى قرار داشت، از نظر تاریخى نیز محکوم و فاجعهانگیز بود.
در مقابل بابیان، که شدیدترین دوران سرکوب خود را پشت سر گذارده و بعنوان نیرویى عظیم در جامعه حضور داشتند، چه از نظر سمت عمل تاریخى و چه به انتخاب شیوههاى مبارزه، تنها یک راه وجود داشت و آن ادامهء فعالیت روشنگرانه، ترقىجویانه و مسالمتآمیز بود. از دیدگاه امروز چنین روشى در صورت پیوند با کوششهاى اصلاحطلبانهء دربار مىتوانست، در دراز مدت چرخشى تعیینکننده در تاریخ معاصر ایران بوجود آورد. برعکس، تیراندازى به شاه دربار را به وحشتى علاجناپذیر از بابیان دچار ساخت و آشتىناپذیرى ناشى از این وحشت، حتى بُعدى «شخصى» یافت. بدین معنى که گویا ساچمههاى شلیک شده، تا آخر عمر در گردن ناصرالدین شاه باقى ماند و هر بار که او بر آنها دست مىکشید، از دردى خشمانگیز برمىافروخت. بدین خاطر نیز آنچه بعدها دولت آبادى نوشت، دور از ذهن نیست:
«هیچ چیز مانند لفظ بابى در بخشم آوردن ناصرالدین شاه مؤثر نبود.» (۱۹)
با تیراندازى به شاه، خشم درباریان (به رهبرى مهد علیا، مادر ناصرالدین شاه و دشمن سرسخت امیرکبیر) زبانه کشید. اینک دربار سراپا ارتجاعى به صدارت میرزا آقاخان، اراده نمود، هرچه را بوى بابیگرى داشت از ریشه برکَنَد. تا براى همه کس روشن باشد که دیگر بازگشت کسانى مانند امیرکبیر غیرممکن است و «کشتیبان را سیاستى دیگر آمد».
روىآوری دربار به خط مشى بابى ستیزانهء حاکمیت مذهبى، بابیان را غافلگیر نمود و دست بسته در اختیار وحشىترین تهاجم در عصر حاضر ایران قرار داد.
قابل تصور نیست که چگونه در آن محیط تشنج و عصبیت، (تابستان ۱۲۶۸ ق) خشم «تودهء شیعهزده» بر هرچه و هرکس که به بابیگرى شهرت داشت، زبانه مىکشید. تاریخنگارانى که شاهد این حمام خون بودهاند، تلفات بابیان را چند هزار نفر برآورد کردهاند.
تیراندازى به شاه پیش از آنکه انتقامجویى دربار را دامن زند، در درجهء اوّل شلیک آغاز تهاجم وحشیانهء رهبرى شیعه بود. همین واقعیت نشان مىدهد که انحراف از روش مسالمتآمیز چه لغزش فاجعه آفرینى بود و چگونه «فرصتى طلایى» به دشمنى مىداد، که مىتوانست از آن «استفادهء شایان» بَرَد. رهبرى شیعه، که تا این زمان در مقابل تهاجم فرهنگى و مسالمتآمیز بابیان خلع سلاح بود، بیکباره میداندار انتقام دربار از بابیان گردید! دیگر از «شاه غاصب ظالم» سخنى نبود که هیچ، ملایان به حکومت درس وحشیگرى و خونریزى مىدادند:
«در این هنگام علماى بَلَد و چاکران درگاه حضرت شاهنشاه خواستار شدند که هرکس این مردم مرتد را که مخرب دین سید انام و قاصد جان شاهنشاه اسلامند، بدست خویش سر بر گیرد، او را ثواب «جهاد اکبر» باشد.» (۲۰)
خوى حیوانى دست در دست مکر آخوندى به میدان آمد تا جبههها را مخدوش و «ایرانیان» را بر «بابیان» برانگیزاند:
«بهتر آنستکه شاهنشاه دادخواه، هر یک از ایشان را بدست طایفهاى از مردم بسپارد تا عرصهء هلاک و دمار سازند و در این ثواب انباز باشند و دیگر اینکه این جماعت بدانند که تمامت مردم ایران در خون ایشان شریکند و هرگز با این ناراستان همداستان نشوند.» (۲۱)
تیراندازى به شاه براى رهبرى شیعه آن فرصت طلایى و چرخش غیرمترقبهاى بود که از هر آنچه در چند سال گذشته از بابیان ضربه خورده بود، انتقام بکشد. بر زمینهء تشنج عصبى، آتشى سراسر ایران را فراگرفت که هر چند بابیان قربانیان درجه اوّلش بودند، امّا در آن نیز هرچه بوى تجدد طلبى و روشنفکرى مىداد، سوخت. رهبرى شیعه که یکسال پیش از این خود را در مقابل پرتگاه نابودى مىیافت، اینک کارایى وحشیگرى و ستیزهجویىاش را بنمایش مىگذارد. اصولاً سخنى از محاکمه و مجازات مجرمان تیراندازى بمیان نبود، چنانکه تنها در روز اوّل پس از این حادثه، ۸۰ نفر را در طهران به فجیعترین وضع ممکن سلاخى کردند. آنچه میرزا آقاخان کرمانى در این باره گزارش کرده است، به تفسیرى نیاز ندارد:
«در سفر سابق که من در تهران بودم، چهار صد نفر از سران بابى را دستگیر کرده، رؤساى آنان را در ملاء عام با نوک خنجر سوراخ سوراخ کردند. صدراعظم سیصد نفرشان را به طبقات مختلف سپرد و ملایان با «مقراض صحافى» گوشت بابى مىبریدند.» (۲۲)
سرنوشتى که در انتظار سران بابى بود، از «نظر وحشیگرى سازمان یافته» و قساوت انتقامجویانه در تاریخ معاصر ایران بىنظیر است. طاهره را پس از آنکه مدتها پیش از این، دو مجتهد تهرانى، ملا محمد اندرمانى و ملا على کنى فتوا به قتلش داده بودند، شبانه به دستمالى خفه کردند و جسدش را در چاهى انداختند. «ابتکار» یاد شدهء «علما» چنین تحقق یافت که، براى آنکه «عموم بندگان خدا از این فیض عظمىٰ بىنصیب نباشند.» (۲۳) هر یک از سران بابى را به مناسبت شغلش به دست گروهى دادند تا بدینوسیله دست همهء «گروههاى اجتماعى» به خون بابیان آغشته گردد و آتش دشمنى هرچه فزونتر زبانه کشد:
- ملا شیخعلى به علما و طلاب.
- سید حسن خراسانى به شاهزادگان.
- ملا زین العابدین یزدى به مستوفى الممالک و مستوفیان (منشیان دربار).
- ملا حسین خراسانى به نظام الملک و وزیر دول خارجه.
- میرزا عبدالوهاب شیرازى به اولاد صدراعظم.
- ملا فتحالله قمى به حاجبالدوله و فرّاشان.
- شیخ عباس طهرانى به امرا و خوانین.
- محمد باقر نجف آبادى به پیشخدمتان پادشاهى.
- محمد تقى شیرازى به امیر آخور و عملهء اصطبل.
- حاجى میرزا جانى، تاجر کاشى، به ملکالتجار و تاجران.
- .................................
صحنههاى وحشیانهاى که در آنها هریک از این «گروهها» بجان یکى از بابیان افتاده، با وسایل ابتدایى پاره پارهشان مىکردند، نیازى به توصیف ندارد! امّا آنچه در این میان نکتهء اجتماعى ویژهاى دارد، قتل فجیع میرزا نبى دماوندى به دست «معلمان و متعلّمان مدرسهء دارالفنون» است!
آرى، اینکه «شاهزادگان» و «علما و طلّاب» دست بخون بیالایند، در تاریخ ایران، حدیثى است مکرر. امّا آنچه که بدین خونریزیها جنبهاى نمادین مىبخشید، شرکت شاگردان دارالفنون، به همراهى معلمانى است که باید مربیان نسل آیندهء ایران مىبودند، در پاره پاره کردن بدن میرزا نبى دماوندى (معلم) به «ضربات نیزه و چاقو». (۲۴)
اینکه شاگردان و آموزگاران دارالفنون این «سمبل ایران نوین» در خونریزى، همسنگ «امیرآخور و عملهء اصطبل» و یا «علما و طلاب» گشتند، بطور نمادین حکایت از تداوم جدایى عمیق، میان «مدنیت» و «مظاهر» آن در جامعهء شیعهزدهء ایرانى دارد. اگر این جدایى و تسلّط رفتار وحشیانه تا به امروز دوام آورده، نه تنها نشان از تداوم مختصات اصلى جامعهء ایرانى دارد، بلکه حاوى این نکته نیز هست که اگر در مراحلى از تاریخ معاصر بنظر مىرسید دامنهء اینگونه وحشیگریها فروکش کرده است، در واقع بدین سبب بود که حاکمیت شیعه در این مراحل خطرى را متوجه پایگاه قدرت خود نمىدید!
از این دیدگاه نیز تسلّط رفتار وحشیانه، نه در جامعهء ایرانى (و دیگر جوامع «شرق») ذاتى است و نه غلبه بر آن در اروپا «ویژگى ذاتى غرب»؛ منتها در اروپا با پیروزى دگراندیشى مذهبى، روندى آغاز گشت که در طى آن نیروهاى پیشرو، جامعه را قدم به قدم در راه بکرسى نشاندن آزادمنشى و حقوق انسانى به پیش بردند و در ایران، نه تنها چنین کوششى در نطفه خفه شد، بلکه از دریاى خونى که جنبش بابى را فروبلعید، هیولاى مذهب قرون وسطایى و پایگاه قدرت متولیانش با توانى نوین و خردکننده برپاخاست.
بگذریم، کشتار بابیان بازتاب «خارجى» نیز یافت و گزارشات ناظران خارجى از سرکوب وحشیانهء بابیان، در شکل گرفتن تصویرى که اروپاییان از «شرق» یافتهاند، از تأثیر «بسزایى» برخوردار گشت.
اگر هیأتهاى خارجى قرنى پیشتر در دربارهاى نادرى و زندى هالهاى از شرق افسانهاى مىدیدند، گزارشات دربارهء سرکوب بابیان، در اروپا این «تصویر» را جا انداخت که «شرق» قطبى در مقابل غرب نیست بلکه منطقهء عقب ماندهء جهان است و مردمش از تمدن بویى نبردهاند.
ناظران خارجى که در جنبش بابى شباهتهاى حیرتانگیزى با جنبشهاى آزادیخواهانهء اروپایی مىیافتند، با سرکوب آنان بدین باور رسیدند که شرق سرزمین خرافات و عقبماندگىهاست و تنها «سفیدپوست اروپایى» قادر است بر ارزشهاى انسانى و مدنى زندگى کند!
البته مهمتر از خارجیان خود ایرانیان بودند که تضاد عمیق خونخواهى اسلامى را با فرهنگ و انسان دوستى ایرانى بچشم مىدیدند و بتن حس مىکردند. همین نیز سبب واقعى بود که نه تنها نفوذ بابیان باز هم عمق بیشترى یافت، بلکه این تهاجم وحشیانه، همهء دردکشان دین عربى را بهم نزدیکتر مىساخت. این همبستگى چنانکه پیش از این اشاره شد، از همان اوان ظهور بابیت چهره گشود و جمع بزرگى از اقلیتهاى مذهبى ایران که پیش از این هیچگاه «داوطلبانه» اسلام نیاورده بودند، بابى شدند. نمونه آنکه اولین زرتشتى که بابى شد، سهراب پورکاووس بود که در کاشان پس از آنکه شاهد شکنجه و قتل محمدرضاى یزدى در بازار شهر شد، به بابیت روى آورد! نمونهء دیگر چنین کسان همان میرزا آقاخان کرمانى است که بعدها بازهم دربارهء کشتار بابیان نوشت:
«کجایند پیشینیان ایران که سر از دخمه بردارند و ببینند، خوى زشت شترچرانان عرب،چنان در نهاد ایرانیان رخنه کرده که ریختن خون را بسیار مبارک و میمون میپندارند و از قتل مردم، بلکه کس و کار و دوست و یار ننگ ندارند.» (۲۵)
اگر رنسانس اروپایى را مصلحان و روشنگرانى چون ولتر، به پیش برده بودند، که میگفت:
«من با آنچه تو مىگویى مخالفم، امّا جانم را حاضرم فدا کنم، تا تو بتوانى آزادانه حرفت را بزنى!»، در ایران انسان دوستى و مردم سالارى به «یمن» استمرار حکومت اسلامی بر جامعه همواره در همان سطح نازل قرون وسطایى باقى ماند و حتى دیرتر نیز که بتدریج برخى از «مظاهر» مدنیت به عاریت گرفته شد، از آن فراتر نرفت.
آخرین نکتهء تاریخى آنکه، تهاجم عنان گسیختهء رهبرى مذهبى، در شرایط موافقت دربار، نه به پایتخت محدود مىگشت و نه به سال ۱۸۵۲ م. تیراندازى به شاه در واقع آغاز تهاجمى بود که بیش از نیم قرن سراسر ایران را در نوردید و در میان آتش خاموش نشدنی «بابىکشى»، انرژى معنوى در بطن جامعهء ایرانى را خاکستر ساخت.
با بدست دادن دو نمونهء «کوچک»، سخن در اینباره را به پایان مىبریم:
در همان هفتههاى پس از تیراندازى به شاه، «در شیراز سرهاى دویست نفر بابى را بر سنان (نیزه) کرده، فاتحانه به جانب آباده حرکت دادند و چهل نفر از زنان و اطفال را در غارى مجتمع نموده با چوب و نفت آتش زدند.» (۲۶)
سالى پس از این به ماه مارس ۱۸۵۳ م.، بابیان نیریز که پس از شکست «قلعهء نیریز» بسال ۱۸۵۰ م. همچنان پرشعار بودند، مورد تهاجمى گسترده و خونین قرار گرفتند که بنام «واقعهء دوّم نیریز» به کتابهاى تاریخى راه یافته است:
«سیصد نفر از (زنان) را دو بدو بر اسبهاى برهنه سوار کرده تا شیراز راندند و آنان را نیمه عریان از بین صفوفى که از سرهاى بریده شدهء شوهران و فرزندان آنها تشکیل شده بود عبور دادند.» (۲۷)
و آخرین کلام دربارهء رستاخیز بابى آنکه، اگر به اشارهاى گذرا، از قربانیان این جنبش درگذشتیم، تنها به پرهیز از «حماسهسرایى» بروال شیعهگرى بود. امّا این بمعنى نادیده گرفتن این گروه از فرزندان ایرانزمین نیست و نمىتواند باشد. برعکس! همچنانکه در فصل اوّل این کتاب از میلیونها قربانى در راه تسلط اسلام بر ایران سخن گفتیم و سپس از میلیونها تن وابستگان به «اقلیتهاى مذهبى»، که در طول هزارهء اوّل در درازناى یلداى ایران قربانى تیغ «متولیان اسلام» گشتند، یاد کردیم، در بارهء هزاران قربانی بابى نیز که تنها به «جرم نامسلمانى» خونشان ریخته شد، این پرسش را مطرح مىسازیم، که اینان در کجاى تاریخ و هویت ایرانى جاى دارند؟
از دو حال خارج نیست؛ یا هویت تاریخى و ملى ایرانى بر مبارزهء انسانى و فرهنگى این «ایرانیان» بنا مىنهد و یا متوجه «حقانیت» کشتارگران آنان است. حدّ وسط وجود ندارد!
|